|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
خداوند هیچ قومی را متحول نمی کند٬ مگر آنکه روان انسانی آنها دچار تحول گردد.
قرآن مجید٬ سوره ی رعد٬ آیه ی ۱۱
پیش نوشت!:
چون نمی خواستم داستان دنباله دار! باشه در نتیجه٬ همه رو یه جا نوشتم و چون می دونم اکثر شماها مشغله دارین در نتیجه بدون تعارف٬ اگه وقت ندارین٬ زمان صرف خوندن این نکنین٬ و روزی روزگاری اگه فرصت داشتین و دوست داشتین یه نگاهی بهش بندازین. الان٬ همین قدر که تا اینجا اومدین٬ ما رو شرمنده ی خودتون کردین.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شب قبل از مسابقه:
تقریبا ۲۰ ساعت به مسابقه مونده و دو ساعتی می شه که از بیمارستان برگشتی. دکتر به دلیار حداقل یه هفته استراحت مطلق داده و تو٬ توی فکری که مسابقه رو به همین خاطر کنسل کنی. از طرفی می دونی که دلیار به هیچوجه با کنسل کردن مسابقه موافق نیست و دلبند هم٬ به خاطر تو تمرین روز یکشنبه اش رو تعطیل کرده. انگار دلیار مردد بودن رو توی چشم هات خونده٬ و برای اینکه آب پاکی رو بریزه روی دستت ازت می خواد که زودتر بری وسایل فردات رو آماده کنی. خودش هم قرصهاش رو می خوره تا بتونه چند ساعتی بخوابه. دلبند هم داره یکی از برنامه های مورد علاقه اش رو می بینه. ناخودآگاه دست ات می ره طرف کلید کامپیوتر٬ حس می کنی دلت برای اناریون تنگ شده. روز قبل هم نتونستی بشینی پای کامپیوتر٬ انگار جزئی از لایف استایلت همین هستش که حداقل روزی نیم ساعت رو حتما توی انارستان و بین انارآبادیها بچرخی. از بوک مارکت روی اسم "داستان ورزشکار شدن یک انار" کلیک می کنی و برای چندمین بار از ذهن ات می گذره که چه اسم پرمعنایی. مطلب انار رو در مورد گروه یاهو می خونی و ضمن خوندن هی سرت رو به علامت تایید تکون می دی و باز توی دلت به مدیریت حساب شده ی انار٬ احسنت می گی. بعد کلیک می کنی روی کامنتها. می خونی٬ سر تکون می دی٬ می خندی٬ تعجب می کنی٬ باز سر تکون می دی٬ مات می مونی٬ ناراحت می شی و به فکر فرو می ری. بلند می شی یه چای سبز برای خودت و یه خوراکی برای دلبند آماده می کنی و در همین حین٬ چیزی که برات واضحه٬ دید ِ باز انار هستش. دوباره می شینی و این بار دست به کیبورد! می شی و یه کامنت به ضمیمه ی یه شعار! می نویسی. اما فکرت تمام مدتی که داری غذا درست می کنی مشغوله. تا غذا آماده بشه هنوز وقت داری چون امشب نمی خوای زیاد ورزش کنی٬ پس می شینی عکسهایی رو که سه روز بعد از ستاره ی طلایی انداخته بودی رو٬ رو به راه می کنی و دو تا عکس هم از رالی پیاده روی انتخاب می کنی و با ماس ماسک! جدیدی که خریدی بالاخره از دل مموری در می یاری و بعد از کوچک کردن سایزشون می ذاری توی گروه یاهو. می خوای کامپیوتر رو خاموش کنی ولی وسوسه می شی که قبلش به وبلاگت سر بزنی و با خوندن کامنتهای بچه ها همه ی عزم و اراده ات رو جمع کنی برای فردا٬ که خیلی هم توی روحیه ات موثر واقع می شه. دوباره وبلاگ انار رو باز می کنی و بیشتر توی فکر می ری٬ نمی خوای نوای عزیز که این همه برای گروه زحمت کشیده٬ رنجیده خاطر باشه٬ پس باز دست به کیبورد می شی. یکی دو تا ایمیل ضروری هم داری که باید بفرستی و با خاموش کردن لپ تاپ به دنیای واقعی برمی گردی هر چند که فکرت درگیر دنیای مجازی هستش و در همین حین شام رو آماده ی خوردن می کنی. برای خودت به توصیه ی انار ماکارونی رژیمی آماده کردی تا برای فردا انرژی کافی داشته باشی. دلیار دلخوره که چرا کفش جدید نخریدی و دلبند هی دوست داره از مسابقه ی فردا حرف بزنه و تجارب دویدنش توی مسابقات مدرسه رو بهت منتقل کنه!. یه هو چشمهاش می درخشه و انگار کشف بزرگی کرده بهت پیشنهاد می کنه که کفشهای اون رو که حالا براش تنگ شده رو بپوشی!. نمی خوای توی ذوقش بزنی و می گی باشه امتحانش می کنی. بعد از شام٬ وسایل فردا رو آماده می کنی و توی ساک ورزشی ات می ذاری و در همین حین امیدواری که بتونی دلیار رو راضی کنی تا فردا نیاد و استراحت کنه. داری با خودت مرور می کنی٬ لباس نخی و سبک٬ جوراب مناسب٬ ماساژ کف پا... که دلبند از در میاد تو و در حالی که کفش هاش توی دستش هستش به طرف ات دراز می کنه و می گه ببین٬ تمیزشون هم کردم. در حالی که می دونی کفشهایی که برای رالی پیاده روی خریدی کاملا مناسب هستش و توش راحت هستی٬ ولی باز دلت نمی یاد بهش نه بگی. کفش هاش رو می پوشی و در نهایت ناباوری می بینی که کفشهایی که برای اون تنگ شده برای تو کمی بزرگه!. باهاشون راه می ری و بالا و پایین شون می کنی و می گی خوبه ولی کمی برام بزرگه. بلافاصله از توی وسایلش یه کفی اسفنجی مخصوص دو و پیاده روی در میاره و می گه بذار این رو بذارم کف شون!. هنوز تسلیم نشدی و تصمیم گیری رو به فردا موکول می کنی. قبل از خواب یه مولتی ویتامین اضافه! و یه قرص کلسیم می خوری و می ری بخوابی که برای فردا آماده باشی. قبل از خواب نگرانی٬ نگران دلیار٬ نگران انارستان٬ نگران سردی هوای فردا٬ نگران تغییرات هورمونی و صد البته نگران مسابقه.
صبح مسابقه:
صبح با زنگ ساعت از خواب پا می شی و طبق عادت حسنه! یه ربع نرمش می کنی و دوش می گیری. تا دلیار و دلبند بیدار می شن وسایل صبحونه رو حاضر می کنی و باز برای خودت به دستور انار سعی می کنی که کربوهیدرات پیچیده رو به راه کنی. یاد دستور سوسکی برای پختن سیب زمینی شیرین می افتی و چون هم کره داری و هم دارچین و هم سیب زمینی شیرین در نتیجه گل از گلت می شکفه!. محور حرفهای حین صبحونه بازهم مسابقه هستش و دلیار به هیچوجه راضی نمی شه که نیاد و تو هنوز مرددی که کفش های دلبند رو بپوشی یا نه. ساعت ۱۱ شده و همه چی رو آماده کردی. قبل از اینکه حاضر بشی نیم ساعت وقت داری٬ پس بهتره که به انارستان سر بزنی تا خیالت راحت بشه. خوشبختانه٬ انار با مدیریت حساب شده اش خیلی عالی منظورش رو توضیح داده و توی کامنتها می خوانی که روش ات برای کوچک کردن سایز عکس ها شاید موثر واقع بشه٬ در نتیجه تند تند تایپ می کنی و بعد هم حلالیت و در عین حال انرژی می طلبی! و کامپیوتر رو خاموش می کنی تا بری حاضر بشی و آخرین توصیه های دلبندانه رو بشنوی. موقع حاضر شدن یه هو به سرت می زنه که به زانو و ماهیچه های پات٬ پماد پیروکسیکام بمالی تا به شعار وزارت بهداشت مبنی بر "پیشگیری بهتر از درمان است"! جامه ی عمل بپوشونی. اما با خودت می گی نکنه دوپینگ محسوب بشه! و با این فکر می خندی و به خودت می گی اگه هم دوپینگ باشه هنوز تست تشخیص پیروکسیکام به بازار نیومده!. حاضر شدی و آماده ی رفتن هستی که باز یه مولتی ویتامین دیگه می خوری. دیگه باید تصمیم بگیری که چه کفشی رو بپوشی٬ یه هو به خودت نهیب می زنی که ای بابا٬ این مسابقه برای تو حکم تمرین رو داره و بهتره سخت نگیری و کفش های دلبند رو بپوشی تا اون رو خوشحال کنی٬ تازه مارکش هم نایک هستش و با کلاهت ست می شه!. ضمن پوشیدن کفشها خنده ات می گیره و توی دلت می خندی و می گی تازه! ممکنه در آینده یه فیلم نامه هم نوشتن به اسم "مادری با کفشهای کتانی دلبندش"!. به هر تقدیر راهی کارزار می شین. قبل از شروع مسابقه:
به محل مسابقه می رسین٬ تعداد زیادی رو می بینی که در حال آماده کردن خودشون هستن. لباسهای رویی ات رو در می یاری و بند کفشهات رو محکم می بندی تا مثل هفته ی پیش موقع دویدن باز نشه و در همین حین یه موز هم به توصیه ی انار می خوری. بعد هم با دلبند می ری و فرم حضور و غیاب رو به مسئولین مربوطه تحویل می دی و در عوض بهت یه جفت دستکش می دن که خیلی برای دست ات بزرگه!.هوا خیلی سرده و باد ناجوری می وزه٬ تا حالا توی باد ندویدی و این کمی نگرانت می کنه. از طرفی با این شرایط هوا و حال دلیار دلواپسی که دلیار و دلبند این ۳-۲ ساعت آتی رو چطوری خواهند گذروند. دلبند کمکت می کنه تا شماره ی صورتی رنگ ات رو به لباس ات وصل کنی. حالا از این به بعد F252 خواهی بود!. به شماره ها ی دیگران دقت می کنی. رنگ آبی مربوط به خانوم هایی هستش که برای ۵ کیلومتر ثبت نام کردن و مردهای ۵ کیلومتری هم رنگ شون زرده و بالاخره مردهای ۱۵ کیلومتر رنگ سفید هستن. خنده ات می گیره چون می بینی حرف F به نشانه ی زن بودن فقط برای خانومها درج شده و برای آقایون M ظاهرا ضرورتی نداشته!. مسابقه ی ۱ کیلومتر صبح انجام شده و الان ۵ کیلومتر و ۱۵ کیلومتر بطور همزمان برگزار می شه. دلیلش هم این هستش که دور تا دور محوطه ی کاخ٬ ۵ کیلومتر هستش. در نتیجه یه دور به منزله ی پایان مسابقه برای شرکت کنندگان ۵ کیلومتر هستش و در نتیجه ۱۵کیلومتری ها باید سه دور این مسیر رو برن. سه هفته بطور متوالی اینجا اومدی و چم و خم پیست دست ات هستش. تازه هفته ی پیش به دلیل سربه زیر بودن ات! کشف کردی که هر ۱۰۰ متر٬ یه سنگ حکاکی شده به نقش گلهای مختلف توی مسیر هستش و متنی هم روشون نوشته شده. و هر از چندی هم فاصله از مبدا رو روش نوشتن. بخصوص از ۲۵۰۰متر به اون طرف٬ مرتب هر صد متر علاوه بر اون سنگ های گل کاری شده!٬ نوشتن ...۲.۷٬ ۲.۶٬ ۲.۵٬ . یادته که هفته ی پیش از این کشف کلی مشعوف شدی و تصمیم گرفتی که یه بار با دوست مربوطه بیای اینجا تا هم بدوانی اش! و هم بگی تک تک این سنگ نوشته ها رو برات ترجمه کنه. احتمالا یه سری شعار مبنی بر تلاش و سعی و کوشش و یا به قول خودشون گامباریماس! هستش ولی به هر حال دونستن شون خالی از لطف نیست. توی این افکار هستی که می بینی صدای همین یار شفیق از توی گوشی میاد که می خواد ببینه در چه حالی و کمک لازم داری یا نه؟ خودش مجبور بوده که بره سرکار و از دیشب تا حالا٬ چهار بار ایمیلی و سی میلی و تلفنی باهات در تماس بوده که بگه گامباته کوداسای!(تلاش کن لطفا!). آخرین نرمشها رو می کنی و ۱۵دقیقه به شروع مسابقه مونده٬ دلبند یکی دو تا عکس ازت می اندازه و چند قلپ آب بهت می ده و قرار می شه که برن حدود ۳۰۰ متری نقطه ی شروع تا هم از ازدحام دور باشن و هم بتونن جایی برای نشستن دلیار پیدا کنن و در عین حال کنار پیست باشن تا دلبند بتونه شغل شریف سقایی! رو انجام بده. می دونی که دلیار درد داره و می خوانی توی چشمهای دلبند که در عین خوشحالی نگران دیانا هم هستش. به هر حال٬ هر دوشون رو راهی می کنی و خودت هم سلانه سلانه راهی مسابقه می شی. توی راه یادت می افته که کاپشن رویی ات رو یادت رفته در بیاری و بدی بهشون. اما می دونی که توی مسیر می بینی شون. تعداد زیادی جمع شدن پشت خط شروع و تو هم میری اون وسطها یه جا پیدا می کنی. همه در حال ورجه وورجه هستن و تو هم شروع می کنی به درجا دویدن و انجام چند حرکت کششی. باد سردی میاد و امیدواری که دلبند و دلیار سرما نخورن ولی ساندویچ شون رو بخورن!. دو باره یاد انارستان می افتی و دقایقی دیگه مسابقه شروع می شه و باید با رمز یا انار شروع کنی و با یاد آوری این رمز٬ می خندی و کامنت زهرای ونوسستان میاد توی ذهن ات!. دیگه همه آماده شدن و دارن با بلندگو اتمام حجت می کنن و از طرفی اعلام می کنن که ۵کیلومتری ها ۴۰دقیقه وقت دارن و ۱۵ کیلومتری ها یک ساعت و پنجاه دقیقه. کلی خوشحال می شی چون حالا ۵ دقیقه بیشتر وقت داری و با این حساب هفته ی پیش فقط ۳ دقیقه وقت کم آوردی و اگه امروز بیشتر تلاش کنی می تونی توی وقت قانونی بدوی. اما باد چی؟ تو که تا حالا توی باد نسبتا شدید ندویدی. به خودت دلداری می دی و می گی حالا خدا رو شکر که هوا بارونی نیستش!.
شروع مسابقه:
صدای شلیک شروع مسابقه رو می شنوی و یا انارگویان! قصد دویدن می کنی٬ ولی ازدحام به قدری هستش که مجبوری در جا بدوی تا جلویی ها برن جلو. یواش یواش می ری جلو و تا ۱۰۰ متر اول رو هنوز لابلای جمعیت نمی تونی کاری بکنی و به پیاده روی شبیه تر هستش تا دویدن. یواش یواش فاصله ها بیشتر می شه و می تونی خودت رو بکشی سمت چپ تا بتونی کاپشن ات رو بدی به دلان! اما ناغافل باد می زنه و کلاه ات رو می بره عقب و اگه دو دستی نچسبیده بودی باید بی کلاه می رفتی و نور خورشید رو تحمل می کردی چون عینک هم نیاوردی. از دور دلان! رو می بینی و چون در حال دویدن هستی و به زودی بهشون می رسی در نتیجه در همون حال کاپشن رو در میاری تا بهشون بدی٬ بهشون رسیدی و اونها دارن توی جمعیت دنبال تو می گردن. کاپشن رو می اندازی روی پای دلبند و دور می شی و فقط صداشون رو پشت سرت می شنوی که یکی شون می گه: کوش؟ اون یکی می گه: رفت!. ۵۰۰ متر رفتی ولی هنوز جمعیت پیوسته هستش. باد می وزه و تو هی مجبوری دست به کلاه بشی. سعی می کنی بندش رو سفت کنی ولی نمی شه. انارستانی ها جلوت رژه می رن و با یاد آوری اینکه انار گفته اگه آخرین نفر باشی معنی اش اینه که از همه بیشتر روی پا بودی٬ قوت قلب می گیری. داری یواش یواش به سربالایی می رسی ولی می بینی انرژی کافی برای دویدن روی این سطح شیب دار رو داری٬ اما قرار نیست به خودت فشار بیاری٬ پس با خودت قرار می ذاری که این شیب رو بدوی ولی هروقت خسته شدی٬ شروع به راه رفتن کنی. در همین حین به جای فکر کردن به شیب٬ تمرکز می کنی روی نحوه ی دویدن ات. پاشنه٬ کف٬ پنجه٬ یه هو کفشهای دلبند رو می بینی که توی پای تو هستش و از به یاد آوردنش لبخند می زنی و خوشحالی که تصمیم گرفتی اینها رو بپوشی. شونه ها و دستها و نحوه ی نفس کشیدن رو هم چک می کنی. به خودت میای و می بینی که سربالایی رو رد کردی ولی هنوز در حال دویدن هستی. یاد محمود آقا می افتی که گفته بود اگه توی افکارت باشی٬ راحت تر طی طریق می کنی پس به قول ایشون اناریون رو بار دیگه در می یابی. می دونی که انار و مهدیس و ماهی هم قبلا دویدن و موفق بودن و تو هم ازشون الگو گرفتی. یاد دویدنهای منظم جیرجیرک توی تابستون می افتی و سوالاتش که چرا دویدن توی هوای آزاد سخت تر از دویدن روی تردمیل هستش. نکته ایی که خودش پیدا کرده بود٬ این بود که تردمیل به خودی خود آدم رو مجبور به تحرک می کنه و در واقع پات به عقب کشیده می شه و تو باید روند حرکت رو حفظ کنی. همین سوال جیرجیرک که توی ذهن ات مونده باعث شده که تو بعد از ثبت نام توی این برنامه٬ دویدن توی هوای آزاد رو جایگزین پیاده روی کنی. یاد شانه بسر می افتی که یه پا ورزشکار هستش و لوگ ورزش اش اغلب به روزه. خنده ات می گیره چون بارها این سوال برات ایجاد شده که حالا چرا شانه بسر و طاووس نه؟. چون فکر می کنی که طاووس خیلی بیشتر بهش می یاد بخصوص با خرامیدن های ورزشی اش. تقریبا هر ۵۰۰ متر چند تا از برگزار کننده ها وایستادن و تشویق می کنن برای دویدن و تو با لبخند جواب شون رو می دی. بیش از سه و نیم کیلومتر دویدی و هنوز احساس درد پهلو نداری. دونده های دیگه از کنارت رد می شن و هر از چندی تو از کنار بقیه رد می شی. داری یواش یواش به سرازیری نزدیک می شی. به خودت نهیب می زنی که یواش٬ انار گفته شکم ات رو بدی تو و مراقب باشی. تو هم این کار رو می کنی و به دویدن ادامه می دی. یاد آزی می افتی که باهاش قرار گذاشتی برای کوچک کردن دلهاتون٬ موقع انارخوانی! ماهیچه های شکم تون رو منقبض کنین و تو سعی کردی هر بار این کار رو انجام بدی ولی مواقعی که عجله داری٬ گاهی فراموش می کنی. چند وقته از خانوم گل خبری نداری٬ امیدواری که فارغ از کمر درد به برنامه ی ورزشی اش برسه. عجیبه٬ فشاری توی ماهیچه های پات حس نمی کنی و به راحتی داری می ری. یاد آقای انتظاری می افتی و متعاقبش یاد عزیزی که همیشه مشوق ات بوده و حالا نیستش. باد اذیت می کنه و کاملا خلاف جهت دویدن تو داره می ورزه و هر آن ممکنه بی کلاه بشی!. بیش از چهار و نیم کیلومتر رفتی و هنوز داری می دوی٬ باز فکرت رو با اناریون مشغول می کنی٬ سمیرا چند وقته پیداش نیست ولی آریس داره روی دور ورزش می افته٬ سردرگم هم باز خبری ازش نیست و امیدواری که اوضاع و احوالش رو به راه باشه. به دروازه ی ساکورا نزدیک می شی و مسئولین مسابقه رو می بینی که دونده های ۵کیلومتر رو به سمت خط پایان هدایت می کنن و هی کلمه ی "گلدو" رو می شنوی به این مفهوم که طلایی هستن و قبل از پایان وقت مقرر دارن به خط پایان می رسن. خوشحالی چون حساب می کنی که اگه ۵ کیلومتر شرکت کرده بودی٬ تو هم الان یه "گلدو" محسوب می شدی!.از کنار خط پایان ۵کیلومتری ها رد می شی و به ساعت نگاه می کنی٬ سی و پنج دقیقه گذشته و تو هنوز هم در حال دویدنی٬ می دونی ۳۰۰متر جلوتر دلان منتظرن٬ پس به دویدن ادامه می دی از دور دلبند رو می بینی که هی داره سرک می کشه و دنبالت می گرده و دلیار رو تشخیص می دی که بالاخره جایی رو برای نشستن پیدا کرده و از این بابت خوشحالی. سرعت ات رو کم می کنی تا بتونی قبل از رسیدن بهشون چند قدمی راه بری و بعد کنارشون وایستی. بهشون می رسی و هر دوشون دارن می خندن٬ می خوای کلاهت رو رو به راه کنی که دلیار ازت عکس می اندازه و دلبند سقا بودنش رو به اثبات می رسونه. تا آب بخوری کلاه کذایی رو می دی دلیار تا بندش رو برات سفت کنه و وقتی سرت می ذاری نفسی به راحتی می کشی چون حالا دیگه لازم نیست هی حواس ات بهش باشه. دو باره آماده ی رفتن می شی٬ حدود ۱۰ متر راه می ری و نفس عمیق می کشی و بعد حالت دویدن می گیری و ادامه می دی چون قراره دیانای پارسال رو پشت سرت جا بذاری. یاد الی می افتی که با غیبتش نگران ات کرده و سامیا که سفرش طولانی شده. کاش هر دوشون زودتر برگردن تا از برنامه هاشون عقب نمونن. سعی می کنی توی ذهن ات بگردی٬ آهان خانوم حنا٬ امیدواری که حال سام کوچولوش بهتر شده باشه٬ متعاقبش یاد بهاران می افتی٬ چون هر دوشون ژاپن نشین هستن ولی یکی هیروشیما و یکی هم هوکایدو و هر دو هم ازت دور هستن و هنوز هم نفهمیدی که چرا بهاران از کامنت ات ناراحت شده. داری یواش یواش دوباره به سربالایی نزدیک می شی٬ به ضرب آهنگ پاهات گوش می کنی٬ احساس خسته گی می کنی و سعی می کنی از تکنیک دو ضرب دم و سه ضرب بازدم به توصیه ی محمودآقا استفاده کنی و ریتمیک نفس بکشی. دست هات رو کمی تکون می دی تا عضلات شون منقبض نشن٬ حس می کنی که این دستکشهای گنده داره اذیتت می کنه و بلافاصله درشون می یاری و توی جیب جلوی لباس ات می ذاری٬ یه هو خنده ات می گیره چون حس می کنی اینجوری به قول الناز٬ دل گنده ات٬ گنده تر دیده می شه!. تو سربالایی ۲۰قدمی رو راه می ری تا فشار از روی پاهات برداشته بشه و باز نگاهت به کفش دلبند می افته و انگاری انرژی بیشتری پیدا کردی٬ پس دوباره شروع به دویدن می کنی و سر بالایی رو که شیبش ملایم هستش رو یواش یواش پشت سر می ذاری. با توجه به سنگ نوشته٬ حساب می کنی که تا حالا هفت کیلومتر دویدی و بعد از اون پیچ سربالایی هم تموم می شه ٬ در همین لحظه یکی دو نفر با فاصله ی کم اما با سرعت زیادی از کنارت رد می شن که به احتمال زیاد دارن دور آخرشون رو می زنن. می خندی و طبق قراری که با خودت گذاشتی نگران سرعت پایین خودت نمی شی و به راهت ادامه می دی اما حس می کنی که سرعت ات اومده پایین تر حالا یا توهمه یا واقعیت نمی دونی٬ شاید سرعت دونده های ممتاز که از کنارت رد شدن٬ روت اثر گذاشته. احتمالا اگه آرام اینجا بود هی می پرید بالا و پایین و بال بال می زد. می خندی و به خودت می گی خوب شد که نیست والا نه تنها وزن اضافه نمی کرد بلکه با این طرز دویدن ات باعث کاهش وزنش هم می شدی!. امیدواری که لی لی بهتر شده باشه و بهار سومین دندون عقلش رو به سلامتی و میمنت کشیده باشه. آقا امید هم ظاهرا حسابی سرش شلوغ شده و اخیرا کامنتهاش رو جایی ندیدی ولی می دونی که حتما سفت و سخت به رژیم و احتمالا ورزش چسبیده. هی٬ هی٬ خیلی داری یواش می دوی٬ سعی کن تمرکز کنی روی دویدن تا کمی سرعت مناسب رو پیدا کنی. عابرین هر از چندی دست می زنن و تو می خندی و سرت رو به علامت تشکر تکون می دی.حالا بیش از ۸ کیلومتر دویدی٬ پس از نصفه ی مسیر رد رد شدی!. باز به سرازیری رسیدی٬ دوباره انار٬ دوباره شکم تو و دوباره باز مراقبی که پاهات توی هم گره نخوره٬ به راحتی دور اول نمی دوی ولی باز بد نیست. یاد پی براه می افتی و اینکه شرایطش کمی سخته برای داشتن یه برنامه ی منسجم ولی خوشحالی که مثل سوفی داره برنامه های مدون ویت واچرز رو ادامه می ده. کاهش وزن یه باره ی سوفی خیلی خوشحالت کرده و امیدواری که زن زمانه هم به زودی سربالایی رو بذاره پشت سرش ولی نمی دونی چرا از مهروش هیچ خبری نیست اما خوشحالی که پگاه مصمم و با اراده شروع کرده. کمی نگران پریسا هستی که خبری ازش نیست و نمی دونی که در چه حاله. راستی سامی چی شد؟ قرار بود بره لیپوساکشن انجام بده٬ درسته که عضو گروه نشده ولی خیلی دوست داری که خبر سلامتی اش رو بشنوی. اما شیدا٬ چرا نمی یاد پس؟. دیگه حس می کنی نمی تونی بدوی تصمیم می گیری کمی راه بری و هنوز چند قدمی بیشتر نرفتی که یکی از دونده های زن که بالای ۵۰ سال سن داره بهت نهیب می زنه که ایته ایته(برو برو) و برمی گرده و لبخند تحویلت می ده و به فاصله ی چند ثانیه٬ یکی دیگه که بعد می فهمی دوست نفر قبلی هستش٬ می گه ایکی ماشو ( با هم بریم) و چند بار هم گو گو(GO GO) می کنه که مطمئن بشه منظورش رو فهمیدی!. تو هم می خندی و دوباره دویدن رو شروع می کنی و اونها هم هر از چندی برمی گردن و نگاه می کنن تا مطمئن بشن داری می دوی. توی دلت می گی کاشکی امروز هوا بادی نبود و کاشکی دلیار خونه مونده بود و کاشکی...٬ حالا کمتر از ۴۰۰ متر به پایان ده کیلومتر مونده و باز صدای گلدو گلدو می یاد٬ پس معلومه که اگه بجنبی هنوز زمان داری که مسابقه رو توی وقت قانونی اش به پایان برسونی٬ دونده ایی که از کنارت رد می شه بد جوری نفس نفس می زنه و انگار فقط از طریق دهان نفس می کشه٬ به خودت امیدوار می شی چون هنوز دم٬ از بینی و بازدم٬ از دهان رو فراموش نکردی و دچار ریه سوزی نشدی!. از کنار خط پایان رد می شی و می بینی که اون ور خط بعضی از خانمها ۱۵کیلومتر رو تموم کردن و دارن بچه هاشون رو توی کالسکه تر و خشک می کنن!. به ساعت محوطه نگاه می کنی و می بینی حدود ۴۰ دقیقه هنوز وقت داری. پس سعی می کنی به مسیر ادامه بدی ولی وقتی برای تلف کردن نداری. ۳۰۰ متر اون ورتر دلان منتظرن و تو می دونی که نمی تونی کنارشون وایستی٬ از دور برات دست تکون می دن و تو نمی تونی دستی تکون بدی چون دیسیپلین ات به هم می خوره! کمی سرعت ات رو کم می کنی تا بتونی شیشه ی آب رو از دلبند بگیری و به مسیرت ادامه بدی٬ ضمن گرفتن شیشه بهشون نگاه می کنی . می خندی ولی کلامی برزبون نمی یاری ولی صداشون رو پشت سر می شنوی که می گن هنوز وقت داری و بهتره عجله نکنی!. کمی جلوتر چند تا توریست توی مسیر می خوان عمود بر مسیر تو٬ رد بشن تا برن توی محوطه ی کاخ و تو مجبوری کمی تعلل کنی تا بگذرن٬ پس بهترین فرصت هستش که آب ات رو بخوری و خشکی دهان ات رو برطرف کنی. چند قلپ آب می خوری و حس می کنی که دیگه کافیه٬ موندی که شیشه ی آب رو کجا بذاری٬ هنوز اونقدر حرفه ایی نشدی که شیشه ی آب رو پرت کنی و بری!. در نتیجه درش رو می بندی و با احتیاط می ذاری کنار جدول و توی دلت امیدواری که آلودگی اکولوژیکی ات! قابل بخشش باشه. حالا حالت بهتره فقط می دونی که توی این باد و سرما به دلان ات سخت می گذره. پیرمردی رو می بینی که شماره ی روی لباسش حکایت از ۱۵کیلومتری بودن می کنه ولی نتونسته دوام بیاره و داره برمی گرده٬ ناراحتی رو توی چشم هاش می خوانی ولی هیچ کاری نمی توانی بکنی الا اینکه نگاه ازش برداری تا باعث ناراحتی بیشترش نشی. بعد٬ یاد یه دوست می افتی٬ یعنی یادش بودی و هستی ولی حالا این یادآوری شفاف تره. می دونی که اون توی حیاط ۴۰ متری اش تونسته ساعتها بدوه در حالی که خودش تنها دونده بوده٬ پس تو نباید توی این فضای سرسبز که قلب توکیو محسوب می شه٬ کم بیاری. از به یاد آوردن این جریان٬ باز قوت قلب می گیری و انگاری انرژی ات بیشتر می شه. تو باید تلاش ات رو بکنی٬ تو باید دیانا رو پشت سرت جا بذاری٬ تو باید به انارستان ادای دین بکنی٬ تو باید به خاطر خودت هم که شده به راهت ادامه بدی٬ درست مثل دونده ی المپیک که آقای اسلامی مثالش رو زده بود یا ویلما که الناز یه کوچولو داستانش رو گفته بود و تو در موردش سرچ کردی. مگه یادت نیست پشت ساعت تبلیغاتی نایک چی نوشته بود؟. داری می دوی و حدود یازده و نیم کیلومتر اومدی٬ و برای بار آخر به سربالایی رسیدی. اگه بخوای راه بری ممکنه وقت کم بیاری٬ پس سعی کن بدوی. اما مگه قول ندادی به خودت فشار نیاری؟. کمی راه برو تا ماهیچه هات نگیره. شاید بهتر باشه برای پیشگیری!٬ روش آقا محمود رو امتحان کنی و همین کار رو هم می کنی٬ یعنی در حال دویدن دست هات رو قلاب می کنی بالای سرت و کمی به بدن ات کش و قوس می دی و احساس بهتری پیدا می کنی. دوباره تنفس ات رو چک می کنی. راستی چرا تعداد غیرفعال ها زیاد شده؟ شاید فکر می کنن که حتما باید کاهش وزن داشته باشن تا لوگ رو به روز کنن. شاید هم باز کردن لوگ طول می کشه و حوصله ندارن. اما کاشکی می دونستن که با باز کردن لوگ کلی انرژی می تونن ذخیره کنن. درست مثل تو که وقتی سراغ اطلاعاتت خودت می ری نگاه می کنی و اگه بچه ها پیشرفتی دارن کلی خوشحال می شی. یادت باشه که به دوتا زهراها بگی که بجنبین و برین لوگ بازی کنین!. چند روزه به مامان غزل سر نزدی و امیدواری که سرفه هاشون بهتر شده باشه. نینابه هم سرش شلوغه کاشکی بتونه برنامه ی پیاده روی اش رو درست کنه و امیدواری که باشگاه روی شون رو با شب تاب ادامه بدن. از طرفی خوشحالی که آلوچه خانوم و سولماز برای خودشون برنامه ی جدید دارن ولی نمی دونی که چرا پرگلک که ستاره ی ۳۵ پوندی اش رو هم گرفته٬ نمی یاد٬ تازه اگه وزن هدف اش رو تغییر نداده بود الان ستاره ی طلایی اش رو هم گرفته بود٬ چقدر می خندیدی که موقع ستاره گرفتن٬ چپ و راست انار رو از خواب بیدار می کرد تا ستاره اش رو بده٬ کاش برگرده٬ رقی هم تا نزدیک ۵۵ پوند رفته و حالا کمی فکرش مشغول شده٬ آرزو می کنی که انتخابی که به صلاحش هستش رو داشته باشه چرا که به قول اون فیلمه درسته که با خوردن سیب ممنوعه از بهشت رونده شدیم ولی حق انتخاب رو بدست اوردیم!٬ اما خانوم مصمم عزیز الان داره چکار می کنه؟ حالا فیزیک برات یه مفهوم دیگه هم پیدا کرده و اون هم چیزی نیست جز دبیر موفق مون خانوم مصمم. اوه خدای من سربالایی تموم شده ولی سرعت ات کمه. احتیاج داری کمی راه بری. همین کار رو هم می کنی ولی با دیدن لبخند مسئول کنار جاده توی چشمهاش می خوانی که داره بهت می گه بدو که وقت کم نیاری. پس دوباره می دوی ولی می دونی که خسته شدی٬ دوباره می ری سراغ تکنیک دو ضرب از راه بینی و سه ضرب از راه دهان. دو باره اون دو تا دوست رو می بینی که ازت جلو می زنن و باز ایته ایته و گو گو می کنن. باز می خندی و داری فکر می کنی که کجا ازشون زدی جلو که خودت هم متوجه نشدی؟ احتمالا جایی وایستادن تا آب بخورن و نفس تازه کنن. فاصله ات باهاشون زیاد می شه و تو آهسته و پیوسته می دوی. باد هم دست بردار نیست اما تو سعی می کنی دست از سرش برداری و به وزشش گوش نکنی!. باز یاد دلان و سایر عزیزان ات می افتی.....حالا ۱۳کیلومتر اومدی و فقط دو کیلومتر دیگه مونده٬ و باز به سراشیبی داری می رسی. یادت هست که باید شکم رو بدی تو و مراقب قدمهایی که برمی داری باشی. به مدد اشعار بازنویسی شده! اسم اکثر بچه ها توی ذهن ات هستش سعی می کنی که حالا بازیادآوری! اسامی رو داشته باشی تا انرژی بیشتری بگیری. پس شروع می کنی و یکی یکی اسامی و تصاویر رو از ذهن و فکرت عبور می دی و به مدد حلقه ی حمایتی٬ پیش می ری. سراشیبی باعث شده که حس کنی پاهات در اختیارت نیست و تنفس ات هم از اختیار تو خارج شده و دم و بازدم هر کدوم آهنگ خودشون رو می زنن. دست زدنهای عابرین و فریاد گامباته٬ گامباته شون خنده روی لبات می یاره. بعضی از دونده های زن و مرد رو می بینی که مسابقه رو تموم کردن و دارن در مسیر خلاف پیست میان بالا و تو می تونی چهره های خندون شون رو ببینی. در همین حال یه پیرمرد بهت می خنده و با باز کردن انگشتهای دست چپ اش و الحاق انگشت اشاره ی دست راست اش٬ بهت می فهمونه که هنوز ۶ دقیقه وقت داری. ناخودآگاه روی زمین دنبال نشونه های صدمتری می گردی و می بینی هنوز ۸۰۰متر راه داری. یاد کامنت آقا محمود می افتی که نوشته بود یک کیلومتر رو در ۶ دقیقه می ره. پس همه ی توان و همت ات رو جمع می کنی تا بتونی از این زمان نهایت استفاده رو ببری. اما حس می کنی که هیچی در اختیار تو نیست. فاصله ی ۸۰۰ تا ۷۰۰ متر به نظرت خیلی طولانی میاد و نمی دونی چکار باید بکنی. انگار داری به خلا فکری می رسی٬ نباید دچارش بشی. باید این چند صد متر رو هم آگاهانه بری٬ تو می تونی٬ دلان منتظرن٬ انارستانی ها همراهت هستن حتی اطمینان داری که عابران انارستان هم دارن تشویق ات می کنن. محمود آقا٬ آقای اسلامی٬ یه دوست آره یه دوست عزیز. هنوز ۵۰۰ متر مونده٬ باید بری و جا نمونی. کاشکی اون پیرمرده زمان رو بهت یادآوری نمی کرد. برای اینکه مقید زمان نباشی٬ ساعت با خودت نیاوردی تا راحت بدوی٬ ولی حالا که می دونی دقایقی بیشتر وقت نداری حس می کنی پاهات سنگین تر شده و هر چی بهشون فشار میاری٬ کمتر موفق می شی. چاره ایی نداری سعی می کنی به توصیه ی انار فقط به مسیر فکر کنی و اینکه یه قدم رو به دنبال قدم بعدی برداری٬ آهسته و پیوسته٬ آهسته و پیوسته٬ آهسته و پیوسته.... داری به دروازه ی ماقبل آخر نزدیک می شی٬ سعی می کنی به دهان مسئولین دقت کنی تا ببینی می تونی از روی لب خوانی کلمه ی "گلدو" رو تشخیص بدی یا نه٬ کمی که نزدیک تر می شی به وضوح می شنوی گلدو! ولی هنوز ۱۰۰ متر تا خط پایان فاصله داری٬ از دروازه ی ساکورا رد می شی و خط پایان رو می بینی٬ این بار دیگه نباید از کنارش رد بشی٬ بلکه باید از روش بگذری. انگار گذشتن از دروازه ی ساکورا(شکوفه ی گیلاس)٬ باعث شکفتن ات می شه و تمام نیروت رو جمع می کنی تا بتونی از خط پایان بگذری و اولین مسابقه ی انفرادی عمرت رو به پایان برسونی. چند متر بیشتر نمونده تا به قول مهدیس دیانای قبلی رو پشت سرت جا بذاری. حالا دیگه چند قدم...٬ حالا سه قدم٬ دوقدم٬ یک قدم و.... از خط پایان گذشتی و چند ثانیه بیشتر نگذشته که یه کارت می دن دست ات و به خودت میای که سرت روی شونه ی دلبنده و داری می پرسی ساعت چنده!. هنوز ساعت رو بهت نگفتن که اون دو تا دوست توی مسیر رو می بینی که اومدن پیش ات و دارن اومِدتوگزایماس(تبریک) می گن و باز برای اینکه مطمئن بشن فهمیدی یه Congratulation هم ضمیمه اش می کنن و تو وقتی به خودت میای که از بغل یکی شون در میای و توی بغل اون یکی می ری!. فرصت نداری اشک شوق بریزی ولی شادی و می خندی و این شادمانی رو مدیون تک تک انارستانی ها و دوستداران انارستان هستی و نمی دونی چطوری و به چه زبونی می توانی قدردان نعمت وجودشون باشی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:10 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:4 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: اسبهای "امید" با یورتمه می دوند، ولی اسبهای "تجربه" آهسته گام برمی دارند. دارم مصمم می شم برای شرکت توی مسابقه ی ۱۵ کیلومتر. این چند روز به دلیل مشغله های مختلف نتونستم برم برای تمرین و فردا آخرین فرصتم هستش که وقت بذارم برای تمرین بیشتر. اگه می خوام یورتمه نرم! باید تجربه و توصیه های دوستان رو به کار ببندم. قبلا دکتر رفتم و خوشبختانه بیماری قلبی و عروقی ندارم و اجازه ی دویدن رو دارم. پس باید طبق شنیده ها و خوانده ها و توصیه های دوستان یادم نره که: ۱- قبل از دویدن حداقل باید ۵ تا ۱۰ دقیقه٬ بدنم رو با حرکات نرمشی و كششی گرم کنم. اگه فکر می کنین چیزی رو فراموش کردم که لازم باشه توی این دو سه روزه٬ با خودم مرور کنم٬ و یا چیزی هستش که اشتباه یاد گرفته باشم و نیاز به بازبینی باشه٬ ممنون می شم که بهم تذکر بدین. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:30 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: کوه به کوه نمی رسه٬ آدم به آدم می رسه. حالا اگه این رسیدن٬ رسیدن دو تا آدم در راستای دوستی مجازی باشه دیگه چه شود!. سبز باشی مثل بهار ای شبدر چهار پر ما. این رو هم اینجا می ذارم تا یادم نره که این خوشبختی رو از دولتی سر انارستان دارم. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت(بلافاصله!): ژاپنی ها معتقدن که اگه شبدر چهار پر پیدا کنی خوشبخت می شی!. من یکی پیدا کرده بودم و امروز بازیافتش کردم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
داستان ورزشکار شدن یک انار٬ یک داستان واقعی است. آقا ما از امروز به مدت چهل روز٬ چهله! اعلام می کنیم و اینجا رو اناری می کنیم و نقشه ی انارستان رو با اجازه ی خودمون! می ذاریم اینجا. چرا که اولین سالگرد تولد وبلاگ داستان ورزشکار شدن یک انار امروز هستش و چهل روز بعد هم تولد گروه سه شنبه ی طلایی.
به پاس زحمات بی شائبه ات و برای قدردانی از همه ی زحماتی که به خاطر ما متحمل می شی٬ هیچ چیزی ندارم که شایسته ات باشه و بتونم تقدیمت کنم. پس فقط دعوتت می کنم به شنیدن و خوندن شعر زیبای فروغ. "تولدی دیگر" همهء هستی من آیهء تاریکیست من در این آیه ترا آه کشیدم٬ آه من در این آیه ترا زندگی شاید زندگی شاید آن لحظه مسدودیست در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست آه... دستهایم را در باغچه می کارم گوشواری به دو گوشم می آویزم کوچه ای هست که قلب من آن را سفر حجمی در خط زمان و بدین سان است من |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:8 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: زیبایی دویدن از زیبایی رسیدن زیباتراست. می دونین اولین نشانه های علاقه و عشق به دویدن رو کی کشف کردم؟. وقتی که ۶ سالم بود و یه سگ پا کوتاه موفرفری سیاه دنبال من و بقیه ی بچه های همراهم کرد!. اونهایی که بزرگتر بودن زودتر در رفتن و ما کوچولوترها که از ترس قلب مون توی دهن مون می زد! عقب مونده بودیم و سگه هم مثل سگها! واق واق کنان دنبال مون می دویید تا اینکه بالاخره صاحبش مهارش کرد. اگرچه اتفاقی برای ما نیفتاد ولی برای اولین بار در عمرم! حس کردم که دویدن عجب ورزش با حال و مفیدی هستش. حالا باید درک کنین که چرا یکشنبه ی پیش سعی کردم که ۱۵کیلومتر٬ ترکیب دویدن و راه رفتن رو تجربه کنم. با ثبت رکوردم! الان من ۱۵ دقیقه از برنامه ی مدون عقب هستم٬ چون زمان پیش بینی شده۱:۴۵َ هستش. البته هیچ اصراری هم ندارم که توی تایم مقرر بدوم . مسابقه هم حدود ۱۰ روز دیگه هستش و خیلی هم زمان برای تمرین بیشتر ندارم٬ فوقش دو بار دیگه می تونم وقت برای تمرین ۱۵کیلومتر بذارم. حالا با این تفاصیل نمی دونم که اصلا این کار رو بکنم یا نه؟. چون هدف هم نوع دوستی اش که برآورده شده٬ می مونه هدف ورزشی٬ که اون هم قرار نیست حامل مشعل المپیک باشم٬ اما از طرفی دوست دارم مشعل انارستان رو یه چندکیلومتری جلو ببرم. هم اکنون نیازمند یاری ورزشی تان هستیم!. --------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت(۵دقیقه بعد!): ظاهرا لینک آقای انتظاری کار نمی کنه. الان باید بیرون٬ بعد برمی گردم درستش می کنم. نقدا خواستین٬ اینجا رو ببینین: http://www.parssport.ir/sport_heros/seyed%20mohammadreza%20entezari/seyed_mohammadreza_entezari.htm |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:0 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: "وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را... راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی". ببخشید که دیروز نتونستم آپدیت مجدد کنم و غوغای ستاره گان رو بفرستم پایین تر. درسته که خوشیم ولی دلیل نمی شه که ما هی خوشی دَروَِِِکنیم و شما مجبور شین هی ما رو مورد لطف تون قرار بدین. پس همینجا جمیعا تشکر می کنم و صمیمانه آرزوی رسیدن به اهداف والای زندگی تون رو دارم.
نمی دونم چرا ولی این عکس من رو خیلی گرفت. از دونده ی عضلانی اش گرفته تا نماد آب و هوایی اش و شیب جاده(پل؟) و حتی اون فلش اعلام مسیرش. ساعت الحاق شده بهش رو که دیگه نگو٬نگو٬نگو!...حالا چند وقت پیش نمی دونم داشتم چی سرچ می کردم که رسیدم به سایتی که نوشته بود این ساعت٬ ایده ی تبلیغاتی شرکت نایک هستش برای دعوت به دویدن!. این ساعت عقربه هاش قابل حرکت هستش و علاوه بر اینکه به نوعی تداعی کننده ی مارک نایک هستش! می شه ساعت رو تنظیم هم کرد( برای آموزش ساعت به بچه ها هم خیلی خوبه!) و همونطور که می بینین روی اون نوشته شده: و پشتش هم نوشته شده :
"درسته. من اینجا نیستم. دنبال من نیایین، برای من پیغام نفرستین، یا سعی نکنین نظرم رو عوض کنین که همراه شما برای خوردن نهار بیام. من فرصت ندارم به این فکر کنم که وقت برای دویدن دارم یا نه. من به هر حال می رم. دنیا در غیاب من نابود نمی شه. ممکنه کیک تولد کسی رو و یا بحث در مورد بازی فینال دیشب رو از دست بدم. اما حتی اگه از دست بدم، چه اهمیتی داره. وقتی بر می گردم، ذهنیتی دارم که با ۳ تا فنجان قهوه، دو ایمیل رومانتیک و یک هفته تعطیلات نمی شه عوضش کرد. جالب بودها!!!. یه گزارش کوچولو هم از دیروز بدم که تونستم سه دور٬ دور محوطه ی کاخ امپراتور ژاپن که یه جورایی پیست دویدن هم محسوب می شه بدوم. دیروز مسابقه ی ۵کیلومتر پیاده روی افراد مسن و بچه ها تواما با هم بود که خیلی بامزه بود. یه مسابقه ی دوی تیمی دیگه هم بود و یکی از صحنه های جالبی که دیدم این بودش که دوستان یکی از دونده ها٬ اومده بودن ۴۰۰-۳۰۰متری خط پایان و از اونجا به بعد رو با تشویق های بی وقفه شون و دویدن به همراه اون در دو طرفش٬ باعث شدن که سرعتش به مراتب بیشتر بشه و زودتر به خط پایان برسه٬ انگاری یه هویی دوپینگ تراپی تشویقی انجام دادن!. تشویق هاشون عجیب من رو یاد انارستان انداخت و اینکه کار گروهی چقدر می تونه منشا اثرات مثبت باشه. یه نکته ی دیگه ایی هم که بهش بیشتر واقف شدم و نتیجه اش رو به وضوح دیدم٬ تاثیر آهسته و پیوسته روی بود که دیروز حس کردم٬ خیلی خیلی به درد دویدن می خوره. خلاصه که سه دور رو (تقریبا ۱۵ کیلومتر ) حدود دوساعت با ترکیب دویدن و راه رفتن تونستم برم. دو تا نیم ساعت هم قبل و بعدش دوچرخه سواری کردم و ۲۰ دقیقه هم شب حرکات نرمشی-شکمی! انجام دادم. می دونم که زیادی زیاده روی بود ولی به جاش امروز سعی می کنم که فقط نرمش کنم تا دچار بیش تمرینی نشم!. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت(۱۳آذر): سایه جون برات ایمیل فرستادم که بگی چکار کردی و چکار می خوای بکنی و چی رو می خوای ادامه بدی. ستاره جون٬ هیچ آدرسی نذاشتی که بگم چطوری عضو گروه بشی٬ پس اینجا می گم. کافیه که روی همین اسم رمز گروه ! کلیک کنی تا از وبلاگ"داستان ورزشکار شدن یک انار" سر در بیاری و گوشه ی سمت چپ اون رو بخوانی تا ببینی چکار باید بکنی. برای این کار هم باید حتما اکانت جی میل داشته باشی و از طرفی با اساسنامه ایی که انار تنظیم کرده موافق باشی. بقیه اش که بسته به اراده و تصمیم و همت ات داره. امیدوارم که توی گروه ببینمت. پی نوشت(۱۴ آذر): |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد . آقا حس و حال مون رو تقدیم می کنیم به همه ی شما عزیزان: "غوغای ستاره گان" امشب در سر شوری دارم باز امشب در اوج آسـمانم امشب یک سر شوق وشورم
در آسمان ها غوغا فکنم امشب یک سر شوق وشورم با ماه و پـرویـن سخنی گویم جان یابم زین شبها مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم نغمه ای بر لب ها امشب یک سر شوق وشورم امشب در سر شوری دارم باز امشب در اوج آسـمانم امشب یک سر شوق وشورم بشنوید با صدای بانو پروین که پنداری از اعماق دل ما خونده!. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت (۱): ستاره های این مورچه ی جان بر کف رو که دارین اون گوشه!. به قول انار ایییییییییییییینه!. پی نوشت (۲): بنا به سنت پسندیده ی این چند هفته ی اخیر دارم می رم توی هوای آزاد بدوم. وقتی برگشتم جواب کامنتهای پر مهرتون رو می دم و سعی می کنم یه آپ دیت کوچولو بکنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:43 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: تنها ابزار موفقیت که قطعا به آن نیاز دارید ، صرف نظر از اینکه کارتان چیست ، این است که بیشتر و بهتر از آنچه از شما انتظار می رود کارایی داشته باشید و خدمات عرضه کنید. تصمیم داشتم که امروز در مورد برنامه ی دویدنم براتون بنویسم اما این پست لی لی جون باعث شد که توی فکر برم و اینجا چند کلامی براتون بنویسم. عنوان: بیان مسئله: اهداف کلی: اهداف جزئی: متغیرها: روش اجرا: ....(سایر قسمتهای پروپوزال از جمله تعریف واژه ها و متغیرها و جدول زمانی گانت و رفرنسها و برآورد مشکلات و ...به دلیل کمبود وقت حذف شد!) نتایج پس از اجرا!: پیشنهادات:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:11 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: در زندگی بايد دو عامل را هدف زندگی قرار داد : "لوگان پيرسال اسميت " آقا عجالتا ما در مرحله ی لذت بردن از اون هستیم!. بله درسته٬ ما فارغ الرژیم شدیم و از این فراغت٬ لذتی وافر می بریم!. "دوستان٬ سروران و همگروهی های معزز٬ بدین وسیله اینجانبه دیانا انارستانی٬ فرزند انار٬ متولد تیرماه ۱۳۸۶ در قریه ی انار آبادسفلا٬ اعلام می داریم که پس از فراز و نشیب های نسبی و به مدد حمایتهای خوب گروهی و به همت مدیریت ناب این وادی ٬ موفق به اخذ مدرک کارشناسی لایف استایل بهینه گردیده و لاجرم فارغ الرژیم! گردیده ایم و امروز که بیش از ده روز از ثبات وزن مان ٬ اندکی زیر وزن هدف می گذرد٬ با خشنودی پرچم انارستان را در بالای تپه در کنار پرچم سایر فاتحان نصب می نماییم و توپ مربوطه را پس از امضا! به موزه ی انارستان تحویل می دهیم. اندک اندک جمع مستان میرسند دلنوازان نازنازان در ره اند اندک اندک زین جهان هست و نیست جمله دامنهای پرزر همچو کان لاغران خسته از مرعای عشق جان پاکان چون شعاع آفتاب خرم آن باغی که بهر مریمان اصلشان لطفست و هم واگشت لطف با احترامات فائقه و تشکرات ویژه٬ --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت ۱: ببینین و بشنوین با صدای شهرام ناظری پی نوشت ۲ : راز سر به مهر پست قبل همین فارغ الرژیمی بود!. ببخشید که دیر اعلام کردم چون می خواستم از ثبات وزنم مطمئن بشم. پی نوشت ۳ : الان دارم می رم که بدوم!. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:3 توسط دیانا
|
|
||