تبليغاتX
توان
شنیدید که می گن:
 
خداوند هیچ قومی را متحول نمی کند٬ مگر آنکه روان انسانی آنها دچار تحول گردد.
قرآن مجید٬ سوره ی رعد٬ آیه ی ۱۱
 
پیش نوشت!:
چون نمی خواستم داستان دنباله دار! باشه در نتیجه٬ همه رو یه جا نوشتم و چون می دونم اکثر شماها مشغله دارین در نتیجه بدون تعارف٬ اگه وقت ندارین٬ زمان صرف خوندن این نکنین٬ و روزی روزگاری اگه فرصت داشتین و دوست داشتین یه نگاهی بهش بندازین. الان٬ همین قدر که تا اینجا اومدین٬ ما رو شرمنده ی خودتون کردین.
 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 شب قبل از مسابقه:
تقریبا ۲۰ ساعت به مسابقه مونده و دو ساعتی می شه که از بیمارستان برگشتی. دکتر به دلیار حداقل یه هفته استراحت مطلق داده و تو٬ توی فکری که مسابقه رو به همین خاطر کنسل کنی. از طرفی می دونی که دلیار به هیچوجه با کنسل کردن مسابقه موافق نیست و دلبند هم٬ به خاطر تو تمرین روز یکشنبه اش رو تعطیل کرده. انگار دلیار مردد بودن رو توی چشم هات خونده٬ و برای اینکه آب پاکی رو بریزه روی دستت ازت می خواد که زودتر بری وسایل فردات رو آماده کنی. خودش هم قرصهاش رو می خوره تا بتونه چند ساعتی بخوابه. دلبند هم داره یکی از برنامه های مورد علاقه اش رو می بینه. ناخودآگاه دست ات می ره طرف کلید کامپیوتر٬ حس می کنی دلت برای اناریون تنگ شده. روز قبل هم نتونستی بشینی پای کامپیوتر٬ انگار جزئی از لایف استایلت همین هستش که حداقل روزی نیم ساعت رو حتما توی انارستان و بین انارآبادیها بچرخی. از بوک مارکت روی اسم "داستان ورزشکار شدن یک انار" کلیک می کنی و برای چندمین بار از ذهن ات می گذره که چه اسم پرمعنایی. مطلب انار رو در مورد گروه یاهو می خونی و ضمن خوندن هی سرت رو به علامت تایید تکون می دی و باز توی دلت به مدیریت حساب شده ی انار٬ احسنت می گی. بعد کلیک می کنی روی کامنتها. می خونی٬ سر تکون می دی٬ می خندی٬ تعجب می کنی٬ باز سر تکون می دی٬ مات می مونی٬ ناراحت می شی و به فکر فرو می ری. بلند می شی یه چای سبز برای خودت و یه خوراکی برای دلبند آماده می کنی و در همین حین٬ چیزی که برات واضحه٬ دید ِ باز انار هستش. دوباره می شینی و این بار دست به کیبورد! می شی و یه کامنت به ضمیمه ی یه شعار! می نویسی. اما فکرت تمام مدتی که داری غذا درست می کنی مشغوله. تا غذا آماده بشه هنوز وقت داری چون امشب نمی خوای زیاد ورزش کنی٬ پس می شینی عکسهایی رو که سه روز بعد از ستاره ی طلایی انداخته بودی رو٬ رو به راه می کنی و دو تا عکس هم از رالی پیاده روی انتخاب می کنی و با ماس ماسک! جدیدی که خریدی بالاخره از دل مموری در می یاری و بعد از کوچک کردن سایزشون می ذاری توی گروه یاهو. می خوای کامپیوتر رو خاموش کنی ولی وسوسه می شی که قبلش به وبلاگت سر بزنی و با خوندن کامنتهای بچه ها همه ی عزم و اراده ات رو جمع کنی برای فردا٬ که خیلی هم توی روحیه ات موثر واقع می شه. دوباره وبلاگ انار رو باز می کنی و بیشتر توی فکر می ری٬ نمی خوای نوای عزیز که این همه برای گروه زحمت کشیده٬ رنجیده خاطر باشه٬ پس باز دست به کیبورد می شی. یکی دو تا ایمیل ضروری هم داری که باید بفرستی و با خاموش کردن لپ تاپ به دنیای واقعی برمی گردی هر چند که فکرت درگیر دنیای مجازی هستش و در همین حین شام رو آماده ی خوردن می کنی. برای خودت به توصیه ی انار ماکارونی رژیمی آماده کردی تا برای فردا انرژی کافی داشته باشی. دلیار دلخوره که چرا کفش جدید نخریدی و دلبند هی دوست داره از مسابقه ی فردا حرف بزنه و تجارب دویدنش توی مسابقات مدرسه رو بهت منتقل کنه!. یه هو چشمهاش می درخشه و انگار کشف بزرگی کرده بهت پیشنهاد می کنه که کفشهای اون رو که حالا براش تنگ شده رو بپوشی!. نمی خوای توی ذوقش بزنی و می گی باشه امتحانش می کنی. بعد از شام٬ وسایل فردا رو آماده می کنی و توی ساک ورزشی ات می ذاری و در همین حین امیدواری که بتونی دلیار رو راضی کنی تا فردا نیاد و استراحت کنه. داری با خودت  مرور می کنی٬ لباس نخی و سبک٬ جوراب مناسب٬ ماساژ کف پا... که دلبند از در میاد تو و در حالی که کفش هاش توی دستش هستش به طرف ات دراز می کنه و می گه ببین٬ تمیزشون هم کردم. در حالی که می دونی کفشهایی که برای رالی پیاده روی خریدی کاملا مناسب هستش و توش راحت هستی٬ ولی باز دلت نمی یاد بهش نه بگی. کفش هاش رو می پوشی و در نهایت ناباوری می بینی که کفشهایی که برای اون تنگ شده برای تو کمی بزرگه!. باهاشون راه می ری و بالا و پایین شون می کنی و می گی خوبه ولی کمی برام بزرگه. بلافاصله از توی وسایلش یه کفی اسفنجی مخصوص دو و پیاده روی در میاره و می گه بذار این رو بذارم کف شون!. هنوز تسلیم نشدی و تصمیم گیری رو به فردا موکول می کنی. قبل از خواب یه مولتی ویتامین اضافه! و یه قرص کلسیم می خوری و می ری بخوابی که برای فردا آماده باشی. قبل از خواب نگرانی٬ نگران دلیار٬ نگران انارستان٬ نگران سردی هوای فردا٬ نگران تغییرات هورمونی و صد البته نگران مسابقه.
 
صبح مسابقه:
صبح با زنگ ساعت از خواب پا می شی و طبق عادت حسنه! یه ربع نرمش می کنی و دوش می گیری. تا دلیار و دلبند بیدار می شن وسایل صبحونه رو حاضر می کنی و باز برای خودت به دستور انار سعی می کنی که کربوهیدرات پیچیده رو به راه کنی. یاد دستور سوسکی برای پختن سیب زمینی شیرین می افتی و چون هم کره داری و هم دارچین و هم سیب زمینی شیرین در نتیجه گل از گلت می شکفه!. محور حرفهای حین صبحونه بازهم مسابقه هستش و دلیار به هیچوجه راضی نمی شه که نیاد و تو هنوز مرددی که کفش های دلبند رو بپوشی یا نه. ساعت ۱۱ شده و همه چی رو آماده کردی. قبل از اینکه حاضر بشی نیم ساعت وقت داری٬ پس بهتره که به انارستان سر بزنی تا خیالت راحت بشه. خوشبختانه٬ انار با مدیریت حساب شده اش خیلی عالی منظورش رو  توضیح داده و توی کامنتها می خوانی که روش ات برای کوچک کردن سایز عکس ها شاید موثر واقع بشه٬ در نتیجه تند تند تایپ می کنی و بعد هم حلالیت و در عین حال انرژی می طلبی! و کامپیوتر رو خاموش می کنی تا بری حاضر بشی و آخرین توصیه های دلبندانه رو بشنوی. موقع حاضر شدن یه هو به سرت می زنه که به زانو و ماهیچه های پات٬ پماد پیروکسیکام بمالی تا به شعار وزارت بهداشت مبنی بر "پیشگیری بهتر از درمان است"! جامه ی عمل بپوشونی. اما با خودت می گی نکنه دوپینگ محسوب بشه! و با این فکر می خندی و به خودت می گی اگه هم دوپینگ باشه هنوز تست تشخیص پیروکسیکام به بازار نیومده!. حاضر شدی و آماده ی رفتن هستی که باز یه مولتی ویتامین دیگه می خوری. دیگه باید تصمیم بگیری که چه کفشی رو بپوشی٬ یه هو به خودت نهیب می زنی که ای بابا٬ این مسابقه برای تو حکم تمرین رو داره و بهتره سخت نگیری و کفش های دلبند رو بپوشی تا اون رو خوشحال کنی٬ تازه مارکش هم نایک هستش و با کلاهت ست می شه!. ضمن پوشیدن کفشها خنده ات می گیره و توی دلت می خندی و می گی تازه! ممکنه در آینده یه فیلم نامه هم نوشتن به اسم "مادری با کفشهای کتانی دلبندش"!. به هر تقدیر راهی کارزار می شین.
 
قبل از شروع مسابقه:
به محل مسابقه می رسین٬ تعداد زیادی رو می بینی که در حال آماده کردن خودشون هستن. لباسهای رویی ات رو در می یاری و بند کفشهات رو محکم می بندی تا مثل هفته ی پیش موقع دویدن باز نشه و در همین حین یه موز هم به توصیه ی انار می خوری. بعد هم با دلبند می ری و فرم حضور و غیاب رو به مسئولین مربوطه تحویل می دی و در عوض بهت یه جفت دستکش می دن که خیلی برای دست ات بزرگه!.هوا خیلی سرده و باد ناجوری می وزه٬ تا حالا توی باد ندویدی و این کمی نگرانت می کنه. از طرفی با این شرایط هوا و حال دلیار دلواپسی که دلیار و دلبند این ۳-۲ ساعت آتی رو چطوری خواهند گذروند. دلبند کمکت می کنه تا شماره ی صورتی رنگ ات رو به لباس ات وصل کنی. حالا از این به بعد F252 خواهی بود!. به شماره ها ی دیگران دقت می کنی. رنگ آبی مربوط به خانوم هایی هستش که برای ۵ کیلومتر ثبت نام کردن و مردهای ۵ کیلومتری هم رنگ شون زرده و بالاخره مردهای ۱۵ کیلومتر رنگ سفید هستن. خنده ات می گیره چون می بینی حرف F به نشانه ی زن بودن فقط برای خانومها درج شده و برای آقایون M  ظاهرا ضرورتی نداشته!. مسابقه ی ۱ کیلومتر صبح انجام شده و الان ۵ کیلومتر و ۱۵ کیلومتر بطور همزمان برگزار می شه. دلیلش هم این هستش که دور تا دور محوطه ی کاخ٬ ۵ کیلومتر هستش. در نتیجه یه دور به منزله ی پایان مسابقه برای شرکت کنندگان ۵ کیلومتر هستش و در نتیجه ۱۵کیلومتری ها باید سه دور این مسیر رو برن. سه هفته بطور متوالی اینجا اومدی و چم و خم پیست دست ات هستش. تازه هفته ی پیش به دلیل سربه زیر بودن ات! کشف کردی که هر ۱۰۰ متر٬ یه سنگ حکاکی شده به نقش گلهای مختلف توی مسیر هستش و متنی هم روشون نوشته شده. و هر از چندی هم فاصله از مبدا رو روش نوشتن. بخصوص از ۲۵۰۰متر به اون طرف٬ مرتب هر صد متر علاوه بر اون سنگ های گل کاری شده!٬ نوشتن ...۲.۷٬ ۲.۶٬ ۲.۵٬ . یادته که هفته ی پیش از این کشف کلی مشعوف شدی و تصمیم گرفتی که یه بار با دوست مربوطه بیای اینجا تا هم بدوانی اش! و هم بگی تک تک این سنگ نوشته ها رو برات ترجمه کنه. احتمالا یه سری شعار مبنی بر تلاش و سعی و کوشش و یا به قول خودشون گامباریماس! هستش ولی به هر حال دونستن شون خالی از لطف نیست. توی این افکار هستی که می بینی صدای همین یار شفیق از توی گوشی میاد که می خواد ببینه در چه حالی و کمک لازم داری یا نه؟ خودش مجبور بوده که بره سرکار و از دیشب تا حالا٬ چهار بار ایمیلی و سی میلی و تلفنی باهات در تماس بوده که بگه گامباته  کوداسای!(تلاش کن لطفا!). آخرین نرمشها رو می کنی و ۱۵دقیقه به شروع مسابقه مونده٬ دلبند یکی دو تا عکس ازت می اندازه و چند قلپ آب بهت می ده و قرار می شه که برن حدود ۳۰۰ متری  نقطه ی شروع تا هم از ازدحام دور باشن و هم بتونن جایی برای نشستن دلیار پیدا کنن و در عین حال کنار پیست باشن تا دلبند بتونه شغل شریف سقایی! رو انجام بده. می دونی که دلیار درد داره و می خوانی توی چشمهای  دلبند که در عین خوشحالی نگران دیانا هم هستش. به هر حال٬ هر دوشون رو راهی می کنی و خودت هم سلانه سلانه راهی مسابقه می شی. توی راه یادت می افته که کاپشن رویی ات رو یادت رفته در بیاری و بدی بهشون. اما می دونی که توی مسیر می بینی شون. تعداد زیادی جمع شدن پشت خط شروع و تو هم میری اون وسطها یه جا پیدا می کنی. همه در حال ورجه وورجه هستن و تو هم شروع می کنی به درجا دویدن و انجام چند حرکت کششی. باد سردی میاد و امیدواری که دلبند و دلیار سرما نخورن ولی ساندویچ شون رو بخورن!. دو باره یاد انارستان می افتی و دقایقی دیگه مسابقه شروع می شه و باید با رمز یا انار شروع کنی و با یاد آوری این رمز٬ می خندی و کامنت زهرای ونوسستان میاد توی ذهن ات!. دیگه همه آماده شدن و دارن با بلندگو اتمام حجت می کنن و از طرفی اعلام می کنن که ۵کیلومتری ها ۴۰دقیقه وقت دارن و ۱۵ کیلومتری ها یک ساعت و پنجاه دقیقه. کلی خوشحال می شی چون حالا ۵ دقیقه بیشتر وقت داری و با این حساب هفته ی پیش فقط ۳ دقیقه وقت کم آوردی و اگه امروز بیشتر تلاش کنی می تونی توی وقت قانونی بدوی. اما باد چی؟ تو که تا حالا توی باد نسبتا شدید ندویدی. به خودت دلداری می دی و می گی حالا خدا رو شکر که هوا بارونی نیستش!.
 
شروع مسابقه:
صدای شلیک شروع مسابقه رو می شنوی و یا انارگویان! قصد دویدن می کنی٬ ولی ازدحام به قدری هستش که مجبوری در جا بدوی تا جلویی ها برن جلو. یواش یواش می ری جلو و تا ۱۰۰ متر اول رو هنوز لابلای جمعیت نمی تونی کاری بکنی و به پیاده روی شبیه تر هستش تا دویدن. یواش یواش فاصله ها بیشتر می شه و می تونی خودت رو بکشی سمت چپ تا بتونی کاپشن ات رو بدی به دلان! اما ناغافل باد می زنه و کلاه ات رو می بره عقب و اگه دو دستی نچسبیده بودی باید بی کلاه می رفتی و نور خورشید رو تحمل می کردی چون عینک هم نیاوردی. از دور دلان! رو می بینی و چون در حال دویدن هستی و به زودی بهشون می رسی در نتیجه در همون حال کاپشن رو در میاری تا بهشون بدی٬ بهشون رسیدی و اونها دارن توی جمعیت دنبال تو می گردن. کاپشن رو می اندازی روی پای دلبند و دور می شی و فقط صداشون رو پشت سرت می شنوی که یکی شون می گه: کوش؟ اون یکی می گه: رفت!. ۵۰۰ متر رفتی ولی هنوز جمعیت پیوسته هستش. باد می وزه و تو هی مجبوری دست به کلاه بشی. سعی می کنی بندش رو سفت کنی ولی نمی شه. انارستانی ها جلوت رژه می رن و با یاد آوری اینکه انار گفته اگه آخرین نفر باشی معنی اش اینه که از همه بیشتر روی پا بودی٬ قوت قلب می گیری. داری یواش یواش به سربالایی می رسی ولی می بینی انرژی کافی برای دویدن روی این سطح شیب دار رو داری٬ اما قرار نیست به خودت فشار بیاری٬ پس با خودت قرار می ذاری که این شیب رو بدوی ولی هروقت خسته شدی٬ شروع به راه رفتن کنی. در همین حین به جای فکر کردن به شیب٬ تمرکز می کنی روی نحوه ی دویدن ات. پاشنه٬ کف٬ پنجه٬ یه هو کفشهای دلبند رو می بینی که توی پای تو هستش و از به یاد آوردنش لبخند می زنی و خوشحالی که تصمیم گرفتی اینها رو بپوشی. شونه ها و دستها و نحوه ی نفس کشیدن رو هم چک می کنی. به خودت میای و می بینی که سربالایی رو رد کردی ولی هنوز در حال دویدن هستی. یاد محمود آقا می افتی که گفته بود اگه توی افکارت باشی٬ راحت تر طی طریق می کنی پس به قول ایشون اناریون رو بار دیگه در می یابی. می دونی که انار و مهدیس و ماهی هم قبلا دویدن و موفق بودن و تو هم ازشون الگو گرفتی. یاد دویدنهای منظم جیرجیرک توی تابستون می افتی و سوالاتش که چرا دویدن توی هوای آزاد سخت تر از دویدن روی تردمیل هستش. نکته ایی که خودش پیدا کرده بود٬ این بود که تردمیل به خودی خود آدم رو مجبور به تحرک می کنه و در واقع پات به عقب کشیده می شه و تو باید روند حرکت رو حفظ کنی. همین سوال جیرجیرک که توی ذهن ات مونده باعث شده که تو بعد از ثبت نام توی این برنامه٬ دویدن توی هوای آزاد رو جایگزین پیاده روی کنی. یاد شانه بسر می افتی که یه پا ورزشکار هستش و لوگ ورزش اش اغلب به روزه. خنده ات می گیره چون بارها این سوال برات ایجاد شده که حالا چرا شانه بسر و طاووس نه؟. چون فکر می کنی که طاووس خیلی بیشتر بهش می یاد بخصوص با خرامیدن های ورزشی اش. تقریبا هر ۵۰۰ متر چند تا از برگزار کننده ها وایستادن و تشویق می کنن برای دویدن و تو با لبخند جواب شون رو می دی. بیش از سه و نیم کیلومتر دویدی و هنوز احساس درد پهلو نداری. دونده های دیگه از کنارت رد می شن و هر از چندی تو از کنار بقیه رد می شی. داری یواش یواش به سرازیری نزدیک می شی. به خودت نهیب می زنی که یواش٬ انار گفته شکم ات رو بدی تو و مراقب باشی. تو هم این کار رو می کنی و به دویدن ادامه می دی. یاد آزی می افتی که باهاش قرار گذاشتی برای کوچک کردن دلهاتون٬ موقع انارخوانی! ماهیچه های شکم تون رو منقبض کنین و تو سعی کردی هر بار این کار رو انجام بدی ولی مواقعی که عجله داری٬ گاهی فراموش می کنی. چند وقته از خانوم گل خبری نداری٬ امیدواری که فارغ از کمر درد به برنامه ی ورزشی اش برسه. عجیبه٬ فشاری توی ماهیچه های پات حس نمی کنی و به راحتی داری می ری. یاد آقای انتظاری می افتی و متعاقبش یاد عزیزی که همیشه مشوق ات بوده و حالا نیستش. باد اذیت می کنه و کاملا خلاف جهت دویدن تو داره می ورزه و هر آن ممکنه بی کلاه بشی!. بیش از چهار و نیم کیلومتر رفتی و هنوز داری می دوی٬ باز فکرت رو با اناریون مشغول می کنی٬ سمیرا چند وقته پیداش نیست ولی آریس داره روی دور ورزش می افته٬ سردرگم هم باز خبری ازش نیست و امیدواری که اوضاع و احوالش رو به راه باشه. به دروازه ی ساکورا نزدیک می شی و مسئولین مسابقه رو می بینی که دونده های ۵کیلومتر رو به سمت خط پایان هدایت می کنن و هی کلمه ی "گلدو" رو می شنوی به این مفهوم که طلایی هستن و قبل از پایان وقت مقرر دارن به خط پایان می رسن. خوشحالی چون حساب می کنی که اگه ۵ کیلومتر شرکت کرده بودی٬ تو هم الان یه "گلدو" محسوب می شدی!.از کنار خط پایان ۵کیلومتری ها رد می شی و به ساعت نگاه می کنی٬ سی و پنج دقیقه گذشته و تو هنوز هم در حال دویدنی٬ می دونی ۳۰۰متر جلوتر دلان منتظرن٬ پس به دویدن ادامه می دی از دور دلبند رو می بینی که هی داره سرک می کشه و دنبالت می گرده و دلیار رو تشخیص می دی که بالاخره جایی رو برای نشستن پیدا کرده و از این بابت خوشحالی. سرعت ات رو کم می کنی تا بتونی قبل از رسیدن بهشون چند قدمی راه بری و بعد کنارشون وایستی. بهشون می رسی و هر دوشون دارن می خندن٬ می خوای کلاهت رو رو به راه کنی که دلیار ازت عکس می اندازه و دلبند سقا بودنش رو به اثبات می رسونه. تا آب بخوری کلاه کذایی رو می دی دلیار تا بندش رو برات سفت کنه و وقتی سرت می ذاری نفسی به راحتی می کشی چون حالا دیگه لازم نیست هی حواس ات بهش باشه. دو باره آماده ی رفتن می شی٬ حدود ۱۰ متر راه می ری و نفس عمیق می کشی و بعد حالت دویدن می گیری و ادامه می دی چون قراره دیانای پارسال رو پشت سرت جا بذاری. یاد الی می افتی که با غیبتش نگران ات کرده و سامیا که سفرش طولانی شده. کاش هر دوشون زودتر برگردن تا از برنامه هاشون عقب نمونن. سعی می کنی توی ذهن ات بگردی٬ آهان خانوم حنا٬ امیدواری که حال سام کوچولوش بهتر شده باشه٬ متعاقبش یاد بهاران می افتی٬ چون هر دوشون ژاپن نشین هستن ولی یکی هیروشیما و یکی هم هوکایدو و هر دو هم ازت دور هستن و هنوز هم نفهمیدی که چرا بهاران از کامنت ات ناراحت شده. داری یواش یواش دوباره به سربالایی نزدیک می شی٬ به ضرب آهنگ پاهات گوش می کنی٬ احساس خسته گی می کنی و سعی می کنی از تکنیک دو ضرب دم و سه ضرب بازدم به توصیه ی محمودآقا استفاده کنی و ریتمیک نفس بکشی. دست هات رو کمی تکون می دی تا عضلات شون منقبض نشن٬ حس می کنی که این دستکشهای گنده داره اذیتت می کنه و بلافاصله درشون می یاری و توی جیب جلوی لباس ات می ذاری٬ یه هو خنده ات می گیره چون حس می کنی اینجوری به قول الناز٬ دل گنده ات٬ گنده تر دیده می شه!. تو سربالایی ۲۰قدمی رو راه می ری تا فشار از روی پاهات برداشته بشه و باز نگاهت به کفش دلبند می افته و انگاری انرژی بیشتری پیدا کردی٬ پس دوباره شروع به دویدن می کنی و سر بالایی رو که شیبش ملایم هستش رو یواش یواش پشت سر می ذاری. با توجه به سنگ نوشته٬ حساب می کنی که تا حالا هفت کیلومتر دویدی و بعد از اون پیچ سربالایی هم تموم می شه ٬ در همین لحظه یکی دو نفر با فاصله ی کم اما با سرعت زیادی از کنارت رد می شن که به احتمال زیاد دارن دور آخرشون رو می زنن. می خندی و طبق قراری که با خودت گذاشتی نگران سرعت پایین خودت نمی شی و به راهت ادامه می دی اما حس می کنی که سرعت ات اومده پایین تر حالا یا توهمه یا واقعیت نمی دونی٬ شاید سرعت دونده های ممتاز که از کنارت رد شدن٬ روت اثر گذاشته. احتمالا اگه آرام اینجا بود هی می پرید بالا و پایین و بال بال می زد. می خندی و به خودت می گی خوب شد که نیست والا نه تنها وزن اضافه نمی کرد بلکه با این طرز دویدن ات باعث کاهش وزنش هم می شدی!. امیدواری که لی لی بهتر شده باشه و بهار سومین دندون عقلش رو به سلامتی و میمنت کشیده باشه. آقا امید هم ظاهرا حسابی سرش شلوغ شده و اخیرا کامنتهاش رو جایی ندیدی ولی می دونی که حتما سفت و سخت به رژیم و احتمالا ورزش چسبیده. هی٬ هی٬ خیلی داری یواش می دوی٬ سعی کن تمرکز کنی روی دویدن تا کمی سرعت مناسب رو پیدا کنی. عابرین هر از چندی دست می زنن و تو می خندی و سرت رو به علامت تشکر تکون می دی.حالا بیش از ۸ کیلومتر دویدی٬ پس از نصفه ی مسیر رد رد شدی!. باز به سرازیری رسیدی٬ دوباره انار٬ دوباره شکم تو و دوباره باز مراقبی که پاهات توی هم گره نخوره٬ به راحتی دور اول نمی دوی ولی باز بد نیست. یاد پی براه می افتی و اینکه شرایطش کمی سخته برای داشتن یه برنامه ی منسجم ولی خوشحالی که مثل سوفی داره برنامه های مدون ویت واچرز رو ادامه می ده. کاهش وزن یه باره ی سوفی خیلی خوشحالت کرده و امیدواری که زن زمانه هم به زودی سربالایی رو بذاره پشت سرش ولی نمی دونی چرا از مهروش هیچ خبری نیست اما خوشحالی که پگاه مصمم و با اراده شروع کرده. کمی نگران پریسا هستی که خبری ازش نیست و نمی دونی که در چه حاله. راستی سامی چی شد؟ قرار بود بره لیپوساکشن انجام بده٬ درسته که عضو گروه نشده ولی خیلی دوست داری که خبر سلامتی اش رو بشنوی. اما شیدا٬ چرا نمی یاد پس؟. دیگه حس می کنی نمی تونی بدوی تصمیم می گیری کمی راه بری و هنوز چند قدمی بیشتر نرفتی که یکی از دونده های زن که بالای ۵۰ سال سن داره بهت نهیب می زنه که ایته ایته(برو برو)  و برمی گرده و لبخند تحویلت می ده و به فاصله ی چند ثانیه٬ یکی دیگه که بعد می فهمی دوست نفر قبلی هستش٬ می گه ایکی ماشو ( با هم بریم) و چند بار هم گو گو(GO GO) می کنه که مطمئن بشه منظورش رو فهمیدی!. تو هم می خندی و دوباره دویدن رو شروع می کنی و اونها هم هر از چندی برمی گردن و نگاه می کنن تا مطمئن بشن داری می دوی. توی دلت می گی کاشکی امروز هوا بادی نبود و کاشکی دلیار خونه مونده بود و کاشکی...٬  حالا کمتر از ۴۰۰ متر به پایان ده کیلومتر مونده و باز صدای گلدو گلدو می یاد٬ پس معلومه که اگه بجنبی هنوز زمان داری که مسابقه رو توی وقت قانونی اش به پایان برسونی٬ دونده ایی که از کنارت رد می شه بد جوری نفس نفس می زنه و انگار فقط از طریق دهان نفس می کشه٬ به خودت امیدوار می شی چون هنوز دم٬ از بینی و بازدم٬ از دهان رو فراموش نکردی و دچار ریه سوزی نشدی!. از کنار خط پایان رد می شی و می بینی که اون ور خط بعضی از خانمها ۱۵کیلومتر رو تموم کردن و دارن بچه هاشون رو توی کالسکه تر و خشک می کنن!. به ساعت محوطه نگاه می کنی و می بینی حدود ۴۰ دقیقه هنوز وقت داری. پس سعی می کنی به مسیر ادامه بدی ولی وقتی برای تلف کردن نداری. ۳۰۰ متر اون ورتر دلان منتظرن و تو می دونی که نمی تونی کنارشون وایستی٬ از دور برات دست تکون می دن و تو نمی تونی دستی تکون بدی چون دیسیپلین ات به هم می خوره! کمی سرعت ات رو کم می کنی تا بتونی شیشه ی آب رو از دلبند بگیری و به مسیرت ادامه بدی٬ ضمن گرفتن شیشه بهشون نگاه می کنی . می خندی ولی کلامی برزبون نمی یاری ولی صداشون رو پشت سر می شنوی که می گن هنوز وقت داری و بهتره عجله نکنی!. کمی جلوتر چند تا توریست توی مسیر می خوان عمود بر مسیر تو٬ رد بشن تا برن توی محوطه ی کاخ و تو مجبوری کمی تعلل کنی تا بگذرن٬ پس بهترین فرصت هستش که آب ات رو بخوری و خشکی دهان ات رو برطرف کنی. چند قلپ آب می خوری و حس می کنی که دیگه کافیه٬ موندی که شیشه ی آب رو کجا بذاری٬ هنوز اونقدر حرفه ایی نشدی که شیشه ی آب رو پرت کنی و بری!. در نتیجه درش رو می بندی و با احتیاط می ذاری کنار جدول و توی دلت امیدواری که آلودگی اکولوژیکی ات! قابل بخشش باشه. حالا حالت بهتره فقط می دونی که توی این باد و سرما به دلان ات سخت می گذره. پیرمردی رو می بینی که شماره ی روی لباسش حکایت از ۱۵کیلومتری بودن می کنه ولی نتونسته دوام بیاره و داره برمی گرده٬ ناراحتی رو توی چشم هاش می خوانی ولی هیچ کاری نمی توانی بکنی الا اینکه نگاه ازش برداری تا باعث ناراحتی بیشترش نشی. بعد٬ یاد یه دوست می افتی٬ یعنی یادش بودی و هستی ولی حالا این یادآوری شفاف تره. می دونی که اون توی حیاط ۴۰ متری اش تونسته ساعتها بدوه در حالی که خودش تنها دونده بوده٬ پس تو نباید توی این فضای سرسبز که قلب توکیو محسوب می شه٬ کم بیاری. از به یاد آوردن این جریان٬ باز قوت قلب می گیری و انگاری انرژی ات بیشتر می شه. تو باید تلاش ات رو بکنی٬ تو باید دیانا رو پشت سرت جا بذاری٬ تو باید به انارستان ادای دین بکنی٬ تو باید به خاطر خودت هم که شده به راهت ادامه بدی٬ درست مثل دونده ی المپیک که آقای اسلامی مثالش رو زده بود یا ویلما که الناز یه کوچولو داستانش رو گفته بود و تو در موردش سرچ کردی. مگه یادت نیست پشت ساعت تبلیغاتی نایک چی نوشته بود؟. داری می دوی و حدود یازده و نیم کیلومتر اومدی٬ و برای بار آخر به سربالایی رسیدی. اگه بخوای راه بری ممکنه وقت کم بیاری٬ پس سعی کن بدوی. اما مگه قول ندادی به خودت فشار نیاری؟. کمی راه برو تا ماهیچه هات نگیره. شاید بهتر باشه برای پیشگیری!٬ روش آقا محمود رو امتحان کنی و همین کار رو هم می کنی٬ یعنی در حال دویدن دست هات رو قلاب می کنی بالای سرت و کمی به بدن ات کش و قوس می دی و احساس بهتری پیدا می کنی. دوباره تنفس ات رو چک می کنی. راستی چرا تعداد غیرفعال ها زیاد شده؟ شاید فکر می کنن که حتما باید کاهش وزن داشته باشن تا لوگ رو به روز کنن. شاید هم باز کردن لوگ طول می کشه و حوصله ندارن. اما کاشکی می دونستن که با باز کردن لوگ کلی انرژی می تونن ذخیره کنن. درست مثل تو که وقتی سراغ اطلاعاتت خودت می ری نگاه می کنی و اگه بچه ها پیشرفتی دارن کلی خوشحال می شی. یادت باشه که به دوتا زهراها بگی که بجنبین و برین لوگ بازی کنین!. چند روزه به مامان غزل سر نزدی و امیدواری که سرفه هاشون بهتر شده باشه. نینابه هم سرش شلوغه کاشکی بتونه برنامه ی پیاده روی اش رو درست کنه و امیدواری که باشگاه روی شون رو با شب تاب ادامه بدن. از طرفی خوشحالی که آلوچه خانوم و سولماز برای خودشون برنامه ی جدید دارن ولی نمی دونی که چرا پرگلک که ستاره ی ۳۵ پوندی اش رو هم گرفته٬ نمی یاد٬ تازه اگه وزن هدف اش رو تغییر نداده بود الان ستاره ی طلایی اش رو هم گرفته بود٬ چقدر می خندیدی که موقع ستاره گرفتن٬ چپ و راست انار رو از خواب بیدار می کرد تا ستاره اش رو بده٬ کاش برگرده٬ رقی هم تا نزدیک ۵۵ پوند رفته و حالا کمی فکرش مشغول شده٬ آرزو می کنی که انتخابی که به صلاحش هستش رو داشته باشه چرا که به قول اون فیلمه درسته که با خوردن سیب ممنوعه از بهشت رونده شدیم ولی حق انتخاب رو بدست اوردیم!٬ اما خانوم مصمم عزیز الان داره چکار می کنه؟ حالا فیزیک برات یه مفهوم دیگه هم پیدا کرده و اون هم چیزی نیست جز دبیر موفق مون خانوم مصمم. اوه خدای من سربالایی تموم شده ولی سرعت ات کمه. احتیاج داری کمی راه بری. همین کار رو هم می کنی ولی با دیدن لبخند مسئول کنار جاده توی چشمهاش می خوانی که داره بهت می گه بدو که وقت کم نیاری. پس دوباره می دوی ولی می دونی که خسته شدی٬ دوباره می ری سراغ تکنیک دو ضرب از راه بینی و سه ضرب از راه دهان. دو باره اون دو تا دوست رو می بینی که ازت جلو می زنن و باز ایته ایته و گو گو می کنن. باز می خندی و داری فکر می کنی که کجا ازشون زدی جلو که خودت هم متوجه نشدی؟ احتمالا جایی وایستادن تا آب بخورن و نفس تازه کنن. فاصله ات باهاشون زیاد می شه و تو آهسته و پیوسته می دوی. باد هم دست بردار نیست اما تو سعی می کنی دست از سرش برداری و به وزشش گوش نکنی!. باز یاد دلان و سایر عزیزان ات می افتی.....حالا ۱۳کیلومتر اومدی و فقط دو کیلومتر دیگه مونده٬ و باز به سراشیبی داری می رسی. یادت هست که باید شکم رو بدی تو و مراقب قدمهایی که برمی داری باشی. به مدد اشعار بازنویسی شده! اسم اکثر بچه ها توی ذهن ات هستش سعی می کنی که حالا بازیادآوری! اسامی رو داشته باشی تا انرژی بیشتری بگیری. پس شروع می کنی و یکی یکی اسامی و تصاویر رو از ذهن و فکرت عبور می دی و به مدد حلقه ی حمایتی٬ پیش می ری. سراشیبی باعث شده که حس کنی پاهات در اختیارت نیست و تنفس ات هم از اختیار تو خارج شده و دم و بازدم هر کدوم آهنگ خودشون رو می زنن. دست زدنهای عابرین و فریاد گامباته٬ گامباته شون خنده روی لبات می یاره. بعضی از دونده های زن و مرد رو می بینی که مسابقه رو تموم کردن و دارن در مسیر خلاف پیست میان بالا و تو می تونی چهره های خندون شون رو ببینی. در همین حال یه پیرمرد بهت می خنده و با باز کردن انگشتهای دست چپ اش و الحاق انگشت اشاره ی دست راست اش٬ بهت می فهمونه که هنوز ۶ دقیقه وقت داری. ناخودآگاه روی زمین دنبال نشونه های صدمتری می گردی و می بینی هنوز ۸۰۰متر راه داری. یاد کامنت آقا محمود می افتی که نوشته بود یک کیلومتر رو در ۶ دقیقه می ره. پس همه ی توان و همت ات رو جمع می کنی تا بتونی از این زمان نهایت استفاده رو ببری. اما حس می کنی که هیچی در اختیار تو نیست. فاصله ی ۸۰۰ تا ۷۰۰ متر به نظرت خیلی طولانی میاد و نمی دونی چکار باید بکنی. انگار داری به خلا فکری می رسی٬ نباید دچارش بشی. باید این چند صد متر رو هم آگاهانه بری٬ تو می تونی٬ دلان منتظرن٬ انارستانی ها همراهت هستن حتی اطمینان داری که عابران انارستان هم دارن تشویق ات می کنن. محمود آقا٬ آقای اسلامی٬ یه دوست آره یه دوست عزیز. هنوز ۵۰۰ متر مونده٬ باید بری و جا نمونی. کاشکی اون پیرمرده زمان رو بهت یادآوری نمی کرد. برای اینکه مقید زمان نباشی٬ ساعت با خودت نیاوردی تا راحت بدوی٬ ولی حالا که می دونی دقایقی بیشتر وقت نداری حس می کنی پاهات سنگین تر شده و هر چی بهشون فشار میاری٬ کمتر موفق می شی. چاره ایی نداری سعی می کنی به توصیه ی انار فقط به مسیر فکر کنی و اینکه یه قدم رو به دنبال قدم بعدی برداری٬ آهسته و پیوسته٬ آهسته و پیوسته٬ آهسته و پیوسته.... داری به دروازه ی ماقبل آخر نزدیک می شی٬ سعی می کنی به دهان مسئولین دقت کنی تا ببینی می تونی از روی لب خوانی کلمه ی "گلدو" رو تشخیص بدی یا نه٬ کمی که نزدیک تر می شی به وضوح می شنوی گلدو! ولی هنوز ۱۰۰ متر تا خط پایان فاصله داری٬ از دروازه ی ساکورا رد می شی و خط پایان رو می بینی٬ این بار دیگه نباید از کنارش رد بشی٬ بلکه باید از روش بگذری. انگار گذشتن از دروازه ی ساکورا(شکوفه ی گیلاس)٬ باعث شکفتن ات می شه و تمام نیروت رو جمع می کنی تا بتونی از خط پایان بگذری و اولین مسابقه ی انفرادی عمرت رو به پایان برسونی. چند متر بیشتر نمونده تا به قول مهدیس دیانای قبلی رو پشت سرت جا بذاری. حالا دیگه چند قدم...٬ حالا سه قدم٬ دوقدم٬ یک قدم و.... از خط پایان گذشتی و چند ثانیه بیشتر نگذشته که یه کارت می دن دست ات و به خودت میای که سرت روی شونه ی دلبنده و داری می پرسی ساعت چنده!. هنوز ساعت رو بهت نگفتن که اون دو تا دوست توی مسیر رو می بینی که اومدن پیش ات و دارن اومِدتوگزایماس(تبریک) می گن و باز برای اینکه مطمئن بشن فهمیدی یه Congratulation هم ضمیمه اش می کنن و تو  وقتی به خودت میای که از بغل یکی شون در میای و توی بغل اون یکی می ری!. فرصت نداری اشک شوق بریزی ولی شادی و می خندی و این شادمانی رو مدیون تک تک انارستانی ها و دوستداران انارستان هستی و نمی دونی چطوری و به چه زبونی می توانی قدردان نعمت وجودشون باشی. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:10  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند.
"بالزاک"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:4  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

اسبهای "امید" با یورتمه می دوند، ولی اسبهای "تجربه" آهسته گام برمی دارند.
"ضرب المثل روسی"

دارم مصمم می شم برای شرکت توی مسابقه ی ۱۵ کیلومتر. این چند روز به دلیل مشغله های مختلف نتونستم برم برای تمرین و فردا آخرین فرصتم هستش که وقت بذارم  برای تمرین بیشتر. اگه می خوام یورتمه نرم! باید تجربه و توصیه های دوستان رو به کار ببندم. قبلا دکتر رفتم و خوشبختانه بیماری قلبی و عروقی ندارم و اجازه ی دویدن رو دارم. پس باید طبق شنیده ها و خوانده ها و توصیه های دوستان یادم نره که:

۱-  قبل از دویدن حداقل باید ۵ تا ۱۰ دقیقه٬ بدنم رو با حرکات نرمشی و كششی گرم کنم.
۲-  آرام شروع به دویدن بکنم و باحوصله بدوم وسعی کنم تعداد ضربان قلبم بیش از حد بالا نره.
۳- اگه بتونم موقع دویدن به راحتی صحبت کنم٬ معنی اش اینه که سرعت دویدنم مناسبه.
۴- یادم نره که عضلات تنفسی موقع دویدن٬ به خاطر كاهش تعداد حركات ششی در دقیقه ، كار كمتری انجام می دن و ممکنه که مثل هفته ی پیش کمی توی پهلوم احساس درد بکنم. این نشونه ی این هستش که دستگاه تنفسی ام آماده گی کامل نداره و نباید بیخودی به خودم فشار بیارم. می گن درد ، راه طبیعی بیان این نكته هستش كه فشار بیش از حده!.
۵- موقع دویدن حواسم به هواگیری! باشه و هوا رو اول از راه بینی استنشاق کنم و اگه كافی نبود از دهانم هم کمک بگیرم. دیشب دلبند می گفت وقتی خسته می شم هواگیری رو اگه با دو ضرب٬ انجام بدم که اکسیژن بیشتری دریافت کنم بهتره ٬ یادمه باشه که فردا موقع تمرین این شگرد دلبندانه! رو هم تمرین کنم.
۶- یادم باشه که حد اقل دو ساعت بعد از خوردن غذا بدوم و هیچوقت با شکم پر ندوم و قبل از دویدن و بعد از دویدن مصرف مایعات رو فراموش نکنم.
۷- اگه احیانا توی ناحیه ی جناغ سینه یاكتف و بازوی چپم احساس درد کردم به خودم استراحت بدم و اگه درد بر طرف شد بدونم که نشونه ی شدت دویدن بوده و باید آهسته تر بدوم ولی اگه درد بر طرف نشد بهتره که از ادامه ی دویدن منصرف بشم و فقط راه برم و در اولین فرصت هم یه بار دیگه ناز طبیبان رو پذیرا بشم!.
۸- یادم نره که اون کفش و جورابی که باهاشون دفعه ی قبل کاملا راحت بودم رو بپوشم.
۹- یادم باشه که لباس مناسب و سبک بپوشم و حواسم باشه که نایلونی نپوشم.
۱۰- مسیری که می دوم یه سربالایی با شیب ملایم داره و یه سراشیبی با شیبِ بیشتر از ملایم!. باید توی سربالایی سعی کنم که به جای دویدن٬ فقط راه برم تا عضله ی پام مثل اون دونده ایی که هفته ی پیش با مشت می کوبید روی عضلات پاش٬ نگیره. توی سرازیری هم حواسم باشه که ناخودآگاه سرعتم زیاد نشه چون احتمال پیچ خوردن پام بیشتره کما اینکه هفته ی پیش یه سکندری! رفتم.
۱۱- موقع دویدن روی پاشنه ی پا فرود بیام و وزنم رو از پاشنه به کف و بعد به پنجه منتقل کنم.
۱۲- یادم نره که موقع دویدن با صاف نگه داشتن بدنم سعی کنم که اصولی تر بدوم و متمایل به چپ و راست  و یا عقب نباشم و فقط خیلی کم و با درجه ی ملایم!به سمت جلو تمایل داشته باشم.
۱۳- سعی کنم که  هیچ نوع گرفته گی توی عضلات گردن ، تنه ، دستها و بخصوص شونه ایجاد نكنم و بدنم  رو کاملا آزاد نگه دارم و اگه احیانا فرضا عضلات دستم دچار اسپاسم شد با تکون دادنشون سعی کنم که گرفته گی شون رو باز کنم!.
۱۴- یادم نره که مستقیم حركت بکنم و فاصله ی ۵ تا ۱۰ متری ام رو نگاه کنم و حواسم به زیباییهای طبیعت نره!.
۱۵- مراقب باشم که هر وقت حس کردم دویدن برام مشكل شده٬ سماجت نکنم و اون رو به راه رفتن تبدیل کنم و اگه دیدم حالم بهتره٬ دوباره شروع به دویدن نرم بکنم.
۱۶- مدام حالتهای صحیح دویدن رو توی ذهنم مرور کنم و با وضعیت خودم چک کنم که ناخودآگاه وضعیتم ناموزون نشده باشه :
روی پاشنه فرود میام؟ پشتم صافه؟ شونه هام آزاد و پایین هستن؟ آرنج هام آزاده؟ دستهام شکل دسته ی فنجون! هستن؟ عضلاتم دچار اسپاسم نشده؟ هواگیریم رو به راهه؟...
۱۷- بعد از پایان دویدن٬ بلافاصله نباید بشینم حداقل ۵ تا ۱۰ دقیقه باید راه برم و حرکات کششی رو انجام بدم و ماهیچه هام رو ماساژ بدم تا یواش یواش بدنم خنک بشه.
۱۸- یادم باشه که این دویدن فقط و فقط برای تقویت "اعتماد به نفس" و بالا بردن درجه ی "رضایت از خود" هستش نه هیچ چیز دیگه ایی.
۱۹- دونده هایی رو که با سرعت از کنارم رد می شن رو با یه لبخند بدرقه کنم و اگه احیانا از کنار کسی رد شدم٬ حس پهلوونی بهم دست نده و بدونم که جوجه ها رو معمولا آخر پاییز می شمرن!.
۲۰- و بالاخره یادم نره که همه و همه ی این پیشرفت های نسبی رو مدیون انار و اناریون هستم و بدونم که با مرور کردن اسامی یاران گروه و مددکاران گروه! می تونم انرژی تراپی داشته باشم. در نهایت هم٬ به یادشون از خط پایان بگذرم٬ حتی اگه یه ساعت بعد از پایان اتمام وقت قانونی مسابقه باشه.

اگه فکر می کنین چیزی رو فراموش کردم که لازم باشه توی این دو سه روزه٬ با خودم مرور کنم٬ و یا چیزی هستش که اشتباه یاد گرفته باشم و نیاز به بازبینی باشه٬ ممنون می شم که بهم تذکر بدین.
هم اکنون نیازمند تذکرات سبزتان هستیم!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:30  توسط دیانا  | 

 شنیدید که می گن:

کوه به کوه نمی رسه٬ آدم به آدم می رسه.

حالا اگه این رسیدن٬ رسیدن دو تا آدم در راستای دوستی مجازی باشه دیگه چه شود!.
آقا ببخشین که غیر رژیمی-ورزشی هستش٬ اما نمی شه که ننویسم و آرزوی سبزی برای این دوست نادیده ایی که هر روز توی کنج ذهنم جا داشته و داره٬ نکنم. پس همینجا بهش می گم:

سبز باشی مثل بهار ای شبدر چهار پر ما.

این رو هم اینجا می ذارم تا یادم نره که این خوشبختی رو از دولتی سر انارستان دارم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت(بلافاصله!): ژاپنی ها معتقدن که اگه شبدر چهار پر پیدا کنی خوشبخت می شی!. من یکی پیدا کرده بودم و امروز بازیافتش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:48  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

داستان ورزشکار شدن یک انار٬ یک داستان واقعی است.

آقا ما از امروز به مدت چهل روز٬ چهله! اعلام می کنیم و اینجا رو اناری می کنیم و نقشه ی انارستان رو با اجازه ی خودمون! می ذاریم اینجا. چرا که اولین سالگرد تولد وبلاگ  داستان ورزشکار شدن یک انار امروز هستش و چهل روز بعد هم تولد گروه سه شنبه ی طلایی.
پس انار جون٬ تولد وبلاگ ورزشی ات که منشا تغییرات زیادی نه تنها برای خودت٬ بلکه برای تک تک ما بوده رو٬ تبریک فراوون می گم.

به پاس زحمات بی شائبه ات و برای قدردانی از همه ی زحماتی که به خاطر ما متحمل می شی٬ هیچ چیزی ندارم که شایسته ات باشه و بتونم تقدیمت کنم. پس فقط دعوتت می کنم به شنیدن و خوندن شعر زیبای فروغ.

"تولدی دیگر"

همهء هستی من آیهء تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا  آه کشیدم٬ آه

من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید٬ طفلی است که از مدرسه برمی گردد 
زندگی شاید٬ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر " 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره می خوانند

آه...
سهم من اینست
سهم من اینست 
 سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو ک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
 دوست میدارم "

دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ،  می دانم ، می دانم ، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت 

گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد 

کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست 

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری  آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدین سان است
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ،
 مرواریدی صید نخواهد کرد .

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:8  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

زیبایی دویدن از زیبایی رسیدن زیباتراست.

می دونین اولین نشانه های علاقه و عشق به دویدن رو کی کشف کردم؟. وقتی که ۶ سالم بود و یه سگ پا کوتاه موفرفری سیاه دنبال من و بقیه ی بچه های همراهم کرد!. اونهایی که بزرگتر بودن زودتر در رفتن و ما کوچولوترها که از ترس قلب مون توی دهن مون می زد! عقب مونده بودیم و سگه هم مثل سگها! واق واق کنان دنبال مون می دویید تا اینکه بالاخره صاحبش مهارش کرد. اگرچه اتفاقی برای ما نیفتاد ولی برای اولین بار در عمرم! حس کردم که دویدن عجب ورزش با حال و مفیدی هستش.
کمی بزرگتر که شدم٬ در جواب اطرافیانِ ورزش دوستم که پرسیدن چه ورزشی رو دوست داری ادامه بدی٬ بدون فوت وقت گفتم: دو!٬ و این جوری شد که تونستم چند صباحی افتخار شاگردی مرحوم انتظاری رو داشته باشم و توی پیست دومیدانی٬ نفسم رو به شماره بندازم. همونجا بود که فهمیدم که عوامل زیادی توی موفقیت یه دونده می تونه نقش داشته باشه٬ حتی رنگدانه های پوستی!. ولی بعدش به دلایل زیادی نشد دویدن رو ادامه بدم و لاجرم به سایر ورزشها رو آوردم از جمله والیبال و بدمینتون٬ و دویدن رو دیگه یواش یواش فراموش کردم. به مرور که بزرگتر شدم به تبع شرایط٬ از ورزش هم بیشتر فاصله گرفتم و راستش رو بخواین بیشتر تماشاگر ورزش شدم تا فاعل ورزش.
توی این مدت هم که عضو گروه شدم دویدن های انار و مهدیس و جیرجیرک و ماهی و سایر بچه ها رو هم بیشتر به عنوان یه خواننده پیگیری کردم و حتی وقتی روی تردمیل ۵کیلومتر رو در عرض ۳۵دقیقه رفتم٬ باز هم دویدن رو جدی نگرفتم.تا اینکه چند وقت پیش همونطور که می دونین توی رالی پیاده روی شرکت کردم و اگرچه یه مسابقه ی رقابتی نبود ولی یه حس ورزشی همراهش بود٬ حسی که خیلی وقت بود ازش دور بودم. یه حس خاص٬ مثل اینکه بتونی بودن ات رو حس کنی و رفتن برات معنی داشته باشه و طبق عادت نباشه٬ حس سبکبالی٬ حس جدا شدن از زمین و زمان... نمی دونم٬وصفش خیلی سخته٬ باید درکش کرد.
خلاصه اینجوریا شد که انگیزه شرکت توی یه مسابقه ی دو٬ درونی شد و تصمیم گرفتم که یه مسابقه ی آروم ِیک کیلومتر یا دو کیلومتر یا نهایتا پنج کیلومتر! رو تجربه کنم. از قضا تقریبا سه هفته ی پیش یه آگهی تلویزیونی رو در مورد مسابقه ی دو همگانی دیدم که عامه ی مردم رو تشویق می کرد برای شرکت توی این برنامه که در جاهای مختلف توکیو به مناسبت کریسمس قراره برگزار بشه و هزینه ی ثبت نام اون هم به نفع بی بضاعتان جمع بشه. پس همه چی مهیا بود تا هم فال و هم تماشایی بشه!!. منتها تا من جنبیدم و آدرس رو نوشتم و بعد از یکی دو روز افتخار سرچ! بهش دادم٬ شده بود ساعات آخر ثبت نام٬ و چون وب سایتش هم فقط به زبان اجنبی! بود به دوستم که گاهی با هم می ریم باشگاه٬ زنگ زدم و خواهش کردم که برای صرفه جویی در وقت و سرعت عمل!٬ درجا بگرده و برام توی یکی از اونها که نزدیک به خونه هستش به صورت آنلاین ثبت نام کنه. تا اینجای کار مشکلی نبود. اما مشکل از وقتی شروع شد که دو روز بعد از ثبت نام ٬ وقتی ازش پرسیدم برای یک کیلومتر اسمم رو نوشتی یا ۵کیلومتر(۲ کیلومتر نداشت)٬ جواب داد که ظرفیت ۵کیلومتر تکمیل شده بود و هزینه ی ثبت نام یک کیلومتر و ۱۵ کیلومتر هم مثل هم بود٬ دیدم که یک کیلومتر برات خیلی کمه در نتیجه ۱۵کیلومتر اسمت رو نوشتم که پولت هدر ندره! و بیشتر بدویی!!!. خلاصه قیافه ی من دیدنی بود با شنیدن این حرف. بهش می گم: آخه باوفا... نوکرتم... فدای اون چشمهای بادومی ات بشم٬ ظرفیت ۵کیلومتر نزدیک خونه پر شده بود خوب یه جای دیگه با مسافت دورتر اسم می نوشتی. جواب می ده که: به فکرم نرسید!.
حالا از اون روز دو بار مکاتبه کردم تا بلکه بتونم جابجایی مکانی یا کیلومتری انجام بدم ولی ظاهرا با فرم برنامه ریزی ژاپنی ها٬ امکان پذیر نیست و بعید می دونم که بشه این کار رو کرد٬ بخصوص که دیروز با پست٬ شماره ی الحاقی روی لباس رو به همراه ۴تا سنجاق! برام فرستادن . خلاصه تنها چیزی که کمی دلگرمم می کنه این هستش که معمولا این چشم بادومی ها٬ کار گروهی توی خون شون و تشویق توی ذات شون هستش و صبح تا غروب همدیگه رو به کار و تلاش بیشتر تشویق می کنن و معمولا هم توی مسابقات٬ آخرین نفر رو خیلی بیشتر از اولین نفر تشویق می کنن!. حالا اگه احیانا تصمیم نهایی برای شرکت در این مسابقه ی ۱۵کیلومتری رو گرفتم٬ شماها از الان می تونین اطمینان داشته باشین که آخرین نفر پس از طی مدت زمان قانونی تعیین شده٬ هم اکنون حی و حاضر در مقابل کامپیوتر نشسته و در حال تایپ این سطور هستش و قراره بیش از همه تشویق بشه!. بنده ی خدا آقای انتظاری یه چیزی می دونست که من رو همیشه تشویق می کرد توی دوهای سرعتی۱۰۰متر و ۲۰۰ متر و ۴۰۰ متر و نهایتا ۸۰۰متر شرکت کنم!. اگه الان زنده بود احتمالا یه نگاه عاقل اندر سفیه ایی بهم می کرد. روح شون شاد.

حالا باید درک کنین که چرا یکشنبه ی پیش سعی کردم که ۱۵کیلومتر٬ ترکیب دویدن و راه رفتن رو تجربه کنم. با ثبت رکوردم! الان من ۱۵ دقیقه از برنامه ی مدون عقب هستم٬ چون زمان پیش بینی شده۱:۴۵َ  هستش. البته هیچ اصراری هم ندارم که توی تایم مقرر بدوم . مسابقه هم حدود ۱۰ روز دیگه هستش و خیلی هم زمان برای تمرین بیشتر ندارم٬ فوقش دو بار دیگه می تونم وقت برای تمرین ۱۵کیلومتر بذارم.   حالا با این تفاصیل نمی دونم که اصلا این کار رو بکنم یا نه؟. چون هدف هم نوع دوستی اش که برآورده شده٬ می مونه هدف ورزشی٬ که اون هم قرار نیست حامل مشعل المپیک باشم٬ اما از طرفی دوست دارم مشعل انارستان رو یه چندکیلومتری جلو ببرم.

هم اکنون نیازمند یاری ورزشی تان هستیم!.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت(۵دقیقه بعد!):

ظاهرا لینک آقای انتظاری کار نمی کنه. الان باید بیرون٬ بعد برمی گردم درستش می کنم. نقدا خواستین٬ اینجا رو ببینین:

http://www.parssport.ir/sport_heros/seyed%20mohammadreza%20entezari/seyed_mohammadreza_entezari.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:0  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

"وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را... راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی".

ببخشید که دیروز نتونستم آپدیت مجدد کنم و غوغای ستاره گان رو بفرستم پایین تر. درسته که خوشیم ولی دلیل نمی شه که ما هی خوشی دَروَِِِکنیم و شما مجبور شین هی ما رو مورد لطف تون قرار بدین. پس همینجا جمیعا تشکر می کنم و صمیمانه آرزوی رسیدن به اهداف والای زندگی تون رو دارم.
اما دیروز می خواستم بگم یادتونه یه بار انار این عکس رو گذاشته بود توی وبلاگش؟.

 نمی دونم چرا ولی این عکس من رو خیلی گرفت. از دونده ی عضلانی اش گرفته تا نماد آب و هوایی اش و شیب جاده(پل؟) و حتی اون فلش اعلام مسیرش. ساعت الحاق شده بهش رو که دیگه نگو٬نگو٬نگو!...حالا چند وقت پیش نمی دونم داشتم چی سرچ می کردم که رسیدم به سایتی که نوشته بود این ساعت٬ ایده ی تبلیغاتی شرکت نایک هستش برای دعوت به دویدن!. این ساعت عقربه هاش قابل حرکت هستش و علاوه بر اینکه به نوعی تداعی کننده ی مارک نایک هستش! می شه ساعت رو تنظیم هم کرد( برای آموزش ساعت به بچه ها هم خیلی خوبه!) و همونطور که می بینین روی اون نوشته شده:
رفته ام بدوم، ساعت... بر میگردم.

و پشتش هم نوشته شده :

"درسته. من اینجا نیستم. دنبال من نیایین، برای من پیغام نفرستین، یا سعی نکنین نظرم رو عوض کنین که همراه شما برای خوردن نهار بیام. من فرصت ندارم به این فکر کنم که وقت برای دویدن دارم یا نه. من به هر حال می رم. دنیا در غیاب من نابود نمی شه. ممکنه کیک تولد کسی رو و یا بحث در مورد بازی فینال دیشب رو از دست بدم. اما حتی اگه از دست بدم، چه اهمیتی داره. وقتی بر می گردم، ذهنیتی دارم که با ۳ تا فنجان قهوه، دو ایمیل رومانتیک و یک هفته تعطیلات نمی شه عوضش کرد.
فقط اون رو(دویدن) انجام بدین!".

جالب بودها!!!.

یه گزارش کوچولو هم از دیروز بدم که تونستم سه دور٬ دور محوطه ی کاخ امپراتور ژاپن که یه جورایی پیست دویدن هم محسوب می شه بدوم. دیروز مسابقه ی ۵کیلومتر پیاده روی افراد مسن و بچه ها تواما با هم بود که خیلی بامزه بود. یه مسابقه ی دوی تیمی دیگه هم بود و یکی از صحنه های جالبی که دیدم این بودش که دوستان یکی از دونده ها٬ اومده بودن ۴۰۰-۳۰۰متری خط پایان و از اونجا به بعد رو با تشویق های بی وقفه شون و دویدن به همراه اون در دو طرفش٬ باعث شدن که سرعتش به مراتب بیشتر بشه و زودتر به خط پایان برسه٬ انگاری یه هویی دوپینگ تراپی تشویقی انجام دادن!. تشویق هاشون عجیب من رو یاد انارستان انداخت و اینکه کار گروهی چقدر می تونه منشا اثرات مثبت باشه. یه نکته ی دیگه ایی هم که بهش بیشتر واقف شدم و نتیجه اش رو به وضوح دیدم٬ تاثیر آهسته و پیوسته روی بود که دیروز حس کردم٬ خیلی خیلی به درد دویدن می خوره. خلاصه که سه دور رو (تقریبا ۱۵ کیلومتر ) حدود دوساعت با ترکیب دویدن و راه رفتن تونستم برم. دو تا نیم ساعت هم قبل و بعدش دوچرخه سواری کردم و ۲۰ دقیقه هم شب حرکات نرمشی-شکمی! انجام دادم. می دونم که زیادی زیاده روی بود ولی به جاش امروز سعی می کنم که فقط نرمش کنم تا دچار بیش تمرینی نشم!.
راستی من هنوز بیشتر وعده های غذایی ام رو رژیمی می خورم و فقط حجمش رو بیشتر کردم. حس می کنم که نیاز به کمی زمان دارم تا بتونم مثل قبل اما به صورت کنترل شده ٬ غذا بخورم. سعی می کنم که هر از چندی بنویسم که چی خوردم که اگه احیانا اشکال داشت٬ بهم گوشزد بکنین.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت(۱۳آذر):

سایه جون برات ایمیل فرستادم که بگی چکار کردی و چکار می خوای بکنی و چی رو می خوای ادامه بدی.

ستاره جون٬ هیچ آدرسی نذاشتی که بگم چطوری عضو گروه بشی٬ پس اینجا می گم. کافیه که روی همین اسم رمز گروه ! کلیک کنی تا از وبلاگ"داستان ورزشکار شدن یک انار" سر در بیاری و گوشه ی سمت چپ اون رو بخوانی تا ببینی چکار باید بکنی. برای این کار هم باید حتما اکانت جی میل داشته باشی و از طرفی با اساسنامه ایی که انار تنظیم کرده موافق باشی. بقیه اش که بسته به اراده و تصمیم و همت ات داره. امیدوارم که توی گروه ببینمت.

پی نوشت(۱۴ آذر):
بچه ها٬ یکی از خواننده های گل اینجا که نمی دونم عضو گروه هم هستن یا نه٬ برام بصورت خصوصی کامنت گذاشتن که "ستارگان" درست هستش نه "ستاره گان". راستش من یه بار خوندم که توی رسم الخط جدید به جای کلماتی مثل بچگی٬ گرسنگی٬ تشنگی٬ بستگی و ... بهتره بنویسیم: بچه گی٬ گرسنه گی٬ تشنه گی٬ بسته گی و .... حالا با همه ی مشکلی که خودم با رسم الخط جدید دارم (مثلا هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم که بنویسم٬ مثلن!)٬ ولی از این مورد حذف نکردن "ه" استقبال کردم!. انگاری یه جورایی دارم انتقام غلط دیکته های دوران دبستان رو بابتش٬ می گیرم!. حالا اگه اینجور نوشتن من می ره روی اعصاب تون٬ بگین اینجوری ننویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:56  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد .
"تنسون"

آقا حس و حال مون رو تقدیم می کنیم به همه ی شما عزیزان:

"غوغای ستاره گان"

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم


از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــوئی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم
وز روی مه خـود اثـری جویـم

جان یابم زین شبها
جان یابم زین شبها

مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

بشنوید با صدای بانو پروین که پنداری از اعماق دل ما خونده!.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت (۱): ستاره های این مورچه ی جان بر کف رو که دارین اون گوشه!. به قول انار ایییییییییییییینه!.

پی نوشت (۲): بنا به سنت پسندیده ی این چند هفته ی اخیر دارم می رم توی هوای آزاد بدوم. وقتی برگشتم جواب کامنتهای پر مهرتون رو می دم و سعی می کنم یه آپ دیت کوچولو بکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:43  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

تنها ابزار موفقیت که قطعا به آن نیاز دارید ، صرف نظر از اینکه کارتان چیست ، این است که بیشتر و بهتر از آنچه از شما انتظار می رود کارایی داشته باشید و خدمات عرضه کنید.

قبلا هم شنیده بودید که:
میزان کارایی شما هر چه باشد ، توانایی های بالقوه شما بیشتر از آن است که تا کنون به فعل در آمده است.

تصمیم داشتم که امروز در مورد برنامه ی دویدنم براتون بنویسم اما این پست لی لی جون باعث شد که توی فکر برم و اینجا چند کلامی براتون بنویسم.
می دونید٬ به نظر من ساده ترین کار دنیا٬ اینه که آدم بخواد برای خودش کاری رو انجام بده. چون اینجوری هزارو یک فاکتور محیطی و اجتماعی و فرهنگی و قانونی.... عملا می رن کنار و علی می مونه و حوضش!. حالا اگه یه نمه خودمون و خصوصیات فردی مون رو بشناسیم و بتونیم خودمون رو روانکاوی کنیم دیگه ۹۰٪ جریان حل هستش و ۱۰٪ هم می مونه برای حوادث غیرمترقبه!. من رژیم رو که شروع کردم دقیقا به قول انار می خواستم کاری رو برای خودم انجام بدم در نتیجه بالاترین انگیزه ام رو "دوست داشتن خود" قلمداد کردم و به قول اون مقاله ایی که قبلا خونده بودم٬ نمی خواستم باربر بی جیره مواجبی باشم که بدنم رو زیربار قرار بدم و روزانه کیلوهای اضافی رو با خودم به این طرف و اون طرف ببرم. به همین خاطر پروژه ی "دیانا دوستی"! رو شروع کردم و پروپوزالش رو اینجوری نوشتم:

عنوان:
لایف استایل درمانی! و دوستی با بدن از طریق کاهش وزن بیش از ۱۰ کیلوگرم در طی دوره ی شش ماهه.

بیان مسئله:
دیانا فردی است با ۱۶۵سانتیمتر قد و وزن ۶۸ کیلوگرم. طبق اندازه گیریهای به عمل آمده او دارای دور شکمی به اندازه ی ۱۰۱ سانتی متر  و دور باسنی برابر با ۱۰۵ سانتی متر می باشد . همچنین BMI  او ۲۵ و درصد چربی بدن او نیز ۳۵/۲٪ می باشد. او متاهل است و یک عدد دلبند دارد و در رنج سنی خاص! (اصرار نکنین فقط ۱۴ سال!) قرار دارد. نتایج آزمایشات پزشکی او همه رضایت بخش است و در حال حاضر (یعنی ۵ ماه پیش!)هیچگونه بیماری خاص و عامی ندارد. او تصمیم گرفته برای رسیدن به علو درجات رضایت از خود! تلاش نماید و برای رسیدن به این وادی در تاریخ ششم تیرماه ۱۳۸۶ به گروه فعال "سه شنبه ی طلایی" بپیوندد و بدین وسیله اطلاعات تجربی و تئوری بیشتری را فراگیرد و با دیگر دوستان در ارتباط باشد و بدین طریق بار دیگر کارگروهی را در سایه ی مدیریتی با تدبیر٬ تجربه نماید.

اهداف کلی:
۱- رضایت از خود به عنوان فردی بالغ!
۲- هموار کردن جاده ی سلامتی و پیشگیری از بیماریهای آتی
۳- برگزیدن راهها و روشهای بهتری برای زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی!

اهداف جزئی:
۱- کاهش وزن در حدود ۳۰ پوند که می شود حدود ۵/۱۳کیلو
۲- تغییر برنامه ی غذایی در راستای سالم و مفید خوری!
۳- شروع ورزش به عنوان جزئی از برنامه ی روزانه به صورت ثابت و مستمر
۴-  تعمیم روشهای محک زده شده به اطرافیان در جهت اشاعه ی فرهنگ نشر!
۵- داشتن برنامه ریزی جهت انجام امور روزانه
۶- ایجاد محیطی شادتر برای اهل خانه

متغیرها:
متغیرهای مستقل (با فرض خودمحوری!):
اراده٬ پشتکار٬ توان٬ همت
متغیر وابسته:
وزن٬ اندازه های فیزیکی٬ سن٬ BMI ٬درصد چربی بدن٬ میانگین ساعات ورزش٬ سایر فاکتورهای جوامع انسانی!

روش اجرا:
با توجه به اینکه تبلور تغییرات اساسی در لایف استایل با نمود ظاهری کاهش وزن( برای تپلان!) نشان داده می شود٬ لذا ابتدا مقالاتی در خصوص کاهش وزن بخوانم و با آگاهی نسبی نسبت به فرآیند تغییرات بدن و اثر متقابل انواع اشربه و اطعمه! بر بدن و مرور توصیه های پزشکی٬ نمایی کلی از فعل و انفعالات درونی داشته باشم.
پس از آن با عضویت در انارستان به عنوان یک باشگاه مجازی٬ سعی در باز پروراندن قابلیتهایم داشته باشم و بتوانم میزان کارایی ام را در حد بالا نگاه دارم. سپس ورزش را به عنوان یک سرگرمی وارد برنامه ی روزانه ام نمایم و برای نیل به این مقصود٬ با ابزار و ادوات موجود در خانه شروع کنم و سعی در تزریق روح ورزش در جان و تن ام بنمایم!.همزمان با  شروع ورزش ٬برنامه ایی مدون نیز برای تغذیه ی روزانه داشته باشم و بطورکلی از اساس٬ نحوه ی خورد و خوراکم را تغییر داده و به صورت مجزا برای خودم غذا تهیه نمایم و موادغذایی ویژه! خریداری نمایم.
توضیح: با توجه به اینکه وصول این تغییرات خیلی ساده نیست و ممکن است در طی مسیر٬ مشکلاتی پیش آید٬ لذا روش اجرا بنابه شرایط زمانی و  مکانی باز بینی خواهد شد و استراتژی های خاصی٬ وابسته به اشکال ایجاد شده ٬ اتخاذ خواهد شد.

....(سایر قسمتهای پروپوزال از جمله تعریف واژه ها و متغیرها و جدول زمانی گانت و رفرنسها و برآورد مشکلات و ...به دلیل کمبود وقت حذف شد!)

نتایج پس از اجرا!:
 دیانای مذکور بر مبنای پروپوزال نیم بند بالا!٬ موفق شد با پایبندی به اهداف تعیین شده٬  در ۲۲ آبانماه  سالجاری به اولین هدف جزئی اش که کاهش وزن به میزان ۳۰ پوند بود برسد. هم اکنون که هفتم آذرماه می باشد٬ اگرچه قدش هیچ تغییری نکرده! ولی از طرف دیگر حالا او دارای وزنی برابر با ۵۴ کیلوگرم٬ دور شکم ۸۰ سانتی متر و دورباسنی برابر با ۸۹ سانتی متر می باشد. هم اکنون BMI او ۱۹/۸۴ و درصد چربی بدن اش ۱۹/۵ می باشد. بنابراین تغییرات فیزیکی او در عرض این پنج ماه به شرح زیر است.
تغییر وزن = ۱۴ کیلوگرم
تغییر دور شکم = ۲۱ سانتی متر
تغییر دور باسن = ۱۶ سانتی متر
تغییر BMI (شاخص توده ی بدن ) = ۵/۱۶
تغییر درصد چربی بدن = ۱۵/۸ درصد
که این تغییرات برای او موفقیت بزرگی محسوب می گردد.
علاوه بر این تغییرات ظاهری٬ او توانسته است تا حد بالایی در امر شریف خوردن!٬ خوددار باشد و به صورت گزینشی و انتخابی به سراغ غذاها برود و قبل از خوردن دقایقی فکر کند که آیا ماده ی مذکور کالری توخالی است یا تو پر!. بنابراین تا حد بالایی نیز هدف جزئی دوم را پوشش داده است.
در رابطه با ورزش نیز از همان ابتدا با راه اندازی باشگاه خانه گی! به امر مقدس ورزش و نرمش مشغول شده است و بطور میانگین٬ حداقل روزانه ۴۵ دقیقه ورزش می نماید. جهت ایجاد تنوع در امور ورزشی نیز در باشگاه خارجی! (خارج از خانه) نیز ثبت نام نموده و مجوز یکسال باشگاه روی! را نیز در اختیار دارد. ضمنا اقداماتی هم برای مادر ورزشها!( یعنی دو) انجام داده که در پست بعدی به استحضارتان خواهد رساند. پس با شعف اعلام می دارد که هدف جزئی سومش نیز به طور تقریبی وصول شده است.
اهداف ۴ تا ۶ را نیز به فراخور توانش اجرا نموده و اگرچه این فرایند پایان ناپذیر می باشد اما وصول نسبی به اهداف از پیش تعیین شده اش باعث انبساط خاطر گردیده است.

پیشنهادات:
از کلیه ی دوستانی که این سطور را می خوانند٬ خواهشمندم که به این نکته توجه نمایند که در طی دوران رژیم داری! دیانا حداقل استرس را داشته و در محیطی زندگی می کرده که احترام گذاردن به حق و حقوق دیگران از بدیهی ترین امور بشمار می آمده  به گونه ایی که حتی وقتی برای خرید سنجاق سر به مغازه ایی مراجعه می کرده٬ مغازه دارن ضمن تعظیم وخوش آمدگویی به او٬ آماده ی هرگونه کمک جانبی نیز بوده و در پایان نیز با تشکر از خرید ناقابل وی و تعظیم مجدد او را روانه ی خانه اش کرده اند. این تصویری است که او هر روز با آن برخورد داشته و در محیطی کاملا امن و به دور از هرگونه تنش روزگار می گذرانده است. اگرچه مشکلات زندگی برای همه ی ما به نوعی مطرح است ولی شاید بتوان گفت که دیانا در عرض این پنج ماه حداقل مشکلات را داشته و جنس مشکلاتش اندکی متفاوت بوده است.
در امر خطیر رژیم گیری٬ پیشنهاد می کنم که به هیچوجه خودتان را با دیگران مقایسه نکنید٬ الگو بگیرید اما مقایسه نه!. چرا که تفاوتهای فردی و محیطی و اجتماعی به حدی ممکن است زیاد باشد که نتیجه ی مقایسه به احتمال زیاد یک فاکتور غلط انداز محسوب گردد.
پیشنهاد می کنم که روی رژیم غذایی و ورزشی تان تمرکز کنید و همه جا و همه حال از آن غافل نشوید. یکی از عواملی که به من کمک کرد تا بتوانم با ثبات بیشتری پیش بروم صحبت کردن در مورد رژیم داری ام! با دیگران بود. چراکه وقتی در این زمینه صحبت می کردم و طرف مقابلم را در جریان می گذاشتم٬ بسیار راحت تر می توانستم در حضورشان غذای رژیمی انتخاب کنم و فرضا از سفارش دسر امتناع کنم و به چای بسنده کنم. حسن دیگر این کار از بعدی دیگر٬ این بود که وقتی دیگران را در جریان می گذاشتم٬ احساس می کردم که با قدرت بیشتری به رژیم پایبند می شوم تا بتوانم در ملاقات بعدی عکس العمل آنان را ببینم و بعنوان یک بازخورد روی روند کارم٬ در صورت نیاز٬ اصلاحاتی انجام دهم.
پیشنهاد آخرم (شانس آوردین که وقت نوشتنم رو به اتمامه!) این است که فراموش نکنید که نکات سخت هم اساسی ساده دارند. با فرض ساده پنداشتن امور٬ خواهید دید که همه ی مشکلات به ساده گی حل خواهند شد.
خلاصه تنها چیزی که توصیه و تکرار می نمایم این است: ساده گی ، ساده گی ، ساده گی ... و باز هم ساده گی. یادمان نرود که هر چیزی را که سخت بگیریم٬ سخت نیز خواهد گذشت.


-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت (۱):  ساختار پروپوزال نویسی ایجاب می کرد با فرمت عصا قورت داده گی بنویسیم!. به بزرگی و روانی خودتان٬ روان بخوانید!.
پی نوشت (۲): در این نوشتار در خصوص اثرات گروه و کارگروهی و معجزات آن چیزی نوشته نشده چون به کرات در کامنت افشانی ها! ذکر آن رفته است. لذا در اینجا اثرات مثبت گروه و مدیریت ناب اش  و همچنین دوستان همراه٬ به عنوان یک پیش فرض اولیه٬ فرض شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:11  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

در زندگی بايد دو  عامل را هدف زندگی قرار داد :
۱- رسيدن به آنچه که می خواهی
۲- لذت بردن از آن

"لوگان پيرسال اسميت "

آقا عجالتا ما در مرحله ی لذت بردن از اون هستیم!. بله درسته٬ ما فارغ الرژیم شدیم و از این فراغت٬ لذتی وافر می بریم!.
اما می دونین٬ یه حس عجیبیه. از یه طرف قند توی دلم آب می شه و از یه طرف حس می کنم که با گرفتن ستاره ی طلایی آتی و مفتخرشدن به افتخار فارغ الرژیمی! باید دیگه سنگین و رنگین باشم و اعلام بازنشسته گی کنم. کامنتدونی انار برای من حکم مدرسه رو داره که نیمکت هاش آدم رو به شور و شوق وامی داره و باعث می شه که آدم سرزنده بمونه٬ حالا فرقی نمی کنه که یه بچه ی ۶ ساله باشی یا کهنسال ۸۰ساله که اومدی نهضت سواد آموزی٬ سواد یادبگیری. مهم مجوزی هستش که به آدم اجازه ی حضور توی اون فضا رو با تمام قابلیتهاش می ده و به واسطه ی این مجوز٬ خونی تازه توی شریانهای آدم روان می شه و انرژی بی پایانی رو توی وجودت حس می کنی. اما به محض اینکه مدرک فارغ التحصیلی رو می دن دست ات٬ دیگه از درون خالی می شی و باید بپذیری که این امکانات رو باید بسپری به ورودیان جدید تا با انرژی و سرزنده گی شون٬ راه رو ادامه بدن. نهایتش می تونه این باشه که برای موندن توی این فضا و این جمع خوب٬ آدم یه دوره ی کارآموزی انتخاب کنه و به فعالیت ادامه بده. اما فرقش خیلی زیاده چون دیگه دانش آموز نیستی و حکم نیمکت نشینی نداری و نمی تونی شیطونی کنی!.
حالا اینها رو گفتم نه این معناست که باید از گروه بکشم کنار٬ که این کار توی مرام دیانا انارستانی نیست و فی الواقع  اِند بی معرفتی هستش و به قول شاعر٬ تا هستم و هست٬ دارمش دوست!. اما ادب و نزاکت حکم می کنه که کمی حضورم رو توی کامنتدونی انار کمرنگ تر کنم تا بچه ها ی گل جدید٬ غنچه شون باز و شکفته بشه و بچه های گل قدیم هم بیشتر شکوفا بشن. این هم یکی از رسمهای زمونه هستش و سنتی بس پسندیده. 
 
با اجازه ی انار عزیز کامنت تشکرم از اعضای خوب گروه رو اینجا هم می ذارم تا خودم یادم نره که عامل موفقیتم چیزی نبوده و نیست الا یه کارگروهی خوب و هماهنگ در سایه ی یه مدیریت عالی و در واقع این موفقیت من نیستش بلکه موفقیت گروه هستش و احساس خوبم رو تقدیم می کنم به همه ی همگروهی ها و همدلانی که با تشریک مساعی شون بهم دلگرمی دادن. دم همه تون از اساس٬ گرم و آتشین!.

"دوستان٬ سروران و همگروهی های معزز٬

بدین وسیله اینجانبه دیانا انارستانی٬ فرزند انار٬ متولد تیرماه ۱۳۸۶ در قریه ی انار آبادسفلا٬ اعلام می داریم که پس از فراز و نشیب های نسبی و به مدد حمایتهای خوب گروهی و به همت مدیریت ناب این وادی ٬ موفق به اخذ مدرک کارشناسی لایف استایل بهینه گردیده و لاجرم فارغ الرژیم! گردیده ایم و امروز که بیش از ده روز از ثبات وزن مان ٬ اندکی زیر وزن هدف می گذرد٬ با خشنودی پرچم انارستان را در بالای تپه در کنار پرچم سایر فاتحان نصب می نماییم و توپ مربوطه را پس از امضا! به موزه ی انارستان تحویل می دهیم.
اما همانگونه که مستحضر می باشید٬ تناسب اندام اینجانبه! با مشکل ابدومینال! مواجه شده و نیاز به گذراندن دوره های تکمیلی داریم٬ فلذا از ساحت کبریایی ریاست محترم انارستان٬ تقاضا می کنیم که در صورت صلاحدید٬ توپ صبوری را به ما واگذار نمایند تا بتوانیم این بار به مدد آن از تپه ی ابدومن بالا رفته و به درجه ی نسبی تناسب اندام برسیم.
جا دارد که در همینجا از مدیریت بی همتای انار عزیز سپاسگزاری بیکران نماییم و از همه ی اناریون عزیز و کلیه ی خواننده گان خوب انارآباد که با حمایتهای بی دریغ شان باعث هموار شدن راه برای این تپل درگاه انارستان شدند و با رهنمودهای کارگشایشان سبب تداوم راه این بنده ی خاضع گردیدند و معنای کارگروهی را به زیباترین شکل به منصه ی ظهور گذاشتند٬ تشکر و قدردانی می نماییم و آرزو می نماییم که آهسته٬ آهسته جمله ی دوستان رو فاتحانه در قلل رفیع سلامت ببینیم به قول مولانا:

اندک اندک جمع مستان می​رسند
اندک اندک می پرستان می​رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می​رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می​رسند

جمله دامن​های پرزر همچو کان
از برای تنگدستان می​رسند

لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می​رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می​رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه​های نو زمستان می​رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می​رسند

با احترامات فائقه و تشکرات ویژه٬
دیانا انارستانی "

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱: ببینین و بشنوین با صدای شهرام ناظری

پی نوشت ۲ : راز سر به مهر پست قبل همین فارغ الرژیمی بود!. ببخشید که دیر اعلام کردم چون می خواستم از ثبات وزنم مطمئن بشم.

پی نوشت ۳ : الان دارم می رم که بدوم!.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:3  توسط دیانا  |