تبليغاتX
توان
شنیدید که می گن:

آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.
"موريس مترلينگ"

انار جون یه دنیا تبریک.


این ها هم مثلا ما تپلان هستیم٬ جهت همراهی با رهبر فرزانه. (آرزو بر تپلان عیب نیست!).


پی نوشت:

عکسها رو از اینجا و اینجا برداشتم. امیدوارم که راضی باشن!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:
 
دانايان با عمل زندگي مي كنند، نه با انديشه ی عمل.
"کارلوس کاستاندا"

آقا این شعر هم محصول مشترک مرحوم مجتبی کاشانی(م. سالک) بابت سرایش اش٬ "یه دوست" عزیز بابت ایجاد انگیزه و دیانا بابت سرچینگ! هستش٬ پس با اجازه ی سراینده و الهام دهنده و در سومین روز از روزهای مبارک "هفته ی وحدت" اینجا می ذارم تا شما هم اگه دوست دارین٬ حظ وافرش رو ببرین.

شعر سبزم را خواند
و کتابم را بست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."

من به او گفتم:
خیر٬
اهل اینجایم من
اهل همسایگی درد شما
بین مردم می افتم
بر می خیزم
همه غم ها را می بینم
می فهمم
باور دارم
حتّی
من غمی بیشتر از مردم دیگر دارم
غم بی آبی...بی نانی...بی بارانی
غم بیماری...بیکاری...سرگردانی
و غم نادانی
غم نان خوردن از راه تقسیم شادیها
غم نان خوردن با نرخ زمان
غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ
در کوه و کویر
غم گل دادن خشخاش در مزرعه ی همسایه
غم احساس زمان در زندان
غم بیمارستان
غم پیدا شدن دارو
در خلوت "ناصرخسرو"
غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب
رنج و اندوه دیالیزیها
غم یک نابینا...یک ناشنوا...یک معلول...
غم یک آواره در خاک غریب
غم و اندوه زمین لرزه
در گوشه ای از خاک وطن
غم یک کودک در لحظه ی اعلام طلاق
و غم قاضی در دادنِ حکم
غم سرگردانی در راهرو دادسرا
غم بر هم زدن قانون با قدری پول
غم آلودگی "ما"
و "هوا"
غم برخورد پزشک و پلیس
غم رفتار رئیس
رنج پیکار معلم در جبهه ی جهل
غم پیکار معلم با دست تهی
و غم پُر شدن حافظه در مدرسه ها
غم پرپر شدن اندیشه در دانشگاه
غم مردن انگیزه در عرصه ی کار
درد کنکوری ها
رنج دلواپسی از آینده
ماتم جمعیّت
- غم روئیدن مردم بیش از گندم-
غم یک باغ ز پژمردن در سایه ی برج
غم پیغام پرنده از پشت قفس
غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور
غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ
غم کمرنگی عشق...

آری...
همه ی اینها را می فهمم
باور دارم
اما...

غم خود را در خویش نگه می دارم
و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد
چونکه می پندارم
حق نداریم هوا را آلوده کنیم

زندگانی هنر همنفسی با غمهاست
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی گاهی، آری
به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگانی هنر بافتن پارچه ی زیبایی ست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردن پیراهن گلدار ِ امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی
در صبح بهار

روح سبزی را باید در خویش دمید
شعر سبزی را از نو بایست سرود
و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد

"روزنه،مجتبی کاشانی (م. سالک)"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:34  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

گرامی ترین ها و زیباترین ها در جهان نه دیده میشوند و نه حتی لمس می شوند، آنها را تنها باید در دل حس کرد.
"هلن کلر"

یاران تپلی
میلاد رهبره
سالی و آریس
دست به دست هم
جشن پرشکوه برپا کرده اند

برخیز و بیا
با قر کمر
با لبخند پرنمک
با گلخند خنده ات
با غنچه ی لب ات

برخیز و بیا
مولود گشته رهبری
این انار ناب سایبری
این دخت ایران زمین
این مظهر نیکی و همدلی
این زیبا مهوش با مرام و نیک سیرتی
این گردآورنده ی تپلان همدل و کپلان همراه مسلکی

آری٬ آری٬ هم اینک
هنگامه ی تولد آن نور محفل است
خجسته زاد روز آن بانوی عالم سایبرست
آن رخشنده ی رخشان
نجم آسمان انارستان
مبارک باد میلادش
مبارک باد بر مادر٬ پدر٬ خواهر
مبارک باد بر ما
که داریم اینچنین در بر
نگینی پر تلالو و درخشان
اندر میان جمع تپلان انارستان

همدلان٬ دریا دلان
همرهان٬ یاری گران:

مبارک باد میلادش
مبارک باد میلادش
میارک باد میلادش
...

ستاد تبلیغات "یوم الیاران"

وعده ی دیدار ما: منزلگه عشق


این هم کیکهای مخصوص حال و هوای این روزهای انارجون که محصول مشترک گوگل سرچ و دیاناست!. روح معنوی این اثر تقدیم به انار عزیزمون

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:28  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

دنیای مجازی واقعیتی است انکار ناپذیر.
"دیانا انارستانی!"

می دونید٬ من واقعا توی مجازی بودن یا نبودن این دنیایی که دوستی ماها توش شکل گرفته موندم. یه جورایی گیجم. دیشب کانکت شدم تا کمی بیام سراغ وبلاگ ها تون. ولی کامنتهای اینجا رو که دیدم دیگه نتونستم کاری بکنم و دل به دل تون دادم و با نوشته هاتون اشک شادی ریختم و بیش از پیش شرمنده ی همه ی شما شدم. مرسی٬ مرسی و باز هم مرسی بابت همه ی همدلی هاتون.
راست می گه لیلی عزیز. خیلی بده که اکثر ماها از هم فقط یه اسم داریم و دیگه هیچی. در واقع انار عزیز اونقدر محیط صمیمی و به دور از منیت ها رو با رهبرهای خوبش ایجاد کرده که اکثر ماها بعد از عضویت اونقدر توی محیط صمیمی اش غرق می شیم که یادمون می ره که توی دنیایی داریم نفس می کشیم که اسمش مجازیه و محدودیت های خاص خودش رو داره. نمونه ی بارزش خود من. الان نه تنها اسمها برای من معنی و مفهوم خاص دارن و برای هر کدوم تون یه تصور ویژه دارم بلکه حتی مکان ها و شهرها و کشورها هم برام مفهوم خاص پیدا کرده. این رو مطمئن هستم که بعد از این هر بار از جلوی شهرک... رد بشم یه لبخند می زنم چون می دونم که شانه بسر و آزی و میس ری و حتی عمه ی سمیرا پشت یکی از اون پنجره ها دارن زندگی می کنن و می دونم که آرام خاطرات بچه گی اش رو اونجا وام گذاشته٬ پس دیگه برام خاص هستش. یا حتی می تونم آریس رو و لی لی رو تصور کنم توی بلوار مرزداران و حتی توی دراگ استور دکتر شاهبیکی که ترازو داره....
می دونید٬ اولین تجربه ی ارتباط من با دنیای مجازی اگرچه باعث پوست انداختنم شد ولی  برام خیلی تلخ بود. اونجا با اسم ورسم حقیقی عضو شدم و همین باعث شد که خیلی ضربه بخورم و تا چند سال از هر گونه ارتباط مجازی دوری کنم و به این نتیجه برسم که توی ارتباطات مجازی باید خیلی خیلی محتاط بود. وقتی انار گروه سه شنبه ی طلایی رو ایجاد کرد از همون اول در جریان تشکیل اش بودم اما راستش رو بخواین به خاطر همون تجربه ی قبلی به هیچوجه تصمیم به عضویت نداشتم. منتها بعد از شش ماه دیگه طاقت نیاوردم و به خاطر مدیریت خوب انار و از طرفی صداقت بی مثالش که توی خط خط نوشته هاش موج می زنه وسوسه شدم که عضو بشم. اولش کلی با خودم شرط و شروط گذاشتم که عضو می شم ولی با اسم مستعار٬ عضو می شم ولی بدون ایجاد وبلاگ٬ عضو می شم ولی بدون گذاشتن عکس٬ عضو می شم اما به دور از احساساتی که معمولا بهم غالب می شه٬ عضو می شم بدون دادن هیچگونه اطلاعات فردی و در نهایت عضو می شم بصورت یه فرد کاملا مجازی ه مجازی ه مجازی. منتها همونطور که می دونین در عین حال که این قراردادها رو برای خودم گذاشتم ولی پله پله از این مواضع پایین اومدم و توی گروه تا حدود زیادی حل شدم و دلیلش هم چیزی نیست به جز جو صمیمانه ایی که انار در گرو حمایت هاش و تدابیر مدیریتی اش ایجاد کرده و تونسته محیطی رو ایجاد کنه که همه مون توش احساس آرامش کنیم و از طرفی بچه هایی رو جذب کنه که به دلیل مشکل مشترک شون خیلی خوب می تونن همدیگه رو درک کنن و در نتیجه نه تنها اصطکاکی پیش نمی یاد بلکه همه با همدلی و همراهی سعی می کنن که قدمی بردارن برای بهتر شدن گروه و حتی از این فراتر می رن و برای عضو ساده ایی مثل من این همه مهربونی و عطوفت گرو می ذارن و از سرمایه ی فکر و وقت و احساس شون مایه می ذارن.
می دونید٬ دیگه این فضا و مکان برای من مجازی نیست چون حالا دیگه کاملا حس می کنم که درست از وقتی که همدیگه رو باور می کنیم دیگه حلقه ی مجازی برداشته می شه و حقیقت عینیت پیدا می کنه و آدم به خودش میاد و می بینه که یه عده عزیز رو پیدا کرده که فارغ از قید و بند٬ محبت شون رو خلوص شون رو نثار آدم می کنن و این یعنی سرمایه ایی که می شه اسمش رو حتی سعادت گذاشت و این خیلی شیرینه و تلخی خیلی چیزها رو از بین می بره و همینجا  جا داره که از همه تون معذرت بخوام بابت همه ی احتیاط هایی که من تا حالا داشتم. اگرچه چیزی برای پنهان کردن ندارم ولی مصداق اون ضرب المثل بود که ریسمون سیاه و سفید رو برای مار گزیده یکسان می کنه غافل از اونکه مار گزیده باید خودش عاقل باشه. 

الان هم حال و احوال عمومی ام خوبه. موقع تصادف با دوچرخه بودم و با کلی دفتر و دستک شب از دانشگاه بر می گشتم(درست روز بعد از برگشتن بچه های تیم والیبال به ایران) و راننده ایی که باهاش تصادف کردم چینی بود و ظاهرا آب شنگولی! زیادی خورده بود. خوشبختانه آسیب جدی به عصبهای پام وارد نشده و ترک خورده گی عمیق از ناحیه ی لگن و شکسته گی ران داشتم و به خاطر شرایط خاص هفته های اول کمی پروسه ی درمان طول کشید و چون باید یه سری وزنه های کششی به پا آویزون می کردن و توی خونه امکانش نبود در نتیجه اجبارا توی بیمارستان بودم و با دیدن کیس های مختلف  شکسته گی توی این مدت دیگه یه پا ارتوپد شدم! و اگه سبک و حس و حال نویسنده گی داشتم می شد یه رمان نوشت. الان هم  یه دوره ی ۴۵ روزه ی فیزیو تراپی رو هم باید طی کنم تا ایشالا دیگه همه چی رو به راه بشه و بشم فابریک فابریک!.
از دوشنبه هم رسما باید کار و بار رو شروع کنم. متاسفانه توی این مدت دو تا ددلاین مهم رو از دست دادم و اگه تا پایان اکتبر نتونم پایان نامه ام رو جمع و جور کنم و تحویل بدم درست به اندازه ی یه سال عقب می افتم. کار نیمه وقتی که قبلا قرارداد بسته بودم در رابطه به پایان نامه ام هم هستش و به همین خاطر مجبورم برای کامل کردن داده هام(در مورد سرطان سینه) به کارم هم ادامه بدم. البته اگرچه همکارهای ژاپنی ام با مهربونی خیلی از قسمت های جمع آوری داده ها رو انجام دادن ولی به هر حال باید خودم هم برم تا موقع آنالیز با مشکل مواجه نشم٬ بخصوص که خیلی هم زمان ندارم. مشکل اصلی ام این هستش که موقع کار توی بخشی که ما هستیم به اینترنت دسترسی ندارم و همین باعث می شه که نتونم اونجور که دلم می خواد بهتون سر بزنم و امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشین.

الان هم بعد از پست این مطلب می یام انارستان و بعد هم تصمیم دارم بیام بازدیدتون و عملا امروز جمعه فقط روز انارستان هستش و بس.

باز هم ممنون بابت همه چی.


پی نوشت ۱:
شماها از کجا تشخیص دادین تولد من بوده؟ این جزو اطلاعات مافوق سری! بوده. خلاصه امسال بابت کبیسه بودن ما عملا تاریخ میلادی و شمسی تولدمون یکی نبود و ایران نشین ها ۱۴ مرداد بهمون تبریک گفتن و عوامل خارجی هم ۵ آگوست. منتها هیچکدوم به دلنشینی تبریک های تولد شما نبود. می دونید, خیلی وقتها کلام رو هر چقدر صیقل بدی باز هم نمی تونه بیانگر حس و حال آدم باشه. شاید شاعرها هم به همین خاطر شاعر شدن!. هر چی که هست یه جاهایی آدم کم می یاره. الان هم دقیقا من همون حالت رو دارم شدیدا کم آوردم بابت این همه احساسات لطیف و از خودم می پرسم آیا واقعا شایسته اش هستم؟. اگر تا حالا نبودم بهتون قول می دم که از این به بعد توی مسیری باشم که در خور این همه صفای دل شماها باشه. باز هم ممنون بابت همه چی. ایشالا تولدهاتون جبران می کنم.

دیانا همچنان ۱۴ساله ی انارستانی!

پی نوشت ۲:

آقا ما الان رفتیم انارستان و تابلوی اعلانات رو دیدم. چی می تونم بگم؟. اتحادمون پایدار و حال و هوامون موندگار.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:37  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، در سختي شكيبايم، شكوه نكنم، بدتر از اين سختي نیز باشد و سختي بگذرد، در پناه و ياري پروردگار .
"بزرگمهر"    

خوبم. یعنی دیگه الان خوبم. گاهی دیدین که زندگی اونقدر شتاب پیدا می کنه که حتی آدم یادش می ره که کی هست و کجا هست و داره چکار می کنه؟. این جور وقتها یه تلنگر لازمه که آدم به خودش بیاد. تلنگر زندگی به من٬ این بار خیلی سخت بود و بهای سنگینی دادم. با یه تصادف نه چندان ساده شروع شد و ماحصلش سه هفته کما و بعدش هم ریکاوری برای  ترمیم شکسته گی ها و اقامت دو ماهه توی بیمارستان.
اما مهم این هستش که الان خوبم و هستم که بگم: خوبم و سرحال و شاد و سلامتم.

شرمنده ی همه تون هستم به خاطر این غیبت ناخواسته و دل نگرانی هایی که ناخواسته ایجاد کردم. نمی گم که از خوندن پیغام هاتون نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. نمی گم که این مدت چقدر به یاد تک تک تون بودم. نمی گم که یکی از دلگرمی ها و بهانه ها برای زودتر خوب شدن و برگشتن وجود نازنین شماها بود. نمی گم الان چقدر به خودم می بالم که تو دنیای مجازی یه عده نازنین تونستن من رو باور کنن و با این باورشون مایه ی مباهات و افتخار من بشن و با انرژی های مثبت شون باعث بهتر و بهتر شدن من بشن. نمی گم...
این ها رو الان نمی گم و به امید روزی می مونم که بتونم از نزدیک ببینم تون و بعد واگویه کنم حس و حالم رو.

این رو هم با اجازه ی یه دوست عزیز تقدیم می کنم به همه ی شما:


انار عزیزم٬ تپلهای انارستانی٬ منسوبین و دوستداران انارستان٬ دوستتون دارم سبد سبد.

دیانا انارستانی٬ تا نفس اندر توان داریانی زاده.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط دیانا  |