|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:48 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: آقا این شعر هم محصول مشترک مرحوم مجتبی کاشانی(م. سالک) بابت سرایش اش٬ "یه دوست" عزیز بابت ایجاد انگیزه و دیانا بابت سرچینگ! هستش٬ پس با اجازه ی سراینده و الهام دهنده و در سومین روز از روزهای مبارک "هفته ی وحدت" اینجا می ذارم تا شما هم اگه دوست دارین٬ حظ وافرش رو ببرین. شعر سبزم را خواند من به او گفتم: آری... غم خود را در خویش نگه می دارم زندگانی هنر همنفسی با غمهاست روح سبزی را باید در خویش دمید "روزنه،مجتبی کاشانی (م. سالک)" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
گرامی ترین ها و زیباترین ها در جهان نه دیده میشوند و نه حتی لمس می شوند، آنها را تنها باید در دل حس کرد. یاران تپلی برخیز و بیا برخیز و بیا آری٬ آری٬ هم اینک همدلان٬ دریا دلان مبارک باد میلادش ستاد تبلیغات "یوم الیاران" وعده ی دیدار ما: منزلگه عشق
این هم کیکهای مخصوص حال و هوای این روزهای انارجون که محصول مشترک گوگل سرچ و دیاناست!. روح معنوی این اثر تقدیم به انار عزیزمون.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:28 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: دنیای مجازی واقعیتی است انکار ناپذیر. می دونید٬ من واقعا توی مجازی بودن یا نبودن این دنیایی که دوستی ماها توش شکل گرفته موندم. یه جورایی گیجم. دیشب کانکت شدم تا کمی بیام سراغ وبلاگ ها تون. ولی کامنتهای اینجا رو که دیدم دیگه نتونستم کاری بکنم و دل به دل تون دادم و با نوشته هاتون اشک شادی ریختم و بیش از پیش شرمنده ی همه ی شما شدم. مرسی٬ مرسی و باز هم مرسی بابت همه ی همدلی هاتون. الان هم حال و احوال عمومی ام خوبه. موقع تصادف با دوچرخه بودم و با کلی دفتر و دستک شب از دانشگاه بر می گشتم(درست روز بعد از برگشتن بچه های تیم والیبال به ایران) و راننده ایی که باهاش تصادف کردم چینی بود و ظاهرا آب شنگولی! زیادی خورده بود. خوشبختانه آسیب جدی به عصبهای پام وارد نشده و ترک خورده گی عمیق از ناحیه ی لگن و شکسته گی ران داشتم و به خاطر شرایط خاص هفته های اول کمی پروسه ی درمان طول کشید و چون باید یه سری وزنه های کششی به پا آویزون می کردن و توی خونه امکانش نبود در نتیجه اجبارا توی بیمارستان بودم و با دیدن کیس های مختلف شکسته گی توی این مدت دیگه یه پا ارتوپد شدم! و اگه سبک و حس و حال نویسنده گی داشتم می شد یه رمان نوشت. الان هم یه دوره ی ۴۵ روزه ی فیزیو تراپی رو هم باید طی کنم تا ایشالا دیگه همه چی رو به راه بشه و بشم فابریک فابریک!. الان هم بعد از پست این مطلب می یام انارستان و بعد هم تصمیم دارم بیام بازدیدتون و عملا امروز جمعه فقط روز انارستان هستش و بس. باز هم ممنون بابت همه چی.
پی نوشت ۱: دیانا همچنان ۱۴ساله ی انارستانی! پی نوشت ۲: آقا ما الان رفتیم انارستان و تابلوی اعلانات رو دیدم. چی می تونم بگم؟. اتحادمون پایدار و حال و هوامون موندگار. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، در سختي شكيبايم، شكوه نكنم، بدتر از اين سختي نیز باشد و سختي بگذرد، در پناه و ياري پروردگار . خوبم. یعنی دیگه الان خوبم. گاهی دیدین که زندگی اونقدر شتاب پیدا می کنه که حتی آدم یادش می ره که کی هست و کجا هست و داره چکار می کنه؟. این جور وقتها یه تلنگر لازمه که آدم به خودش بیاد. تلنگر زندگی به من٬ این بار خیلی سخت بود و بهای سنگینی دادم. با یه تصادف نه چندان ساده شروع شد و ماحصلش سه هفته کما و بعدش هم ریکاوری برای ترمیم شکسته گی ها و اقامت دو ماهه توی بیمارستان. شرمنده ی همه تون هستم به خاطر این غیبت ناخواسته و دل نگرانی هایی که ناخواسته ایجاد کردم. نمی گم که از خوندن پیغام هاتون نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. نمی گم که این مدت چقدر به یاد تک تک تون بودم. نمی گم که یکی از دلگرمی ها و بهانه ها برای زودتر خوب شدن و برگشتن وجود نازنین شماها بود. نمی گم الان چقدر به خودم می بالم که تو دنیای مجازی یه عده نازنین تونستن من رو باور کنن و با این باورشون مایه ی مباهات و افتخار من بشن و با انرژی های مثبت شون باعث بهتر و بهتر شدن من بشن. نمی گم... این رو هم با اجازه ی یه دوست عزیز تقدیم می کنم به همه ی شما:
دیانا انارستانی٬ تا نفس اندر توان داریانی زاده
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:54 توسط دیانا
|
|
||