تبليغاتX
توان
شنیدید که می گن:

حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است.
«دایر»

حالا که کمی کارهام رله شده٬ و فکرم آزادتره٬ می خوام کمی روی برنامه ی غذایی ام بیشتر دقت کنم و یافته های دوستان و توصیه های دوستان رو به کار ببندم تا اینطوری هم تنوع رو مهمون برنامه ام کنم و هم تجارب شماها رو روی خودم محک بزنم. به همین خاطر امروز صبح یه لیوان آب پرتقال رو جایگزین چای کردم و برای گرما بخشی به بدن! هم قبلش یه لیوان آب جوش رو مزه مزه (یعنی یواش یواش و با فاصله!) خوردم. برای صبحونه هم بنا به نظر مامان آرام گل٬ یه تخم مرغ آب پز خودم و با حدود ۱۵۰گرم ماست. کمی این ترکیب برام مشکل بود چون اصولا خوردن تخم مرغ آب پز بدون نون برام مشکله ولی به ماست به دید سس! نگاه کردم و خلاصه لذیذانه! خوردم. خیلی کامل و سیر کننده بود برام و تا الان که ساعت ۱۱:۳۰ هستش هنوز احساس نیاز به میان وعده نمی کنم. نکته ی عجیب دیگه اش هم اینکه نخوردن چای و قهوه تا این ساعت مشکلی ایجاد نکرده. توی هفته های اخیر من تا این موقع حداقل! دو چای و یه ماگ قهوه رو صددرصد خورده بودم.
پس هدف این هفته ی من می شه کاهش چای و قهوه تا سر حد امکان و خوردن صبحونه متفاوت تر از روزهای قبل.

راستی از امروز یه کاغذ چسبوندم به در یخچال و دو ستون خوبها و بدها! ایجاد کردم تا ببینم شخصا روزانه چند بار بازش می کنم و هر بار سراغ خوبها رفتم یا بدها. اگرچه که هنوز عرق پای کاغذه خشک نشده ولی یه جور مقاومت ذهنی رو حس می کنم که برای اینکه کنتورش بالا نره فقط برای موارد ضروری درش رو باز کنم. حالا بعد که به نتیجه رسیدم میام و بهتون گزارش می دم.


پی نوشت:

کلی از حال و هوای همه تون عقب موندم. الان برم و یه سر و سامونی به دلان بدم و بعد میام و می شینم پای بحث شیرین کامنتیدن!.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:27  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

.Yes, We Can

 "باراک اوباما"

آقا٬ الان به افق ما دیگه تولد میشل اوباما ست!. فعلا شما خانواده ی اوباماها رو دریابید تا ما فردا (یعنی صبح!) بیایم.

ممنون از همه ی دلگرمی ها و همراهی های همیشگی تون.

دیانا فاتح نبرد Face to Face کی  پاشنه ی آشیل زبانکی ترفیع گیرانی!

تکمیل:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:29  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

 بالاترین لذت ها در شور و شوقی است که انسان را به ماجراجویی ها و پیروزی های بزرگ و فعالیتهای خلاقه وادار می کند.
"آنتوان دوسنت اگزوپری"

حالا که به سلامتی و میمنت انار و واسوی عزیز دارن تلاش می کنن برای بالا رفتن از تپه ی زندگی مشترک :


و حالا که کمی روضه خوانی ام فروکش کرده و دهه ی محرم دیانایی هم تموم شده٬ گفتم بیام هم از لطف و محبت بی شائبه تون تشکر کنم و هم یه کم فضا رو تلطیف کنم و هم شما سرباز صفر دیانا دیانایی رو در جمع این عزیزان ِخوش ذوق تصور کنین تا بعد با ترفیع درجه ی احتمالی برگردم ایشالا!.

پس امیدوارم که هر کجای این کره ی قلبی! که هستین همیشه شاد و شادکام و پرتلاش باشین و بمونین.


پی نوشت:

آقا عکسها همه دست پخت گوگل هستش و ما این وسط فقط سرچریم به مولا!.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:27  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

...
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی, بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست"
...
«حمید مصدق»

دهه ی محرم دیانایی از وقتی شروع شد که یه تز با لبه هایی همچون ریشه های قالی به دستم رسید که باید وقت صرفش می کردم و گره ی ریشه ها رو باز می کردم. منتها روز دوشنبه که اولین روز کاری سال ۲۰۰۹ محسوب می شد با ایمیلی که دریافت کردم پنداری به برق ۲۲۰ ولت وصل مون کردن (همون آیکونی که چشمهاش گرده و موهاش سیخ سیخی هستش). چرا؟ چون کارمندان وظیفه شناس دانشکده٬ صبح اولین روز کاری سال به جای اینکه وقت شون رو صرف حال و احوالپرسی معمول و تعریف خاطرات مسافرتی شون بکنن لطف کردن و با ایمیلی که سر صبح ارسال کردن دهه ی محرم مون رو ختم به تاسوعا و عاشورای دیانایی کردن. یعنی فرمودن که هیئت ژوری مشخص شده و باید پیش نویس تز رو تقدیم تک تک شون بکنم و تاریخ دفاع هم شده ۱۶ژانویه ساعت ۷.۵ شب. یعنی معنا و مفهومش برای من این بود که باید بلافاصله می رفتم و پنج نسخه پیش نویس رو می گرفتم و بازشون می کردم و آخرین اصلاحیات ریشه ی قالیانه! رو الحاق می کردم و دوباره همانند یه کتابچه ی تمیز تک تک تحویل هیئت ژوری می دادم. خلاصه اینطوری شد که دوشنبه شب رو کیسه خوابی شدم (بچه های جاده ی ابریشم می دونن چی می گم) و بالاخره دیشب آخر شب اومدم خونه و الان هم که در حال وبلاگ نوشتنم پیش نویس ها تروتمیز حاضره و تا یه ساعت دیگه طبق تماس تلفنی٬ باید ببرم دونه دونه تحویل بدم و بعد ببینم که چه نوع خاکی رو می تونم بر سر ریزان کنم با این تقدم فاز یه ماه و نیمه ایی که تاریخ دفاع پیدا کرده. چون من در خوش بینانه ترین حالت فکر می کردم که اگه احیانا بهم وقت دفاع بدن (چون ممکن بود ندن)٬ اواخر فوریه خواهد بود و اینکه کمتر از ده روز دیگه باید دفاع کنم اصلا قابل تصور و پیش بینی نبود. بخصوص که جلسات دفاع به هیچ وجه شبیه ایران و حتی شبیه عروسی بودنش توی اروپا! نیستش. بلکه جلسه ایی هستش متشکل از ۵ استاد زمخت! که تا به حال به هیچوجه ندیدم شون و تا ساعاتی دیگه باید زیارت شون کنم. در واقع جلسه فقط خودم و خودشونی! هستش. ناجالبی اش هم اینجاست که نه استاد راهنما و نه هیچکدوم از اساتید دپارتمان هم حضور ندارن (یعنی نباید حضور داشته باشن). به قولی یه جورایی همه چی دو طرفه blind ه و من فقط باید امیدم به نحوه ی دفاع باشه و اونها هم همه ی توجه شون به تز. خلاصه که تنها چیزی که حاکمه منطق هستش و احساس جایی نداره.

این روضه ها رو خوندم که هم شما ازم بیخبر نمونین و هم اینکه اگه می بینین کم رنگم و نتونستم بهتون سر بزنم٬ بدونین که دلیل داره و باید در صحنه ی دفاع مقدس بجنگم و مقدماتش رو پشت جبهه و با اسلایدهای صحرایی و الصاقات صلواتی! توی این فرصت کم فراهم کنم. بقیه ی بچه هایی که همین حول و حوش دفاع دارن تقریبا از دو ماه پیش تاریخ دفاع رو می دونستن و تا حالا ده بار هم تمرینهای جمعی و خصوصی داشتن. منتها من هنوز اسلایدهام کامل نیست و خیلی هنر کنم روز قبل از دفاع یه مانور آبکی! برگزار کنم و منور پیش دفاعی بزنم.
ببخشید که این روزها همراه خوبی نیستم.

دیانا سرباز جنگنده ی پاتک زمانی خورده ی اندر فکر تک دفاعی!


پی نوشت:
آقا این رو هم بگم که من کلا برای نوشتن توی اینجا تازه گی ها مشکل وجدانی! پیدا کردم. یعنی چون اینجا جزو وبلاگهای رژیمیه و من اخیرا زیادی غیر رژیمی می نویسم دچار عذاب وجدانِ کلیک های شما می شم. خلاصه که به بزرگواری خودتون ببخشین. الان هم دوست دارین برین این شعر حمید مصدق رو بطور کامل بخونین و غلطهای تایپی اش رو به دل نگیرین٬ تا آماده بشین برای یه روز رژیمی-ورزشی به دور از غذای نذری!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:41  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.
"تولستوی"

خب٬ سال ۲۰۰۹ میلادی هم رسید. اگرچه که اصل سالگشت تقویم ما در پیشه٬ منتها بد نیست که برای این سه ماهه ی حدفاصل این دو مبدا هم٬ برنامه ریزی بهتری داشته باشیم. برای من که سال پیش رو٬ منشا تغییرات زیادی خواهد بود و تصمیم های مهمی باید بگیرم که عجالتا٬ علیرغم همه ی انتقاداتی که به اسکارلت آُهارا دارم ولی باز اسکارلت وار! می ندازم عقب تا از فراز و نشیب پیش رو بتونم بگذرم. مهمترین تصمیم لایف استایلی ام هم توی این فاصله این هستش که به برنامه ی ۲۴ هفته ایی تا سر حد توان پایبند بمونم و بتونم وزنم رو هم به وزن پارسال (تا سر حد امکان!) برسونم و در نهایت هم به مقام شامخ دونده-رونده مفتخر بشم. امیدوارم که شما هم از امروز بتونین روز متفاوت تر و با روحیه ایی بهتر رو شروع کنین.

پس سال گاو با همه ی مرام و فواید و تقدسش! بر شما هم مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:4  توسط دیانا  | 

شنیدید که می گن:

آنکه در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد.
"بزرگمهر"

با این جزوه ایی که دوستان انارستانی در خصوص ورزش ترجمه کردن و با این کامنت روشنگرانه ی آقا آیدین که حجت رو بر Adenosine triphosphate) ATP ) تموم کردن٬ دیگه نوشتن در خصوص آدنوزین تری فسفات و نقش ثانیه به ثانیه اش در امر حیات و انرژی زایی خیلی جسارت می خواد که راستش ما در اون حد دیگه جسور نیستیم. پس فقط دعوت تون می کنم به دیدین شکل و قیافه و حضور لحظه به لحظه ی این جیگر طلا! که از سه مولکول فسفات و مولفه های قندی ( یعنی پیوند ریبوزوم و آدنوزین) تشکیل شده.

این عکسش:

این رسمش:

این مرامش:


این هرم دوستی اش:

این هم استخراج سیبکی اش!:


پی نوشت:

برای دونستن بیشتر در مورد این ATP نازنین و دوستانش اگه دوست دارین می تونین به فارسی اینجا و اینجا هم مطالب بیشتری ببینین و بخونین. 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 12:56  توسط دیانا  |