|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: آرزومند آن مباش که چيزی غير از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی. دیگه فکر کنم این پست بنا به صحبت های مطرح شده توی انارستان٬ نیاز به توضیح نداره و فقط کپی پیستی هستش از نوشته های خوب و دلسوزانه ی شری عزیز و ترجمه ی روان شانه ی گل در خصوص هشدار در مورد رژیم های کاهش وزن ناموزون. دم هر دوشون همیشه گرم و آتشین هستش و گل می گن. شما هم که قدم رنجه کردین و تا اینجا اومدین اگه قبلا با دقت خوندین و باهاش موافق هستین که هیچی فقط اگه دوست دارین٬ یه گل بکارین توی پیامخونه! و برین دنبال لایف استایل بهینه تون. اگه خوندین و مخالفین٬ اگه دوست دارین بگین چرا مخالفین. اگه نخوندین و الان می خواین بخونین که دم تون گرم. اگه نخوندین و الان هم نمی خواین بخونین که عیب نداره هر وقت فرصت داشتین و حال و حوصله ایی بود حتما بهش یه نگاه بندازین پلیز!. این ترجمه ی روان شانه : "سلام به همگی. میدونم مطالبی که میخوام بگم بعضی ها رو واقعاْ عصبانی خواهد کرد، و من از این بابت متاسفم، ولی ترجیح میدم کار صحیح رو انجام بدم و درباره این رژیمی که بعضی از بچه های انارستان دنبال میکنند یک سری نکات رو براتون روشن کنم. میبخشید که به فارسی نمینویسم ولی امیدوارم نسخه انگلیسی مطلب برای اعضا قابل استفاده و مفید باشه. این هم نوشته ی تامل برانگیز شری : Hello all. I know this will make some people really angry and I am going to probably regret it, but I rather do the right thing and tell you few words regarding this crash diet that some girls are on at Anarestan. I am sorry that I can't write this in Farsi, but sure hope the English version helps some members. Some of you already know that I am a certified personal trainer and have been in this field for about 10 years now. Over the years I have seen so many people on so many different diets that I can't even count them. I also have seen so many people with Eating disorder disease. Listen girls, my own niece suffered from Anorexia and Bulimia for years without admitting to it. I saw how this healthy 18 year, beautiful old soccer player turned to a pale ghost of less than 80 lbs girl with thin hair and brown teeth. I saw how her fragile body couldn't even handle her own weight while she insisted on that she is full and can't take another bite of her food. I saw how after every lunch or dinner she would disappear to the bathroom only to throw up the 2 spoons of food that she had taken. The worst was when she started getting spasm in her fingers that made them looked crippled which was due to the lack of nutrition. Please take this writing as an advice to those of you who care about yourself more than what you see in the mirror. Have some self respect for yourself and stop being mesmerized by what you see on the cover of magazines. Ask yourself if it is worth to put your health on the line only to look like a barbie. If the answer is yes, then you should stop reading right here. پی نوشت (۱): آقا عنوان پست رو از کلید واژه هایی استفاده کردم که معمولا اکثر رژیم گیرنده گان سرعتی٬ ازش استفاده می کنن٬ یعنی صرف رسیدن این نوع افراد از طریق سرچ به این پست. ضمنا با اجازه ی شری و شانه (در واقع الان دارم تازه اجازه می گیرم!) به جز اسم انارستان سایر اسامی خاص رو حذف کردم و توی پرانتز نقطه گذاشتم. با این امید که سو تفاهمی ایجاد نشه. پی نوشت (۲): ازآیدین عزیز هم ممنونم که با صحبت های خوبش توی انارستان باعث شد این بحث به سمت و سوی اصلی خودش پیش بره و ابهاماتش تا حد ممکن رفع بشه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:41 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: فصيح ترين زبان ، عمل است. بحث درصد چربی بدن توی انارستان برای من خیلی جالب بود و باعث شد که به نکاتی توجه و دقت کنم که تا حالا گذرا ازش می گذشتم و خیلی روشون دقیق نمی شدم مثلا مثل این ترکیب:
در کل به این نتیجه رسیدم که اندازه گیری هایی که برای برآورد سلامتی بدن انجام می شن اگرچه هر کدوم به تنهایی یه معنی دارن ولی وقتی در کنار هم قرار می گیرن معانی مختلفی پیدا می کنن و بعد سرجمع شون یه برآورد نسبی به ما می ده و در عین حال ممکنه توی هر مرحله خطاهایی موقع اندازه گیری داشته باشیم.
حالا با این اشکالی که بر BMI وارد می شه٬ ما تپلها که کاهش وزن توی دستور کارمون هستش٬ الزاما سوق داده می شیم به طرف شاخص بعدی یعنی درصد چربی بدن ( Body Fat Percent ) که برای این یکی دیگه به یه فرمول و متر و ترازو بسنده نمی شه و همونطور که دوستان توی انارستان گفتن انواع و اقسام ابزار اندازه گیری و روشهای مختلف برای اندازه گیری اش لحاظ شده. منتها باز هم این ابزارها رو بطور کلی یه خطای ۶-۲ درصد براشون در نظر می گیرن. ولی به هر حال باز چون یه برآورد نسبی از بدن رو می ده در نتیجه بهتر از هیچ هستش. در واقع می شه گفت که درصد چربی بدن مکملی هستش برای سنجش BMI و در مواقعی که توی شرایط نرمال با رژیم منطقی و ورزش متناسب٬ وزن کم نمی کنیم و BMI مون پایین نمی یاد٬ سنجش درصد چربی بدن٬ معیار بهتری برای برنامه ریزی آتی و ادامه ی راه هستش. منتها باز هم گوشه ی چشم مون باید مراقب خطاهای این روش اندازه گیری هم باشه.
پی نوشت: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:9 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: .... کامنتهای پست قبل رو که مرور می کردم دیدم هر کدوم تون از یه زاویه ی دید به کلمه و مفهوم سادگی نگاه کردین. آرتمیس بطور کلی تامل برانگیز بودن واژه ها و مفاهیم و پرداختن بهشون رو به یه صندوقچه ی جادویی تشبیه کرده که هر از چندی می شه یکی شون رو بیرون کشید و بهش فکر کرد٬ مثل همین سادگی. سوگند به حق اشاره کرده و نوشته: "...شاید به خاطر همینه که مرتب دور خودمون میچرخیم ، چون فکر میکنم راه ساده جواب نمیده و مرتب موضوع رو گنگ تر میکنیم...". یه دوست هم در عین حال که فکور شده نوشته: "... سادگی از اون چیزهایی است که بسختی میشه تعریفش کرد شاید بیشتر باید دید..." آنی به تفاوت معنی سادگی توی شعر سهراب و تعاریفی که من نقل قول کردم اشاره کرده و گفته:"...شاید بشه سادگی ها رو دسته بندی کرد...". ملانی به تفاوت املایی اشاره کرده و اینکه قبلا می نوشتم "ساده گی" و الان نوشتم "سادگی". تبسم هم با طبع شعر قشنگی که داره در نهایت نوشته:"... واقعا که سخت ترین کار اینه که ساده بمونی". زی زی هم با ساده ترین کلمات در مورد سادگی نوشته که: "... من همیشه نوشته های ساده و لباس های ساده و داستان بچه ها رو به خاطر سادگی شون دوست دارم...". اما در کنار شماها دیانا به چه نتیجه ایی رسید؟ من این سادگی رو توی انارستان و توی بعد اجتماعی (اگرچه مجازی) پیدا کردم. انار مدیر و مُدبّر ساده ایی هستش که ما رو دور هم جمع کرده و در عین حال خودش هم کنار ماست. همه مون هم توی مشکل تپلی اشتراک داریم. همه ی مدارج اجتماعی و هنری و علمی و... رو پشت دَر انارستان گذاشتیم و اومدیم تو تا بتونیم در کنار هم مشکلات مون رو به ساده ترین وجه ممکن حل کنیم. همه مون هم با هم برابریم و توی انارستان برابرتر مفهوم نداره. ما به عنوان اعضا و یا خواننده گان٬ هم می تونیم سادگی انارستان رو دچار پیچیده گی های خاص بکنیم و هم می تونیم با همدلی٬ سوتفاهم های احتمالی رو رفع کنیم. مردمان سَر رود، آب را ميفهمند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:13 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: سادگی، بالاترین پیچیدگی است. چند روزه که این کلمه ی "سادگی" ذهنم رو درگیر کرده. نمی دونم از دید شما سادگی یعنی چی. ولی خودم همیشه فکر می کردم سادگی یعنی سادگی دیگه! و در عین حال یعنی مسائل رو بدون پیچ و خم دیدن و راه حل پیدا کردن و در صورت نیاز٬ به ساده ترین زبون ممکن٬ منتقل کردن. شاید به خاطر همین باشه که همیشه به جزئیات بیشتر توجه دارم چون ساده تر دیده می شن و بهتر می شه حواشی رو درک کرد. یه ماشین شاید به نظر پیچیده بیاد ولی اجزاش رو که دقت می کنی می بینی خیلی ساده ست. به همین خاطر این مفهوم ایجازی که داوینچی اون بالا گفته همیشه برام گنگ بود که یعنی چی اونوقت؟. منتها این روزها فکر می کنم دارم معنی اش رو کمی می فهمم ولی می دونم که باید بیشتر برای درکش کار کنم. اینجا اومده و برای سادگی که در کلام به نظر می رسه خیلی ساده باشه٬ گذرا به یکی از اصول سادگی به اسم آصل اُکام اشاره کرده و می گه که این اصل می گه: بعد هم به اصل سادگی اشاره می کنه و از قول انیشتین نوشته: این عکس رو هم گذاشته و سوال کرده:
که باز من رو فکور کرده. حالا دیگه من نمی دونم پس چرا سهراب گفته: منتها این رو می دونم که دوست دارم در این مورد یه مدت فکر کنم و ببینم مرز این سادگی کجاست و تا کجا باید مسائل رو ساده کرد که به ساده انگاری تبدیل نشه. موفقیت و شادی همه تون٬ آرزوی قلبی مونه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:9 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن:
"زرتشت" امروز از صبح اینجا داره بارون میاد. کلا هم هوای امسال تا الان بیشتر بهاری بوده تا زمستونی. اگرچه که برف کلا اینجا نمی یاد و اگه هم بیاد سالی یه باره (چی؟ فیلم سرزمین های شمالی؟ اون داستانش مال جزیره ی شمالی ژاپن یعنی هوکایدو هستش که رو به قطب شمال داره!). خلاصه این رو می خواستم بگم که امروز توی بارون٬ پیاده راه افتادم و رفتم بیرون تا هم به کارهای خرده ریزم برسم و هم از هوای تمیز و لطیف و بارونکی استفاده کنم که سر راهم یه درخت اُمه بوشی رو دیدم که شکوفه داده بود. از ذوق وایستادم به تماشا کردن و مردد بودم که عکس بگیرم یا نه. تا اینکه صاحبخونه از غیب رسید و هم اجازه ی عکاسی داد و هم دعوت مون کرد به چایی. چایی که نرفتیم بخوریم ولی عکس موبایلکی و کم کیفیتکی رو گرفتیم. حالا این شما و این هم شکوفه های درخت آلو-زردآلو یا همون اُمه بوشی نازنین در زیر اب و هوای بارونی : اینجا از مجاورت صاحبخونه هل شدم و عکس روحکی شد و شکوفه ها محو شدن درهوای ابری!
اینجا کمی مشهودتره:
این هم نزدیکتر و هویداتر تا ببینم بعد می تونم در هوای آفتابی شکارشون کنم یا نه!:
مُ چی هم که توی انارستان وصفش رفت٬ در واقع برنج خمیری هستش که اینطوررررررررررررررری کش میاد!. یعنی برنج رو خیس می کنن و بعد در حالت سنتی اش٬ بخار پزش می کنن (قابلمه ی مخصوص این کار رو دارن) و بعد هم توی هاونهای چوبی بزرگ می کوبن تا خمیر بشه (مثل خمیر نون) بعد هم بهش شکل می دن و با چاشنی های مختلف می خورن و در واقع پایه ی شیرینی های سنتی اینجا محسوب می شه. چاشنی ها و نحوه ی خوردنش هم طیف وسیعی داره٬ از پودر سویا گرفته تا لوبیاقرمز شیرین شده و آبکی! و حتی روکش کردن برای بستنی که جیرجیرک خانوم یام یامی می خوره!. اتفاقا همین یکشنبه که گذشت توی محله ی ما هم مراسم سالانه ی مُ چی پزی داشتن٬ منتها دیر رفتم ولی موفق مُ چی کوبی اندر هاون شدم. دلبند هم مُ چی خور قهاری هستش٬ از مدرسه که میاد بساط مُ چی خوری اش برقراره. پودر سویا(طعم و مزه اش مثل آرد نخودچی خودمونه) با شکر قاطی می کنه و مُ چی ها رو گرم می کنه و با لذت می شینه پای بساط مُ چی خوری. شما هم بفرمایین مُ چی مال مردم خوری!(یعنی این عکس مال من نیستش و از آقامون گوگل گرفتم):
پی نوشت(۱): پی نوشت (۲): پی نوشت (۳): صد به سده ، سی به گله |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:5 توسط دیانا
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدید که می گن: خط مستقیم نه تنها در هندسه، بلکه در اخلاقیات هم کوتاهترین راه است. نمی دونم در مورد مانوئل اوریب که اهل مکزیکه چیزی شنیدید یا نه. منظورم ایشونه که مفتخر به کسب مقام اول جهانی در افزایش وزن شدن و رکوددار بودن:
چند روز پیش تلویزیون اینجا در موردش رپرتاژ تهیه کرده بود و می گفت که سال ۱۹۶۵با وزن طبیعی ۳.۳ کیوگرم به دنیا اومده و تا ۱۹ سالگی هم تقریبا زندگی نرمالی داشته و حداکثر وزنش با قد ۱۹۳ سانت (اگه درست یادم مونده باشه)٬ ۱۲۰ کیلو بوده. بعد طی اقامتی که توی دهه ی ۱۹۹۰ توی امریکا داشته به غذاهای آماده رو می یاره و تا جایی پیش می ره که روزانه بالغ بر ۱۵۰۰۰کالری (درست خوندین پانزده هزار کالری) می خورده و در واقع اعتیاد به خوردن پیدا می کنه و صد البته که بیشترش هم انواع پیتزا و همبرگر بوده. وقتی به مکزیک برمی گرده باز هم به روند پرخوری اش ادامه می ده تا حدی که وزنش به حدود ۵۶۰کیلو می رسه و موفق! می شه اسمش رو توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنه. توی یه دوره ایی هم دست به دامن جراحان می شه تا چربی ها رو کمتر کنه ولی عمل باعث می شه که هم چربی افزایش پیدا کنه و هم شکمش دچار ورم بشه. ضمنا توی هر دو پاش هم تومور داره. در نهایت زنش به همراه بچه ی کوچیکش ترکش می کنن و مانوئل می مونه و چربی هاش!. بیشتر از شش سال هم هستش که از تختش نتونسته بیاد پایین چون عملا راه نمی تونه بره. اما... اما...اما...از ورزش هم با این اوضاع و احوالش غافل نشده و طبق برنامه در جا و توی رختخواب ورزش هم می کنه. اگه می دیدین با این هیکل چطوری دراز و نشست می ره حتما مثل من(و به قول آزی) فینگر با ماوس می شدین. از طرفی بالای سرش و طرفین تختش هم میله هایی (یعنی تیرآهن هایی!) تعبیه کردن که می تونه حرکاتی مثل بارفیکس رو هم انجام بده و یه وسیله ی دوچرخه مانند هم داشت که می تونست با دست رکاب بزنه و صد البته دمبل و سایر لوازم ورزشی که برای بالاتنه و در حالت دراز کشیده قابل استفاده هستش. حالا مانوئل جون مجددا تونسته با این اوضاع و احوال ۲۳۰کیلو کم بکنه و دوباره اسمش رو سال ۲۰۰۸ توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنه ولی این بار به عنوان مردی که تونسته بیشترین کاهش وزن رو داشته باشه. (الساعه عکس هم پیدا کردم!):
تازه جریان به اینجا ختم نمی شه چون ۴ماه پیش مجددا داماد می شه و با سلی جون هم ازدواج می کنه و به این ترتیب با ادامه ی راه و تنظیم لایف استایلش می ره که یواش یواش یه زندگی عادی رو مجددا برای خودش رغم بزنه. این شما و این هم آقا دامادی که به جای کت و شلوار دامادی ملحفه دور پاهاش پیچیده اما شادان و رقصان منتظر کامیونی (که روزی هم وزنش بود!٬ نیم تن شوخی نیست ها!) هستش تا اون رو با تخت روانش راهی مراسم عروسی اش کنه. آقا دامادی که ۲۳۰کیلو تا حالا کاهش وزن داشته و عروس خانمی که شوهر قبلی اش به خاطر چاقی دارفانی رو قبلا وداع گفته:
هشدار مانوئل به همه ی ما این بود که: امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان از فست فود و حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذر از اعتیاد به فست فود و پرهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیز از خوردن فست فود روزانه!. نکته ی اخلاقی: همه ی ماها قابلیت مانوئل شدن رو فی بطنه هُم داریم. نکته ی اخلاقی تر!: ورزش رو می شه با توجه به شرایط مون تعریف کنیم و هیچگاه و تحت هیچ شرایطی ازش غافل نشیم. حالا شده در حد انبساط و انقباض دلانه و یا تمرین فوت تنفسی!. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:35 توسط دیانا
|
|
||