<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>توان</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Feb 2009 03:13:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دنیای ذهن</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شنیدید که می گن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدن ما و ظاهر ما آینه ی وجود ماست. برای اینکه متفاوت بشیم باید از درون متحول بشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;فرازی از سخنان دوستی بسیار عزیز&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دوست سخنان دیگه ایی هم داره اگه می خواین بشنوین پس باید ادامه ی مطلب رو بخونین:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;...یادتون باشه٬ یادمون باشه که هر آدمی توی دنیای ذهنش زندگی می کنه. تمام مشکلات شما٬ تمام خصوصیات شما٬ همه ی اون چیزی که هستید و اون چیزی که در اطراف تون هستش در واقع اون چیزیه که شما فکر می کنید هستید و اون چیزیه که شما فکر می کنید در اطراف تون هست.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;هیچ کدوم ما هیچ کنترلی بر دنیای بیرون مون نداریم. هیچی. نه می تونیم آدمهای اطراف مون رو عوض کنیم٬ نه می تونیم شرایط مون رو عوض کنیم٬ نه می تونیم نقطه ی شروع زندگی رو عوض کنیم... اما یه چیز قابل عوض کردنه و اون طرز فکر ما نسبت به خودمون و نسبت به دنیای اطراف مونه.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;فکر آدمها تنها مطاعیه که کاملا٬ صددرصد و قطعا می تونه تحت کنترل شون باشه. اگر جرات داشته باشند که مسئولیتش رو قبول کنن.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;اگر امروز دیدید به هر دلیلی مدتهاست چیزی رو می خواهید و برای داشتنش قدم برنداشتید٬ یا فقط دور خودتون دارید می چرخید... بدونید که اشکال نه از شرایطه٬ نه هیچی دیگه... فقط یه جایی توی طرز فکر شماست که اشکال داره. یا نسبت به خودتون و یا اون هدف. یا هر دو.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;اکثر ما آدمها به چیزهایی که می خوایم نمی رسیم نه برای اینکه عرضه ی رسیدن بهش رو نداریم بلکه برای اینکه جرات واقعا خواستنش رو پیدا نمی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;آدمها بالاخره باید در جهتی زندگی کنند. دو حالت بیشتر نداره: یا در جهت اهدافی که خودشون جرات کردن و چیدن و یا در جهتی که به دیگران اجازه دادن براشون بچنین. حالت سومی نداره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شما هم اگه دوست دارین برین فکر کنین و ببینین که چطوری می شه فکر رو عوض کرد؟. لازم نیست بیاین اینجا بنویسین و همین که بهش فکر کنین کافیه. چون این چیزی بوده که دوست مون دوست داشته در موردش حرف بزنه چون همونطور که اون بالا نوشتم معتقده که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بدن ما و ظاهر ما آینه ی وجود ماست. برای اینکه متفاوت بشیم باید از درون متحول بشیم.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 03:13:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> معجزه در کاهش وزن و رژیم لاغری ؟</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرزومند آن مباش که چيزی غير از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی.&lt;BR&gt;&quot;دی سلز&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه فکر کنم این پست بنا به صحبت های مطرح شده توی &lt;A href=&quot;http://weightloss.anarkhanoom.com/2009/02/388.php&quot; target=_blank&gt;انارستان&lt;/A&gt;٬ نیاز به توضیح نداره و فقط کپی پیستی هستش از نوشته های خوب و دلسوزانه ی &lt;A href=&quot;http://www.extrapounds.com/blog/trigal&quot; target=_blank&gt;شری عزیز &lt;/A&gt;و ترجمه ی روان &lt;A href=&quot;http://watoo.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شانه ی گل &lt;/A&gt;در خصوص هشدار در مورد رژیم های کاهش وزن ناموزون. دم هر دوشون همیشه گرم و آتشین هستش و گل می گن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; شما هم که قدم رنجه کردین و تا اینجا اومدین اگه قبلا با دقت خوندین و باهاش موافق هستین که هیچی فقط اگه دوست دارین٬ یه گل بکارین توی پیامخونه! و برین دنبال لایف استایل بهینه تون. اگه خوندین و مخالفین٬ اگه دوست دارین بگین چرا مخالفین. اگه نخوندین و الان می خواین بخونین که دم تون گرم. اگه نخوندین و الان هم نمی خواین بخونین که عیب نداره هر وقت فرصت داشتین و حال و حوصله ایی بود حتما بهش یه نگاه بندازین پلیز!.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این ترجمه ی روان شانه :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &quot;سلام به همگی. میدونم مطالبی که میخوام بگم بعضی ها رو واقعاْ عصبانی خواهد کرد، و من از این بابت متاسفم، ولی ترجیح میدم کار صحیح رو انجام بدم و درباره این رژیمی که بعضی از بچه های انارستان دنبال میکنند یک سری نکات رو براتون روشن کنم. میبخشید که به فارسی نمینویسم ولی امیدوارم نسخه انگلیسی مطلب برای اعضا قابل استفاده و مفید باشه.&lt;BR&gt;همونطور که بعضی از شما هم میدونید من مربی ورزش هستم و حدود ده سال در این زمینه تجربه کاری دارم (شری درضمن ورزشکار مسابقات سه گانه -شنا، دوچرخه سواری، دو- هم هست و در این رشته مدال داره. شانه بسر) در طول این سالها انقدر افراد گوناگون رو با رژیم های مختلف دیدم که حتی نمیشه اونها رو شمرد. غیر از اون افراد زیادی رو هم دیدم که مبتلا به اختلالات تغذیه ای بودند. ببینید بچه ها، خواهرزاده خود من سالها از آنورکسیا و بولیمیا رنج برد بدون اینکه حتی حاضر باشه این مسئله رو بپذیره. من شاهد بودم که چطور یک دختر زیبای جوان و سالم ۱۸ ساله که قبلتر از اون فوتبالیست هم بود تبدیل شد به یک روح رنگ پریده با وزنی کمتر از ۸۰ پوند (۳۶ کیلو) با موهای کم پشت و نازک و دندانهای قهوه ای. من شاهد بودم که بدنش از فرط لاغری و شکنندگی حتی تاب تحمل وزن خودش رو هم نداشت و با این وجود اون اصرار داشت که سیره و حتی برای یک لقمه غذا هم جا نداره. من شاهد بودم که بعد از هر ناهار و شام توی دستشویی قایم میشد تا همون دو قاشق غذایی رو هم که خورده بود بالا بیاره. از همه بدتر زمانی بود که انگشتانش دچار اسپاسم شد و ظاهر دستهای فلج رو به خودش گرفت، و تمام اینها بخاطر کمبودهای تغذیه ای بود. شمایی که برای شخص خودتون بیشتر از اون تصویر توی آیینه اهمیت قائلید لطفاْ این مطلب رو بعنوان یک نصیحت از من بشنوید. به خودتون احترام بگذارید و انقدر با عکس روی جلد مجله ها هیپنوتیزم نشید. از خودتون بپرسید آیا ارزش داره که سلامتیتون رو فدا کنید تا شبیه یک باربی بشید. اگه جوابتون مثبته میتونید همین جا خوندن این مطلب رو تموم کنید.&lt;BR&gt;حالا میرسم به نکاتی که میخوام درباره رژیم مورد علاقه بعضی از دوستان انارستانی بگم. رژیم زیگزاگی سالها توسط بدنسازها استفاده میشده. آیا موثره؟ بله. آیا خطرناکه؟ نه در صورتیکه به شکل صحیح و تنها برای زمان کوتاهی استفاده بشه. بدنسازها چند هفته یا گاهی چند ماه قبل از نمایش این رژیم رو میگیرند تا وزن کم کنند ولی مراقب هستند تا حجم عضلاتشون کم نشه. اساساً برای چند روز با کم کردن غذا و کاهش کالری دریافتی بدن رو گول میزنند و به محض اینکه بدن بخواد به سمت ذخیره کردن چربی و تحلیل عضلات بره به بدن غذای بیشتری میرسونند (روز تقلب) و با این راه بدن رو گیج میکنند. این کاری که بعضی از بچه ها (...) انجام میدند یک نسخه من درآوردی از رژیم زیگزاگی هست. بدنسازها هرگز کالری دریافتیشون رو به اندازه 200 تا 300 کالری در روز پایین نمیارند. این کار یعنی خودکشی! اونها کالری دریافتی روزانه شون رو برای 2 تا 3 روز روی حدود 1200 تعیین میکنند (نسبت به سایزشون) و بعد برای روز تقلب اون رو به 2000 تا 2500 میرسونند. کاری که بچه های ما دارند انجام میدند گرسنگی دادن به خودشونه. این رژیم گرفتن نیست دوستان من، این اختلال تغذیه است. حالا اگر این کار رو انجام بدید که فقط چند کیلو وزن کم کنید باز قابل درکه، ولی بعنوان یک روش زندگی و لایف استایل؟! حالا متوجه میشید که اختلال تغذیه یعنی چی؟ اگر سایتهای مربوط به اختلال تغذیه رو چک کنید میبینید که تمام مبتلایان به یک صورت حرف میزنند و رفتار میکنند، و تمام اونها اصرار دارند که خوب و سالم هستند. و حرفهایی مثل &quot;لذت بردن از گرسنگی&quot; یا &quot;من عاشق گرسنگی هستم&quot; یا &quot;من از گرسنگی نمیترسم&quot; نشون میده که چرا این یک بیماری محسوب میشه. کیه که از گرسنگی لذت ببره؟ کیه که بخواد پشت صفحه مانیتور بنشینه و از احساس خوب گرسنگی حرف بزنه؟ دقت کردید که کم کردن 5 و 10 کیلو هم این افراد رو راضی نمیکنه. و همچنان میخوان وزن بیشتری کم کنند. رژیم برای اونها هرگز تموم شدنی نیست. خواهش میکنم سایتهای مربوط به آنورکسیا رو گوگل کنید و نگاهی به نشانه های اون بندازید، اونوقت میبینید که چه کسانی از درد گرسنگی لذت میبرند. این بچه ها شاید غذا رو بالا نیارند، یا از ملین استفاده نکنند، ولی نگاهی به عادتهای غذاییشون بندازید. چه چیزی بین اونها مشترکه؟ گرسنگی دادن به خود، چون بهشون &quot;حس خوبی&quot; میده. حرف منو قبول کنید، یک انسان طبیعی اینطور احساس نمیکنه.&lt;BR&gt;راه های وحشتناک و احمقانه دیگه ای برای لاغر شدن هست، مثل ورزش بی رویه ، استفاده بیش از حد از ملین ها، جراحی و غیره. ولی آیا این کارها برای کاهش وزن عاقلانه است؟ پس سلامتتون چی؟ آیا میدونید وقتی به خودتون گرسنگی میدید چه فشار زیادی به بدنتون وارد میکنید؟ سوء تغذیه و گرسنگی کشیدن هردو کشنده هستند. چیزی نمونده بود که خواهرزاده من سر این موضوع از دست بره. چه شما بخواهید یا نخواهید سوء تغذیه دیر یا زود اثرش رو بر بدن میگذاره. در سنین 20 سالگی ممکنه متوجه این موضوع نشید ولی بگذارید 20 سال دیگه هم بگذره و اونوقت از خودتون میپرسید آیا ارزشش رو داشت؟ &lt;BR&gt;شمایی که دارید این رژیم روزانه300-200 کالری رو میگیرید، ازتون خواهش میکنم اگر وزن مورد نظرتون رو کم کردید دیگه رژیم رو متوقف کنید و زندگیتون رو نرمال ادامه بدید.&lt;BR&gt;شمایی که فکر شروع یا ادامه این روش در ذهنتون هست، از شما خواهش میکنم به یک ورژن سالمتر این رژیم فکر کنید. و بقیه بچه ها، به راه خوبی که در پیش گرفتید ادامه بدید و به لایف استایل سالمتون بچسبید. هر زنی سایز و اندام خودشو داره و هیچکس مثل دیگری نیست. یاد بگیرید که نسبت به خودتون احساس بهتری داشته باشید. مهم اینه که کی هستی نه اینکه چه شکلی هستی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شری&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هم نوشته ی تامل برانگیز شری :&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Hello all. I know this will make some people really angry and I am going to probably regret it, but I rather do the right thing and tell you few words regarding this crash diet that some girls are on at Anarestan. I am sorry that I can&apos;t write this in Farsi, but sure hope the English version helps some members. Some of you already know that I am a certified personal trainer and have been in this field for about 10 years now. Over the years I have seen so many people on so many different diets that I can&apos;t even count them. I also have seen so many people with Eating disorder disease. Listen girls, my own niece suffered from Anorexia and Bulimia for years without admitting to it. I saw how this healthy 18 year, beautiful old soccer player turned to a pale ghost of less than 80 lbs girl with thin hair and brown teeth. I saw how her fragile body couldn&apos;t even handle her own weight while she insisted on that she is full and can&apos;t take another bite of her food. I saw how after every lunch or dinner she would disappear to the bathroom only to throw up the 2 spoons of food that she had taken. The worst was when she started getting spasm in her fingers that made them looked crippled which was due to the lack of nutrition. Please take this writing as an advice to those of you who care about yourself more than what you see in the mirror. Have some self respect for yourself and stop being mesmerized by what you see on the cover of magazines. Ask yourself if it is worth to put your health on the line only to look like a barbie. If the answer is yes, then you should stop reading right here.&lt;BR&gt;Now here is my 2 cents on the this diet which is becoming so popular between my Anarestani friends. The Zigzag diet has been used by the body builders for years. Does it work? Yes. Is it dangerous? not if it&apos;s done correctly and only for a short period of time. The bodybuilders, few weeks or sometimes months before their event, go on this diet to lose weight, but avoid losing muscle mass. Basically they trick their body by taking food away for few days by strict calorie intake and as soon as the body decides to store fat and attack the muscles, they give body more food (cheat day) and pretty much confuse the body this way. What some of the girls (...) are doing is their own version of Zig zag diet. Bodybuilders never drop their calorie intake to 200- 300 cal. a day. This is a suicide! They cut their calories to about 1200 a day (depending on their size) for 2 to 3 days and then up to 2000-2500 on cheat days. What our girls are doing is starving themselves. This is not a diet my friends. This is an eating disorder. Doing this to yourself to lose few kilos may be understanding, but making this a LIFE STYLE? Now do you see why this is an eating disorder? Check the sites for eating disorder and you will see that they all talk and act the same way by saying that &quot;they are fine and they are healthy&quot;. Talking about &quot;enjoying the hunger&quot; or &quot; I love it when I am hungry&quot; &quot; Or I am not afraid of hunger&quot; tells you why this is a disease. Who enjoys hunger? Who likes to sit behind a computer screen and talk about how great it feels to be hungry? Do you see how losing 5 to 10 kilos doesn&apos;t stop them. They keep on going to lose even more weight. They are never done with dieting. Please Google the sites for Anorexia and look at the symptoms and you will see who enjoys the pain of hunger. These girls might not throw up their food, or don&apos;t use laxative, but look at their eating habits. What do you see in common? Starving themselves because it &quot;feels good&quot; to them. Trust me, a normal person doesn&apos;t feel this way. &lt;BR&gt;There are so many other horrible and stupid ways to look thin such as eating-purging, over exercising, extreme use of laxative or surgery and so on, but are these the wise way to lose weight? How about your health? Do you understand how much pressure you put on your body when you put yourself through starvation? Malnutrition and starvation kills. I almost lost my niece to it. Malnutrition effects the body sooner or later, either you like it or not. At the age of early 20 you might not notice it, but give it another 20 years and you will ask yourself if it was worth it? &lt;BR&gt;Those of you who are on this crash diet of 200-300 cal. a day diet, PLEASE, if you have lost the weight that you had in mind, then stop and live a normal life. Those of you who are thinking about going on this diet PLEASE consider a healthier version of it. The rest of you girls, keep up the good work and stick to your healthy life style. Women come in different sizes. Start feeling good about who you are not what you are.&lt;BR&gt;Cheers,&lt;BR&gt;sheri&lt;BR&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت (۱):&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا عنوان پست رو از کلید واژه هایی استفاده کردم که معمولا اکثر رژیم گیرنده گان سرعتی٬ ازش استفاده می کنن٬ یعنی صرف رسیدن این نوع افراد از طریق سرچ به این پست. ضمنا با اجازه ی شری و شانه (در واقع الان دارم تازه اجازه می گیرم!)  به جز اسم انارستان سایر اسامی خاص رو حذف کردم و توی پرانتز نقطه گذاشتم. با این امید که سو تفاهمی ایجاد نشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت (۲):&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از&lt;A href=&quot;http://sport-nutrition.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;آیدین &lt;/A&gt;عزیز هم ممنونم که با صحبت های خوبش توی انارستان باعث شد این بحث به سمت و سوی اصلی خودش پیش بره و ابهاماتش تا حد ممکن رفع بشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 03:39:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندازه گیری های تپلانه !</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فصيح ترين زبان ، عمل است. &lt;BR&gt;&quot;مارلو&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بحث درصد چربی بدن توی &lt;A href=&quot;http://weightloss.anarkhanoom.com/2009/02/388.php#comments&quot; target=_blank&gt;انارستان &lt;/A&gt;برای من خیلی جالب بود و باعث شد که به نکاتی توجه و دقت کنم که تا حالا گذرا ازش می گذشتم و خیلی روشون دقیق نمی شدم مثلا مثل این ترکیب:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/ea1hr6.jpg[/IMG]&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در کل به این نتیجه رسیدم که اندازه گیری هایی که برای برآورد سلامتی بدن انجام می شن اگرچه هر کدوم به تنهایی یه معنی دارن ولی وقتی در کنار هم قرار می گیرن معانی مختلفی پیدا می کنن و بعد سرجمع شون یه برآورد نسبی به ما می ده و در عین حال ممکنه توی هر مرحله خطاهایی موقع اندازه گیری داشته باشیم.&lt;BR&gt;مثلا ساده ترین ابزار اندازه گیری تپلانه! که در اختیار همه مون هستش٬ متره که ابعاد بدن مون رو باهاش برآورد می کنیم و برای اینکه دچار خطا نشیم باید خیلی مراقب باشیم که متر بالا و پایین نباشه و هر بار برای مقایسه با دفعه ی قبل درست همونجایی رو اندازه بگیریم که دفعه ی قبل متر رو گذاشتیم.&lt;BR&gt;بعد می ریم سراغ ترازو تا وزن رو برآورد کنیم. حالا خود تعریف وزن توی مبحث فیزیک علیرغم اینکه ساده هستش ولی کمی پیچیده ست و خلاصه اش اینکه اگه درست در راستای عمود بر ترازو نایستاده باشیم احتمال خطا می ره بالا (اون بحث زمان اندازه گیری و لباس و... هم که سرجاش هستش).&lt;BR&gt;بعد می ریم سراغ شاخص توده ی بدن یا همون( BMI ( Body Mass Index که در واقع خودش از تقسیم وزن بر مجذور قد بدست میاد. یعنی متر و ترازو در محاسبه اش نقش دارن!. حالا باز به فرض اینکه از متر و ترازو درست استفاده کرده باشیم می بینیم که به لحاظ فرمولی BMI با قد ارتباط مستقیم و با مجذور وزن ارتباط معکوس داره و در نتیجه معمولا هشدار می دن که BMI برای خانومهایی که قد کوتاهی دارن خیلی شاخص خوبی نیست و بطورکلی هم می گن که این شاخص همیشه تعیین کننده ی میزان چربی بدن نیست چون وزن ما همیشه به خاطر چربی بالا نیست و گاهی هم عضله باعث زیاد بودن وزن مون می شه. شاید این عکس به حد کافی گویا باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/214oako.gif[/IMG]&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا با این اشکالی که بر BMI وارد می شه٬ ما تپلها که کاهش وزن توی دستور کارمون هستش٬ الزاما سوق داده می شیم به طرف شاخص بعدی یعنی درصد چربی بدن ( Body Fat Percent ) که برای این یکی دیگه به یه فرمول و متر و ترازو بسنده نمی شه و همونطور که دوستان &lt;A href=&quot;http://weightloss.anarkhanoom.com/2009/02/388.php#comments&quot; target=_blank&gt;توی &lt;/A&gt;انارستان گفتن انواع و اقسام ابزار اندازه گیری  و روشهای مختلف برای اندازه گیری اش لحاظ شده. منتها باز هم این ابزارها رو بطور کلی یه خطای ۶-۲ درصد براشون در نظر می گیرن. ولی به هر حال باز چون یه برآورد نسبی از بدن رو می ده در نتیجه بهتر از هیچ هستش. در واقع می شه گفت که درصد چربی بدن مکملی هستش برای سنجش BMI و در مواقعی که توی شرایط نرمال با رژیم منطقی و ورزش متناسب٬ وزن کم نمی کنیم و BMI مون پایین نمی یاد٬ سنجش درصد چربی بدن٬ معیار بهتری برای برنامه ریزی آتی و ادامه ی راه هستش. منتها باز هم گوشه ی چشم مون باید مراقب خطاهای این روش اندازه گیری هم باشه.&lt;BR&gt;باز در کنار اینها و برای پوشش دادن بهتر سلامت بدن و در صورت ضرورت٬ می شه میزان متابولیسم رو هم اندازه گرفت. کاری که انار به تشخیص متخصص تغذیه و ورزش اش پارسال انجام داد. &lt;BR&gt;شخصا چون تپلی دلانه!(شکمی) دارم قابل اعتمادترین و کم هزینه ترین روش اندازه گیری که وهله ی اول بهم نشون می ده چربی بدنم بالاست نیشگون گرفتنه! وقتی پهلوهام رو نیشگون می گیرم و اون گوشتهای اضافی می یاد زیر انگشتهام می فهمم که چربی های ملعون هنوز جا خوش کردن!. روش بعدی هم به قول آزی سر رفتن! چربی هاست وقتی که یه سایز شلوار کوچکتر می پوشم. از شوخی گذشته اگه چیزی قابل اندازه گیری و سنجش نباشه( ولو با نیشگون!)، قابل بهبود نیستش ولی اونچه که مهمه این هستش که فراموش نکنیم که ابزار اندازه گیری فقط یه برآورد هستن برای شرایط نسبی بدن مون٬ حالا هر چی دقیق تر باشن و خطای محاسباتی کمتر باشه این برآورد و تخمین به واقعیت نزدیک تره. نباید اونقدر به این ابزار وابسته باشیم که عدد و رقم شون روی اعصاب مون بره و نباید اونقدر هم بی تفاوت باشیم که از شرایط بدن مون غافل باشیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت:&lt;BR&gt;اگه احیانا عکس ها دیده نمی شن این لینکهای مستقیم شاید کمک کنه:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://i41.tinypic.com/ea1hr6.jpg&quot;&gt;http://i41.tinypic.com/ea1hr6.jpg&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://i44.tinypic.com/214oako.gif&quot;&gt;http://i44.tinypic.com/214oako.gif&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 02:07:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردمان سَر رود، آب را ميفهمند</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....&lt;BR&gt;چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید &lt;BR&gt;واژه ها را باید شست &lt;BR&gt;واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد &lt;BR&gt;چترها را باید بست &lt;BR&gt;زیر باران باید رفت &lt;BR&gt;فكر را خاطره را زیر باران باید برد&lt;BR&gt;با همه مردم شهر زیر باران باید رفت &lt;BR&gt;دوست را زیر باران باید برد &lt;BR&gt;عشق را زیر باران باید جست &lt;BR&gt;زیر باران باید با زن خوابید &lt;BR&gt;زیر باران باید بازی كرد &lt;BR&gt;زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر كاشت&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;&quot;سهراب سپهری&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنتهای پست قبل رو که مرور می کردم دیدم هر کدوم تون از یه زاویه ی دید به کلمه و مفهوم سادگی نگاه کردین. آرتمیس بطور کلی تامل برانگیز بودن واژه ها و مفاهیم و پرداختن بهشون رو به یه صندوقچه ی جادویی تشبیه کرده که هر از چندی می شه یکی شون رو بیرون کشید و بهش فکر کرد٬ مثل همین سادگی. سوگند به حق اشاره کرده و نوشته: &quot;...شاید به خاطر همینه که مرتب دور خودمون میچرخیم ، چون فکر میکنم راه ساده جواب نمیده و مرتب موضوع رو گنگ تر میکنیم...&quot;. یه دوست هم در عین حال که فکور شده نوشته: &quot;... سادگی از اون چیزهایی است که بسختی میشه تعریفش کرد شاید بیشتر باید دید...&quot; آنی به تفاوت معنی سادگی توی شعر سهراب و تعاریفی که من نقل قول کردم اشاره کرده و گفته:&quot;...شاید بشه سادگی ها رو دسته بندی کرد...&quot;. ملانی به تفاوت املایی اشاره کرده و اینکه قبلا می نوشتم &quot;ساده گی&quot; و الان نوشتم &quot;سادگی&quot;. تبسم هم با طبع شعر قشنگی که داره در نهایت نوشته:&quot;... واقعا که سخت ترین کار اینه که ساده بمونی&quot;. زی زی هم با ساده ترین کلمات در مورد سادگی نوشته که: &quot;... من همیشه نوشته های ساده و لباس های ساده و داستان بچه ها رو به خاطر سادگی شون دوست دارم...&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در کنار شماها دیانا به چه نتیجه ایی رسید؟&lt;BR&gt;من هم فقط می تونم نوشته های شما رو سرجمع کنم و بگم که صندوقچه ی کلمات٬ اسرار آمیز و در عین حال تامل برانگیزه. پیچیده گی های ذهنی و قالبهای فکری مون غالبا باعث می شه که مسائل رو پیچیده ببینم. باید بیشتر دید و یا به قول سهراب چشمها رو شست و جور دیگه دید. تعمدا این بار به جای &quot;ساده گی&quot; نوشتم &quot;سادگی&quot; چون می خواستم در ساده ترین حالت ممکن٬ ساده دیده بشه و با کلیشه های ذهنی مون تناقضی نداشته باشه. من هم فکر می کنم که سادگی رو می شه توی دو بعد  کلی دسته بندی کرد٬ یکی سادگی توی روابط انسانی-فکری و دومی سادگی توی حل مشکلات اعم از کاری و اجتماعی و غیره. من فکر می کنم ساده موندن سخت نیست منتها به شرطی که آدم ساده هم دیده بشه. درست همونطور که زی زی نوشته.&lt;BR&gt;احتمالا سهراب از ما خواسته که توی بطن پیچیده گی های زندگی باز هم ساده بمونیم و این هم زمانی میسر می شه که ما از درون ساده باشیم و این سادگی رو به همه چیز تعمیم بدیم. یادمون نره که سادگی به معنای ساده دلی و ساده لوحی نیست. سادگی یعنی یکرنگی٬ یگانگی با خود٬ صمیمیت و یکدلی با خودمون با مشکلات مون و اجتماعی که داریم توش نقش ایفا می کنیم. منتها به قول انیشتین دیگه نباید سراغ &quot;ساده تر&quot; رفت. اگه کسی ما رو در عین سادگی٬ پیچیده می بینه دیگه مشکل ما نیست چون ما نمی تونیم و نباید ساده تر بشیم. بلکه مشکل طرف مقابل مون هستش که باید پیچیده گی های ذهنی اش رو ساده کنه و با سوال و جواب و نقد منصفانه سعی در حل مشکل داشته باشه. نهایت کاری که ما می تونیم بکنیم اینه که با صداقت پاسخگوی سوالات باشیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من این سادگی رو توی انارستان و توی بعد اجتماعی (اگرچه مجازی) پیدا کردم. انار مدیر و مُدبّر ساده ایی هستش که ما رو دور هم جمع کرده و در عین حال خودش هم کنار ماست. همه مون هم توی مشکل تپلی اشتراک داریم. همه ی مدارج اجتماعی و هنری و علمی و... رو پشت دَر انارستان گذاشتیم و اومدیم تو تا بتونیم در کنار هم مشکلات مون رو به ساده ترین وجه ممکن حل کنیم. همه مون هم با هم برابریم و توی انارستان برابرتر مفهوم نداره. ما به عنوان اعضا و یا خواننده گان٬ هم می تونیم سادگی انارستان رو دچار پیچیده گی های خاص بکنیم و هم می تونیم با همدلی٬ سوتفاهم های احتمالی رو رفع کنیم.&lt;BR&gt;من به سادگی و شفافیت انار ایمان دارم و انارستانی ها رو هم ساده دیدم. پس چه خوبه که به هم فرصت بدیم تا توی فضای باز اونجا نفس بکشیم و رایحه ی دوستی و همدلی رو بیش از پیش اونجا پراکنده کنیم. به قول سهراب:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردمان سَر رود، آب را ميفهمند &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 03:11:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سادگی</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سادگی، بالاترین پیچیدگی است.&lt;BR&gt;&quot;لئوناردو داوینچی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزه که این کلمه ی &quot;سادگی&quot; ذهنم رو درگیر کرده. نمی دونم از دید شما سادگی یعنی چی. ولی خودم همیشه فکر می کردم سادگی یعنی سادگی دیگه! و در عین حال یعنی مسائل رو بدون پیچ و خم دیدن و راه حل پیدا کردن و در صورت نیاز٬ به ساده ترین زبون ممکن٬ منتقل کردن. شاید به خاطر همین باشه که همیشه به جزئیات بیشتر توجه دارم چون ساده تر دیده می شن و بهتر می شه حواشی رو درک کرد. یه ماشین شاید به نظر پیچیده بیاد ولی اجزاش رو که دقت می کنی می بینی خیلی ساده ست. به همین خاطر این مفهوم ایجازی که داوینچی اون بالا گفته همیشه برام گنگ بود که یعنی چی اونوقت؟. منتها این روزها فکر می کنم دارم معنی اش رو کمی می فهمم ولی می دونم که باید بیشتر برای درکش کار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadi.com/2008/01/10/what-is-simplicity/&quot; target=_blank&gt;اینجا &lt;/A&gt;اومده و برای سادگی که در کلام به نظر می رسه خیلی ساده باشه٬ گذرا به یکی از اصول سادگی به اسم آصل اُکام اشاره کرده و می گه که این اصل می گه:&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;اگر چند راه حل مختلف برای حل یک مشکل داری، ساده‌ترین راه‌حل را انتخاب کن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد هم به اصل سادگی اشاره می کنه و از قول انیشتین نوشته:&lt;BR&gt; «هدف نهایی همه علوم توصیف منطقی بیشترین حقایق تجربی با استفاده از کمترین پیش‌فرض‌ها است».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این عکس رو هم گذاشته و سوال کرده:&lt;BR&gt;در شرایط برابر٬ ساده‌ترین روش معمولا بهترین روش است. به نظر شما این‌طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/23jizqf.jpg[/IMG]&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;منتها چیزی رو که در آخر  هشدار داده اینه که می گه:&lt;BR&gt;همه چیز را تا جایی که امکان دارد ساده کنید، اما نه ساده‌تر.&lt;BR&gt;&quot;آلبرت انیشتین&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که باز من رو فکور کرده. حالا دیگه من نمی دونم پس چرا &lt;A href=&quot;http://www.2mahal.com/song/2160.htm&quot; target=_blank&gt;سهراب&lt;/A&gt; گفته:&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;ساده باشيم &lt;BR&gt;چه در باجه يک بانک چه در زير درخت &lt;BR&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتها این رو می دونم که دوست دارم در این مورد یه مدت فکر کنم و ببینم مرز این سادگی کجاست و تا کجا باید مسائل رو ساده کرد که به ساده انگاری تبدیل نشه. &lt;BR&gt;پس اگه یه مدت ننوشتم و می بینین که نیستم بدونین که علاوه بر انجام کارهام٬ دارم به این جریان فکر می کنم تا ببینم ساده ترین راه حل این مشکل چیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موفقیت و شادی همه تون٬ آرزوی قلبی مونه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 01:07:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار زود رس</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description> شنیدید که می گن: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2rh21bn.jpg[/IMG]&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;زرتشت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروز از صبح اینجا داره بارون میاد. کلا هم هوای امسال تا الان بیشتر بهاری بوده تا زمستونی. اگرچه که برف کلا اینجا نمی یاد و اگه هم بیاد سالی یه باره (چی؟ فیلم سرزمین های شمالی؟ اون داستانش مال جزیره ی شمالی ژاپن یعنی هوکایدو هستش که رو به قطب شمال داره!). خلاصه این رو می خواستم بگم که امروز توی بارون٬ پیاده راه افتادم و رفتم بیرون تا هم به کارهای خرده ریزم برسم و هم از هوای تمیز و لطیف و بارونکی استفاده کنم که سر راهم یه درخت اُمه بوشی رو دیدم که شکوفه داده بود. از ذوق وایستادم به تماشا کردن و مردد بودم که عکس بگیرم یا نه. تا اینکه صاحبخونه از غیب رسید و هم اجازه ی عکاسی داد و هم دعوت مون کرد به چایی. چایی که نرفتیم بخوریم ولی عکس موبایلکی و کم کیفیتکی رو گرفتیم. حالا این شما و این هم شکوفه های درخت آلو-زردآلو یا همون اُمه بوشی نازنین در زیر اب و هوای بارونی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا از مجاورت صاحبخونه هل شدم و عکس روحکی شد و شکوفه ها محو شدن درهوای ابری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/346lqn9.jpg[/IMG]&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا کمی مشهودتره:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/mrv3bs.jpg[/IMG]&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم نزدیکتر و هویداتر تا ببینم بعد می تونم در هوای آفتابی شکارشون کنم یا نه!:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/aon7yb.jpg[/IMG]&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مُ چی هم که توی انارستان وصفش رفت٬ در واقع برنج خمیری هستش که اینطوررررررررررررررری کش میاد!. یعنی برنج رو خیس می کنن و بعد در حالت سنتی اش٬ بخار پزش می کنن (قابلمه ی مخصوص این کار رو دارن) و بعد هم توی هاونهای چوبی بزرگ می کوبن تا خمیر بشه (مثل خمیر نون) بعد هم بهش شکل می دن و با چاشنی های مختلف می خورن و در واقع پایه ی شیرینی های سنتی اینجا محسوب می شه. چاشنی ها و نحوه ی خوردنش هم طیف وسیعی داره٬ از پودر سویا گرفته تا لوبیاقرمز شیرین شده و آبکی! و حتی روکش کردن برای بستنی که جیرجیرک خانوم یام یامی می خوره!. اتفاقا همین یکشنبه که گذشت توی محله ی ما هم مراسم سالانه ی مُ چی پزی داشتن٬ منتها دیر رفتم ولی موفق مُ چی کوبی اندر هاون شدم. دلبند هم مُ چی خور قهاری هستش٬ از مدرسه که میاد بساط مُ چی خوری اش برقراره. پودر سویا(طعم و مزه اش مثل آرد نخودچی خودمونه) با شکر قاطی می کنه و مُ چی ها رو گرم می کنه و با لذت می شینه پای بساط مُ چی خوری. شما هم بفرمایین مُ چی مال مردم خوری!(یعنی این عکس مال من نیستش و از آقامون گوگل گرفتم):&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/ezmn45.jpg[/IMG]&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت(۱):&lt;BR&gt;به بزرگواری خودتون ببخشین چون این پست بیشتر جنبه ی تزئینی داره و صرفا به خاطر فرستادن مانوئل جون به قعر آرشیو بود تا آزی گل مون رو دیگه اذیت نکنه. پس به دل نگیرین و برین ورزش تون رو بکنین پلیز!.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت (۲):&lt;BR&gt; الان که دارم فکر می کنم می بینم که به جای پی نوشت٬ باید پیش نوشت! می نوشتم تا مجبور نشین تا این پایین بیاین و بعد ببینین که رژیمی و ورزشی ننوشتم. تجربه برای دفعه ی بعد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت (۳):&lt;BR&gt;اوه! راستی جشن سده ی گذشته تون مبارک. به نقل از ایمیل دوست عزیزی: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صد به سده ، سی به گله  &lt;BR&gt;پنجاه به نوروز ، ها بله &lt;BR&gt;یا:&lt;BR&gt;سده سده ی دهقانی / چهل کنده ی سوزانی / هنوز گويی زمستانی&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 10:03:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۳۳۰= ۵۶۰-۲۳۰ کیلو گرم!</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خط مستقیم نه تنها در هندسه، بلکه در اخلاقیات هم کوتاهترین راه است.&lt;BR&gt;&quot;راحل&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم در مورد &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Manuel_Uribe_Garza&quot; target=_blank&gt;مانوئل اوریب &lt;/A&gt;که اهل مکزیکه چیزی شنیدید یا نه. منظورم ایشونه که مفتخر به کسب مقام اول جهانی در افزایش وزن شدن و رکوددار بودن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/e9407aa2ed912e3e15ed4dd0ae253268/tmanuel_uribe.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش تلویزیون اینجا در موردش رپرتاژ تهیه کرده بود و می گفت که سال ۱۹۶۵با وزن طبیعی ۳.۳ کیوگرم به دنیا اومده و تا ۱۹ سالگی هم تقریبا زندگی نرمالی داشته و حداکثر وزنش با قد ۱۹۳ سانت (اگه درست یادم مونده باشه)٬ ۱۲۰ کیلو بوده. بعد طی اقامتی که توی دهه ی ۱۹۹۰ توی امریکا داشته به غذاهای  آماده رو می یاره و تا جایی پیش می ره که روزانه بالغ بر ۱۵۰۰۰کالری (درست خوندین پانزده هزار کالری) می خورده و در واقع اعتیاد به خوردن پیدا می کنه و صد البته که بیشترش هم انواع پیتزا و همبرگر بوده. وقتی به مکزیک برمی گرده باز هم به روند پرخوری اش ادامه می ده تا حدی که وزنش به حدود ۵۶۰کیلو می رسه و موفق! می شه اسمش رو توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنه. توی یه دوره ایی هم دست به دامن جراحان می شه تا چربی ها رو کمتر کنه ولی عمل باعث می شه که هم چربی افزایش پیدا کنه و هم شکمش دچار ورم بشه. ضمنا توی هر دو پاش هم تومور داره. در نهایت زنش به همراه بچه ی کوچیکش ترکش می کنن و مانوئل می مونه و چربی هاش!. بیشتر از شش سال هم هستش که از تختش نتونسته بیاد پایین چون عملا راه نمی تونه بره.&lt;BR&gt;چون اوضاع اقتصادی اش هم رو به وخامت می ره از طریق تلویزیون درخواست کمک می کنه و پزشکان حاضر می شن که رایگان بهش کمک کنن و از سال ۲۰۰۶ داره یه رژیم کم کربوهیدرات و پر پرو تئین رو که شامل سفیده ی تخم مرغ و مرغ و ماهی و سبزیجات و میوه و بادوم هستش رو رعایت می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما... اما...اما...از ورزش هم با این اوضاع و احوالش غافل نشده و طبق برنامه در جا و توی رختخواب  ورزش هم می کنه. اگه می دیدین با این هیکل چطوری دراز و نشست می ره حتما مثل من(و به قول &lt;A href=&quot;http://azyparvazn.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آزی&lt;/A&gt;) فینگر با ماوس می شدین. از طرفی بالای سرش و طرفین تختش هم میله هایی (یعنی تیرآهن هایی!) تعبیه کردن که می تونه حرکاتی مثل بارفیکس رو هم انجام بده و یه وسیله ی دوچرخه مانند هم داشت که می تونست با دست رکاب بزنه و صد البته دمبل و سایر لوازم ورزشی که برای بالاتنه و در حالت دراز کشیده قابل استفاده هستش. حالا مانوئل جون مجددا تونسته با این اوضاع و احوال ۲۳۰کیلو کم بکنه و دوباره اسمش رو سال ۲۰۰۸ توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنه ولی این بار به عنوان مردی که تونسته بیشترین کاهش وزن رو داشته باشه. (الساعه عکس هم پیدا کردم!):&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/fdfffe2754628b747a1ee70c23942ece/tManoel1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/5306bb6ec02c30178ed0c05d1260805a/turibeSport2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه جریان به اینجا ختم نمی شه چون ۴ماه پیش مجددا &lt;A href=&quot;http://www.zimbio.com/Claudia+Solis/articles/9/Worlds+Fattest+Man+Marries+Bed+Pictures+560&quot; target=_blank&gt;داماد &lt;/A&gt;می شه و با سلی جون هم ازدواج می کنه و به این ترتیب با ادامه ی راه و تنظیم لایف استایلش می ره که یواش یواش یه زندگی عادی رو مجددا برای خودش رغم بزنه. این شما و این هم آقا دامادی که به جای کت و شلوار دامادی ملحفه دور پاهاش پیچیده اما شادان و رقصان منتظر کامیونی (که روزی هم وزنش بود!٬ نیم تن شوخی نیست ها!)  هستش تا اون رو با تخت روانش راهی مراسم عروسی اش کنه. آقا دامادی که ۲۳۰کیلو تا حالا کاهش وزن داشته و عروس خانمی که شوهر قبلی اش به خاطر چاقی دارفانی رو قبلا وداع گفته:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 164px; HEIGHT: 140px&quot; height=140 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/9b7dad1f0b3dceaeac9f44b3a54d9b3b/tMarriage1.jpg&quot; width=166 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 140px&quot; height=140 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/08730fbf82f1d2651e05dbd1fe4ae50e/tSoli.jpg&quot; width=162 align=baseline border=0&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 151px; HEIGHT: 139px&quot; height=140 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.upload-image.org/img/091a44afa0cb1b1ae843c7965182d4c0/tManuelUribe1.jpg&quot; width=162 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هشدار مانوئل به همه ی ما این بود که:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان از فست فود و &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذر از اعتیاد به فست فود و &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیز از خوردن فست فود روزانه!.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نکته ی اخلاقی: همه ی ماها قابلیت مانوئل شدن رو فی بطنه هُم داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نکته ی اخلاقی تر!:  ورزش رو می شه با توجه به شرایط مون تعریف کنیم و هیچگاه و تحت هیچ شرایطی ازش غافل نشیم. حالا شده در حد انبساط و انقباض دلانه و یا تمرین فوت تنفسی!.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 03:33:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چای, صبحونه, یخچال</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>شنیدید که می گن: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است.&lt;BR&gt;«دایر»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا که کمی کارهام رله شده٬ و فکرم آزادتره٬ می خوام کمی روی برنامه ی غذایی ام بیشتر دقت کنم و یافته های دوستان و توصیه های دوستان رو به کار ببندم تا اینطوری هم تنوع رو مهمون برنامه ام کنم و هم تجارب شماها رو روی خودم محک بزنم. به همین خاطر امروز صبح یه لیوان آب پرتقال رو جایگزین چای کردم و برای گرما بخشی به بدن! هم قبلش یه لیوان آب جوش رو مزه مزه (یعنی یواش یواش و با فاصله!) خوردم. برای صبحونه هم بنا به نظر مامان آرام گل٬ یه تخم مرغ آب پز خودم و با حدود ۱۵۰گرم ماست. کمی این ترکیب برام مشکل بود چون اصولا خوردن تخم مرغ آب پز بدون نون برام مشکله ولی به ماست به دید سس! نگاه کردم و خلاصه لذیذانه! خوردم. خیلی کامل و سیر کننده بود برام و تا الان که ساعت ۱۱:۳۰ هستش هنوز احساس نیاز به میان وعده نمی کنم. نکته ی عجیب دیگه اش هم اینکه نخوردن چای و قهوه تا این ساعت مشکلی ایجاد نکرده. توی هفته های اخیر من تا این موقع حداقل! دو چای و یه ماگ قهوه رو صددرصد خورده بودم. &lt;BR&gt;پس هدف این هفته ی من می شه کاهش چای و قهوه تا سر حد امکان و خوردن صبحونه متفاوت تر از روزهای قبل.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی از امروز یه کاغذ چسبوندم به در یخچال و دو ستون خوبها و بدها! ایجاد کردم تا ببینم شخصا روزانه چند بار بازش می کنم و هر بار سراغ خوبها رفتم یا بدها. اگرچه که هنوز عرق پای کاغذه خشک نشده ولی یه جور مقاومت ذهنی رو حس می کنم که برای اینکه کنتورش بالا نره فقط برای موارد ضروری درش رو باز کنم. حالا بعد که به نتیجه رسیدم میام و بهتون گزارش می دم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلی از حال و هوای همه تون عقب موندم. الان برم و یه سر و سامونی به دلان بدم و بعد میام و می شینم پای بحث شیرین کامنتیدن!.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Jan 2009 02:25:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!Yes, I Did</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیدید که می گن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;Yes, We Can&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &quot;باراک اوباما&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا٬ الان به افق ما دیگه تولد میشل اوباما ست!. فعلا شما خانواده ی اوباماها رو دریابید تا ما فردا (یعنی صبح!) بیایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممنون از همه ی دلگرمی ها و همراهی های همیشگی تون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیانا فاتح نبرد Face to Face کی  پاشنه ی آشیل زبانکی ترفیع گیرانی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تکمیل:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 15:27:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شور و شوق و قلب!</title>
<link>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;شنیدید که می گن:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; بالاترین لذت ها در شور و شوقی است که انسان را به ماجراجویی ها و پیروزی های بزرگ و فعالیتهای خلاقه وادار می کند.&lt;br /&gt;&quot;آنتوان دوسنت اگزوپری&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حالا که به سلامتی و میمنت &lt;a href=&quot;http://persian.anarkhanoom.com/2009/01/376.php#comments&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;انار و واسوی عزیز &lt;/a&gt;دارن تلاش می کنن برای بالا رفتن از تپه ی زندگی مشترک :&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i42.tinypic.com/14xc7jl.jpg[/IMG]&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;و حالا که کمی روضه خوانی ام فروکش کرده و دهه ی محرم دیانایی هم تموم شده٬ گفتم بیام هم از لطف و محبت بی شائبه تون تشکر کنم و هم یه کم فضا رو تلطیف کنم و هم شما سرباز صفر دیانا دیانایی رو در جمع این عزیزان ِخوش ذوق تصور کنین تا بعد با ترفیع درجه ی احتمالی برگردم ایشالا!.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i41.tinypic.com/jtubv4.jpg[/IMG]&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پس امیدوارم که هر کجای این کره ی قلبی! که هستین همیشه شاد و شادکام و پرتلاش باشین و بمونین.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://i41.tinypic.com/zxv3ur.jpg[/IMG]&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;

&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;آقا عکسها همه دست پخت گوگل هستش و ما این وسط فقط سرچریم به مولا!. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 02:25:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tavan-tavan&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>tavan-tavan</dc:creator>
<guid>http://tavan-tavan.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
